-خب بگو چه مرگته شاید بشه کمکی کرد!

-هیچیم نسیت باور کن که نیست!(مضحک دروغ میگوید خودش هم میداند)

وچشمان نافذی که برای کشف خیره میشوند چند لحظه و سکوت...

-دیوانه ای به خدا!کی میخوای یاد بگیری نگفتن ،راه حل خوبی نیست فقط و فقط درد رو میکنه آتیش زیر خاکستر...نمیدونم چته ولی هر چی هست اگه قراره تصمیمی بگیری خوب فکر کن ...

مانتوی طوسی بلندش را میپوشد شال سرخابی نخی را روی موهای یکدست  روشن اش جابجا میکند توی آیینه خیره میشود و میگوید:امروز نمیتونم زیاد بمونم ولی تو رو خدا تو هم نشین یه گوشه قیافه ی جنازه به خودت بگیر باور کن جز بدتر کردن حال خودت چیزی نداره!
رژ لبش را تجدید میکند و میگوید:پاشو یه دست بکش به اون صورتت بابااااا

-من خوبم!(تا دم در بدرقه اش میکند)

-آره خوووووب جنازه ای هستی!یه جنازه ی تیکه!!لپ اش را میکشد و بوسه ای میفرستند و با چشمک خداحافظی میکند

در که بسته میشود میرود سمت فلش مموری کوچک اش همینطوز که نُت ها دیوانه اش میکنند خودش هم دیوانه وار تجسم میکند ...هوای خوب بهاری را ...سر سبزی را ...بوی خوب چوب سوخته را...بوسه ها را ...نم نم باران را ...حس گرم و خوبِ بودن را ...حضور را ...دانه دانه هر کدام را میبارد و پیشدستی میوه ها را جمع میکند پوستها را با دقت جدا میکند و میوه ها را توی یخچال میریزد و باز تصور لعنتی و این قدرت تجسم لعنتی تر

روبروی آیینه ی چوبی می ایستد و خیره میشود به تصویر زنی که مدتیست نمیشناسد اش...

دیشبِ طوفانی اش را به یاد می آورد و فرو دادن خشمی که سالها درونش جا خوش کرده ...صبر ...صبر ...صبر

دلش میخواست قدرت تجسم نداشت!مثل یک تکه ی زائد قدرت تجسم اش رامیگرفت و می انداخت دور!که نتواند حتی با تجسم لبخند هم آتش به وجودش بکشاند ...کاش کلمات هم برایش بی اثر بودند ...کاش هر کلامی اینقدر برایش معنادار نبود ...چرا یک جمله اینگونه ضربه میزند به کل وجود اش؟؟!

لیوان که میشکند ...با خودش فکر میکند او هم همینگونه تکه تکه با هر تجسمی فرو میریزد

روی سرامیکها ولو میشود و خیره به لیوان نگاه میکند ...تصمیم میگیرد...

زیر لب زمزمه میکند یا همه یا هیچ...هیچ ...هیچ

+امشب را میگویند که خاص است ...نمیدانم ...اما اگر حس و حالتان خاص بود مرا هم یاد کنید مهربانان

+گاهی یک درد هایی برایت خوبند ...خیلی چیزها یادَت میدهند ...درد همیشه بد نیست ...باورکن!

+یاد بگیری چشم ببندی و اختیار بدهی به آدمها قدم اول است برای رشدَت ...مطمئن باش هر انسانی به حد و اندازه ی خودَش شعور دارد ...گاهی هم تلاش بیهوده است ...کمی آرام بگیر ...آرام!

+یک وقتها خوب است به خودمان یاد بدهیم بعضی جملات میسوزانند و می کشند ...بعد از ادای کلمات لازم نیست جنازه تحویل بگیریدتا بفهمید چه کرده اید...آدمها بعد از شنیدن بعضی از جملات از درون ذره ذره میمیرند ...تمام میشوند انگار ...