دخترکم امروز را مانده خانه مامان!

منم و تنهایی مطلوب خودم موسیقی و عود و شمع و کتاب...

کسی که خانه نباشد سکوت است و من و خودم 

خود خودم !همان خودی که این روزها بر او سخت گرفته ام زیاد!حق اش است کمی باید تنبیه شود بابت تمام اعتمادهای بیجایی که به دلش کرده!

یه گمانهای بیهوده ی که داشته و حالا تک تکشان آوار شده روی سرش!

به تعریف اش از آدمها و فرو ریختن تک تک باورهایش!

حق اش است اما خب ...من هر که را نشناسم او را خوب میشناسم !همان خودم را میگویم !

خوب میشناسم اش که هر چقدر بنده ی دل اش شود غرورش اجازه نخواهد داد که تا نابودی برسد!یکجایی دست دلَش را میگیرد و به زور میکشاندَش بیرون!

چای زعفرانی ریخته ام 

مازیار فلاحی میخواند ...یه وقت تنهاش نذاری که 

مثل من میشه می میره...

عود به نیمه اش رسیده که تلفن زنگ میزند 

دخترکم دل درد شدیدی دارد به "د" خبر  میدهم و می رسانیم اش به بیمارستان 

بعد از آزمایش متوجه مقدار زیادی خون درون ادرارش میشوند و گمانها بعد از عفونت شدید ادرار به سنگ کلیه میرود اما پزشک متخصص معتقد است بعد از مصرف دارو باید سونوگرافی شود ...

دخترکم شدیدا ترسیده 

من هم

اصلا جو بیمارستان بدجور نا امن است انگار!

به خانم شیک پوش و زیبایی که نوزاد چند روزی ای را در آغوش دارد نگاه میکنم ...با عشق برایش لالایی می خواند و راه میرود ...میان لالایی اش صدای پچ پچ گونه ی "د" را میشنوم که درگوش دخترک میگوید :اگه یه وقت بخواهند جراحیت کنند ؟؟؟!!!

جمله را با حالتی ادا میکند که ترس بیشتری به او منتقل کند 

به مخیله اش هم نمی رسد که به آن ارامی گفته باشد  من شنیده باشم 

آرام با گوشه ی کفش به پایش میزنم و میگویم با من بیاید 

دخترکم سرگرم صحبت با بچه ی دیگریست کمی آنطرف تر منم و خشمی که صدایم را دورگه و خشدار کرده است در حالیکه سعی میکنم کسی صدایم را نشنود در چشمانش خیره میشوم و میگویم :به جان خودَش قسم اگر یکبار دیگر به بهانه ی شوخی تن و بدن این بچه را بلرزانی کاری میکنم که تا آخر عمر فراموش نکنی...

شوک میشود 

دهن باز میکند که مثل همیشه بگوید بازیست 

اما مجال نمیدهم 

یک قدم جلوتر میروم فاصله ای با صورتَش ندارم 

_فقط ساکت باش ادامه بدهی معلوم نیست چه خواهم کرد 

...

از آنزمان دو کلام حرفی ک میزدیم هم نمیزنیم 

اما کمی واهمه دارد با دخترک سر به سر بگذارد 

و این خوب است 

دخترک با وجود تمام اینها عاشقانه دوستَش دارد و شبها برای دیدنَش لحظه شماری میکند و من چقدر سردرگمم میان اینهمه فکر و خیال

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+آدمها عجیبند ...حتی وقتی نزدیک تر از پیرهن باشی به آنها باز هم باور کن که نمی شناسیشان ...

+ترحم نفرت انگیز ترین حس دنیاست با ترحم به دیگری نه او را بکُشید نه خودتان را تا قعر سقوط دهید

+این روزها درگیر دخترک و درمانش هستم ...از کامنتهای پر مهرتان متشکرم تک تکتان با اینهمه مهر شرمنده ام کردید ممنونم از قلبهای طلاییتان...