توی جشن نشسته ایم همه!آذرجان و شادی و فریده و مامان کنارم هستند و گهگاه با شوخیهای هم بلند بلند میخندیم 

دخترک میرود میان جمع و می آید و هرازگاهی نق میزند و شکایت از باقی بچه ها!!

تولد دختر 2ساله ی دلارام است!

دلارام از روزی که وارد خانواده ی ما شد شمشیرش را با من از رو بست!

هیچ وقت درک نکردم اینکه همسر او مرا دوست داشته و از من جواب رد شنیده چه ربطی میتواند به من داشته باشد که در اولین برخورد وقتی با لبخند دست دراز کردم که سلام بدهم نگاهی به سر تا پایم انداخت و بدون جواب خودش را عقب کشید و رفت...

چند سالی گذشت و هربار در میهمانی ها همه میدانستند دلارام که وارد شود باید منتظر برخورد اش با من باشند

نه اینکه خیلی آدم خوب و خاصی باشم اما فقط بنا بر حس درونی ای که داشتم مطمئن بودم دلارام دختر بدی نیست ...به همین دلیل دوست نداشتم هر بار با دیدنم حس بدی در میهمانی ها داشته باشد خصوصا که در میهمانی های خانوادگی ما تقریبا ماهی سه یا چهار بار مرا میبیند!

آخرین میهمانی ای که دعوت بودیم زمان سرو ناهار  دلم را به دریا زدم و کنارش نشستم و از مادری کردن و بچه ها و باقی مسائل معمول زندگی حرف زدم 

اولَش سرش را انداخته بود پایین  با تکه ی کیک مرغ توی بشقابَش بازی میکرد که دخترکَش آب خواست و من زودتر از او بلند شدم و لیوان آب را به دستَش دادم...تشکر کرد و انگار که یخَش آب شده باشد آرام آرام شروع کرد به صحبت کردن کم کم میهمانها از دور میز سلف سرویس نهار آمدند داخل پذیرایی و  به وضوح همه شان را میدیدم که با تعجب به من و دلارام که حالا گاهی میان حرفهایمان با شوخی های من میخندیدیم نگاه میکنند 

همانجا و همان روز از او خواستم دخترکَش را به خانه ی ما بیاورد تا با دخترم بازی کند 

می دانستم هنوز زود است اما جادوی همین کلام صمیمی بود که این بار وقتی برای خداحافظی دست دراز کردم دستم را به گرمی فشرد

یکی از روزهای هفته ی پیش بود که شماره ی ناشناسی روی گوشی موبایل ام افتاد که بنا به عادت به دلیل ناشناس بودن پاسخ ندادم...یکساعت بعد وقتی تلفن ام را چک کردم 9 تماس بی پاسخ از همان شماره داشتم که باعث شد خودم تماس بگیرم و در کمال ناباوری صدای دلارام را بشنوم که باشادی و خوشرویی برای تولددخترکَش دعوتم کرده بود 

و حالا همگی دور هم در جشن تولد دخترکَش نشسته ایم و من حس خوبی دارم از اینکه آنهمه حس منفی از بینرفته است و  از اینکه همه شوکه شدند با دیدنم در این جمع و در خانه ی دلارام!!

چراغها را خاموش میکنند و تقریبا همه رفته اند وسط و همصدا با موسیقی میخوانند و می رقصند ...با خودم فکر میکنم چند وقتی هست که خودم را درون موج شادی بی دلیل رها نکرده ام ...خودم را بین جمع جا میدهم و میان رقص نور و موزیک سعی میکنم فراموش کنم که همین دیروز بود که بعد از مدتها جنجال بزرگی به پا شد و چقدر آرامشم از دست رفت ...هم صدا میشوم با باقی میهمانها ...

پایان جشن رسیده است و همگی پر از انرژی مثبتیم ...

هنگام خداحافظی دلارام را میبوسم و او هم با مهربانی پاسخ میدهد از سلبقه و مدیریت جشن اش بی اغراق تعریف میکنم و خداحافظی میکنم 

در راه بازگشت حال خوبی دارم هر چند "د" تماس میگیرد و طبق معمول همیشه میخواهد هر طور که شده خوشی میهمانی را به هم بزند اما اجازه نمیدهم هیچ چیزی اینهمه انرژی را از من بگیرد ...شادی های بی بهانه و کوچک ام هر چقدر کم هم که باشند برایم لازم و عزیزند ....