شانس بدی دارد بنده ی خدا!(از ذهنم میگذرد ...)

همیشه روزهایی یاد من می افتد که از صبح اش موهایم را کشیده ام و لوله شان کردم بالای سرم و صورتم را چند بار شسته ام و میت وار!!!! با همان لباس راحتی در خانه میچرخم!!

شاید هم بدشانسی او نیست!آمار روز های این شکلی ام بالا رفته!

در نمیزند!از همان پشت در شروع میکند به حرف زدن!خانم طاهری را میگویم!

این اخلاقَش را دوست دارم!

یک جورهایی به تو اختیار میدهد که اگر نمیخواهی ببینی اش در را باز نکنی گوش کنی و سکوت کنی!

بی ادبی ست میدانم اما یک روزهایی جیک نمیزنم فقط گوش میدهم اش!

او هم میگوید!

همین را فقط میخواهد...که حرف اش را بزند

اما یک روزهایی هم مثل امروز سرو صدا زیاد کرده ام و اصلا نمیشود که در را باز نکنم یعنی دلم نمی آید!گرچه یک روزهایی هم هست که دلم خیلی هم می آید !!! خیلی شیک خودم را به کریَت میزنم ...

در را باز میکنم با همان لهجه ی جالب اش جواب سلامم را میدهد و دوباره همان پشت دریها را تکرار میکند لبخند شل و ولی تحویل میدهم

میگوید:بیحالی هاااا!دیگه نمیری دکتر؟

داغ دلم را تازه میکند انگار!یاد جای خالی تابلوی مطب و مطب خالی می افتم حالم به هم میریزد!

میگویم نه!باید بروم دنبال یک دکتر دیگه ...دکترم از ایران رفت!

میخندد و میگوید من که گفتم یه پسر بزایی!!درست میشه این مشکلات!زن نباید یه دونه بزاد!!مث درخت خشک میشه!!

خنده ام میگیرد دوتا آبنبات برای دخترک آورده میگذارد کف دستم و میگوید برو برو انگار خواب بودی بیدارت کردم!

در را که میبندم

می روم به دنیای دیگر...

یاد روزهای خوب و شاد مطب افتادم

دوستان مهربانی که پیدا کردم...

مدتیست با خودم فکر میکنم باید آن روزها را بنویسم ...شاید هم شروع کردم

نوشتم از تیپ های متفاوت آدمهایی که دیدم ...از پزشکی که با بیمارانش زندگی میکرد و عاشق بود ...عاشق بهبود بیماران ...نگران تک تک آنها ...عاشقانه کار میکرد و همین مطب را به محیطی دوستانه و دلچسب تبدیل کرده بود ...