انگار که نشسته باشم روبروی یک عالمه همراز و بالاخره بعد از دوسال برایشان درد و دل کرده باشم و سبک شده باشم ...انگار که یک دسته مریم را با همه ی وجود بو کشیده باشم و زیر باران بهاری دیوانه وار دویده باشم ...انگار که آغوش امن و مطمئنی که آرزویش را داشتم پیدا کردم و مانند گنجشکی بی پناه آرام گرفته باشم میان یک دریای مهر ...پست پیشین را که بدون هیچ فکر قبلی نوشتم و آپ کردمَش همین حس را داشتم ...این همه مدت سکوت مرا ذره ذره میخورد ...حالا سبکم ...سبک و امیدوار....