دخترک دارد روزهای پایانی کلاس اولَش را میگذراند

کتاب میخواند ...مینویسد ...برای من دوستت دارم های پر از قلب و گل می آورد و قلبم را پر از شور و شوق میکند

خانواده ی "د" را یکسالی میشود که ندیده ام

درست بعد از اینکه فهمیدم تمام جریان چک و بدهی دروغی بیش نبوده ...

شاید داشتم خودم را گول میزدم همان روزها

دوست داشتم باور کنم انسانیت آدمها را

رک و راست بگویم که گند زدم!خودخواسته حماقت را انتخاب کردم و البته این بار اولم هم نیست!

بگذریم از اینکه بعد از دروغی که گفتند و شاد و شادمان چکِ خانه را به حسابشان واریز کردند به یکباره گره بزرگی در کارشان افناد که یکسال است دوندگی میکنند و نمیرسند!

اما برای من تمام شدند!

"د" و دخترک برای دیدنشان میروند با هم در ارتباطند اما من نه!

آدمها را همیشه خوب تاب می آورم...صبورانه میبخشم کاستی ها را ...سالهای زیادی اشکهایی که به چشمم آمد را پاک کردم و به حکم انسانیت و نسبتشان سکوت کردم اما رسیدم به همان نقطه!

اینکه همه صبر مرا ستایش میکنند و میگویند چه صبور و مهربانی!گاهی همین نقطه را به یادم می آورد...همین نقطه که انسانهای کمی در ارتباط با من توانایی این را داشته اند که مرا برسانند!

جایی که ناگهان تمام میشوند!

من آدم کاملا عاطفی و حساسی هستم...آدمها برایم به راحتی تمام نمیشوند...می مانند در قلبم ذهنم و در تمام لحظه های خوب به یادشان می افتم...

به راحتی میبخشم ...همانطور که طی این ده سال ثابت کرده ام که صبوری را حالا چه درست و چه غلط خوب بلدم اما...

یک جاهایی در زندگیِ من ،آدمها مرا به نقطه ای میرسانند که کاملا تمام میشوند...

برای همیشه تمام میشوند و دیگر یادم نمی آید که کی و کجا درون زندگی من نقش داشتند

برایم قضاوت دیگران اهمیتی ندارد

برای همین ،دلیل اینکه بعضی ها برایم تمام میشوند را هم هیچ وقت توضیح نمیدهم

مثلا چه فرقی میکند من دلیلم چه باشد!همین کافیست که مرا انداختند در سراشیبی رسیدن به مرحله ای که تمام شوند!

رابطه ام با "د" ...

نمیدانم چطور بگویم که روزهایمان چه شکلی میگذرند...

"د" شک و سو ظن اش را به لطف طوفان دوسال پیش "بروز نمیدهد"!

بزرگترین دلیل اش امتناع و ترس از خوردن داروست!

اما خودش نکته ی مثبتیست که مدام بازخواست نشوم!

"د" دیگر مدام با تلفن کنترلم نمیکند

تا حدی اختیار روزهایم به دست خودم است

من و "د" دعوا هم نمیکنیم زیاد!

"د" همخانه ی من است!پدر دخترک است و برخلاف تمام تلاشهایم همراه من نیست!

طی این دوسال هر راهی که به ذهنم رسید را امتحان کردم اما ...اعتراف میکنم که تک تکشان به در بسته خورد

"د" دوباره رفت در غار خودش!

حرف که میزنم دیگر عجیب نیست که ببینم میرودو حتی نمیشنود که صدایش میکنم!!

غصه که میخورم دیگر عجیب نیست که کسی را نداشته باشم که برایش درد و دل کنم

حقیقت ماجرا این است که من دوباره زنی تنها هستم ...دوباره اتاق خودم را دارم و "د" اتاق خودش را!

دوباره سلامهایم اغلب بی جواب اند و شب بخیر هایم با سکوت مواجه میشوند...

یکی از بزرگترین دلایلش فرو دادن خشمیست که از بروز ندادن سوظن در وجودش است!و تنها راه حل مصرف داروست که با کوچکترین اشاره ای چنان عکس العملی نشان میدهد که از حرف زدن پشیمان میشوی...

و همین میشود که تبدیل شده ایم به دو همخانه که تا وقتی من پیشنهاد مشاور ندهم اوضاع ثبات دارد و آرام است ...

این روزها در سرم نقشه های زیادیست که برای عملی شدنشان مشغول مبارزه ام ...دارم تلاش میکنم کاری را شروع کنم که کمی به استقلال مالی ام کمک کند ...و البته اهداف دیگری هم در سرم میچرخند که کم کم باید رویشان کار کنم

خدا را چه دیدید شاید یک روز هم مژده دادم که بالاخره توانستم به تک تکشان جامه ی عمل بپوشانم ...