ساعت هفت و بیست دقیقه ی صبحه!دخترک رو راهی مهد کودک کردم امروز برای آزمون تعیین سطح باید برم آموزشگاه!
امیدوارم همه چیز خوب پیش بره!برای اولین بار بعد از شاید 5 سال میخوام با تاکسی (و نه آژانس) از خونه برم بیرون!
شاید باورتون نشه ولی حس اضطراب دارم !
توی این سالها از بس محدود بودم از آدمها یه جور هراس پیدا کردم،از بس از "مرد" شنیدم که:  
"سرتو کلاه میذارن"!  "تو نمیتونی"!
 "تو از پسش بر نمیای" !
 "من نباشم تو هیچی نیستی"! 
احساس میکنم هرکاری رو که شروع کنم موفق نمیشم!
با خودم کلی کار کردم و تمرین کردم که تونستم از ترسم دست بکشم و برای آزمون تعیین سطح ثبت نام کنم گرچه "مرد" از تصمیمش پشیمون شده بود!!
دیشب شروع کرده بود به کار شکنی و مخالفت!سعی کردم سکوت کنم و بذارم همه مخالفتهاش رو بکنه!گرچه بعد از تمام جریانات طلاق و... کمی محتاط تر شده...

امروز صبح موقع بیرون رفتن از خونه صداش کردم و گفتم پول لازم برای کلاس رو برام بذاره!
اخماش رو درهم کشید و گفت مگه میخوای بری؟
_آره میرم!
تعجب کرد شاید اگه "دخترک" باهاش شروع به حرف زدن نکرده بود،یه جنجال راه انداخته بود ولی فرصت نکرد و رفت!
میدونم هر جلسه که بخوام برم یه بساط خواهم داشت ولی دیگه مهم نیست!من برای شاغل شدن و بعد ازاون ،جدایی، به این مقاومت احتیاج دارم!
یه نفس عمیق میکشم و باخودم میگم تو حتما میتونی حتما!!! گرچه بازهم این اضطراب لعنتی دست از سرم برنمیداره...


شعر آهنگی رو که معمولا اینجور مواقع گوش میدم،زیر لب تکرار میکنم:

 آره!میجنگم واسه هرچیزی که مال منه!
اسلحه م صدامه!بلند میشه!این حق زنه!