همیشه هم ماجرا طوری نیست که ما انتظار داریم!

مثل این است که همیشه مثلا گوشه ی یک کافه ی دنج وقتی یکی دارد با مهارت برای آن دیگری دروغ میبافد به یکباره لیوان نوشیدنی روی صورتش خالی شود و تنها بماند در بهت ،که:  " او از کجا فهمید که من دروغ میگویم..."

 

یک وقتهایی هم هست که آن دیگری سکوت میکند!

دروغها را میشنود و با تک تک جزییات لبخند میزند نوشیدنی اش را مینوشد و حتی نقشه ی پاشیدن اش را هم نمیکشد! 

کمی "اما" و "اگر" می آورد میان گفتگو، به امید اینکه شاید حقیقت را بشنود

به امید اینکه او به یکباره میان دروغها مکث کند و با صداقت بگوید:دروغ گفته ام!

اما امیدش با دروغ بعدی ذره ذره آب میشود ...

وقتی تک تک جزییات را میداند دروغهای رنگی را تحویل بگیرد و گاهی ابراز شادی کند حتی!ته دلش امید داشته باشد که او شرمسار شود و حقیقت را بگوید...

حتی به زبان نیاورد که خیلی چیزها را باچشم خودش دیده...از دور ...بی آنکه دم بزند...

فقط خیره شود و گوش بدهد به بافتنها...

خودش را شبیه احمقها کند که گول خورده اند و تایید کند دروغها را...

آخر سر هم بگوید که شاد است از اینکه قول و حرف اش عملی شده و همه چیز درست پیش رفته است!با آنکه کسی درون اش فریاد میکشد کدام قول؟ کدام حرف؟ تو چندین نمونه را به چشم دیدی و ...

همه و همه به یک دلیل ...که دچار شده است...دچار همین آدم!با همه ی دروغهایش!

آنقدر که گاهی باخود اش میگوید شاید تقصیر حس ششم من است!

شاید من نباید آن روز میرفتم تا کنجکاوی ام را ساکت کنم.. شاید...چشمان من است که اشتباه دیده است ...گوشهای من است که اشتباه شنیده است .. خودش را بیجهت فریب دهد ...

همیشه هم آنطور نمیشود که فکر میکنیم 

اودروغها را گوش میکند و سکوت میکند ...در سکوت می آموزد که گاهی تنبیه لازم است! که باید خود سرکش اش را تنبیه کند!که باید بیاموزد آدمها همان اندازه که جذب ات میکنند ترسناکند....که گاهی باید عبور کرد باید گذاشت و گذشت...که باید یاد بگیری آدمها همانقدر که به نظر مهربانند،بی رحم اند...درس میگیری کنارشان ...یاد میگیری و بزرگ میشوی...بزرگ شدن دردناک است...دردناک

____________________________________________________

 

سال نو تک تکتان خجسته باد 

آرزومند سالی پراز شادی و عشق و سلامتی برای تک تک شما مهربانان هستم...