عزیز دلم!

همینکه برایم مینویسی که وقتی برایت مسیج میدهد حالت بدمیشود 

همینکه برایم عکسَت را میفرستی که تایید کنم خوب است برای پروفایلَت با نه

همینکه حرص که میخوری میگویی:همه ش تقصیر اون توله سگه!!

یا وقتی میگویم عااااااشق شهر کتاب نیاورانم و تو بی ربط جواب میدهی اون عوضی هم عاشق اونجا بود ...

همینکه صبح صبح که بیدار میشوی میخواهی زمین و زمان را به هم بدوزی چون آدم از خواب که بیدار میشود اول از همه آدمهای بولد شده توی ذهن اش هستند که می آیند جلوی صورتش و تو صورت "او" را میبینی و همه چیز یادت می آید

همه ی اینها یعنی "او "برایت تمام نشده 

همینکه میرویم بیرون تا از آدم جدیدی که دارد وارد زندگی ات میشود حرف بزنیم و تو تمام صبح تا ظهر را در مورد "او" میگویی ...شکایت میکنی ...از بدیهایش ...از غلایق اش میگویی...تا جایی که من میپرسم میخوای کمی هم در مورد اونی که قرار بود حرف بزنیم ؟؟؟

مرا به کافه هایی که او دوست داشته میبری 

ناهار از رستوران مورد علاقه اش میگیری 

همینطور که زیر لب در موردش بد مبگویی سالاد مورد علاقه اش را سفارش میدهی و نظر مرا در موردش میپرسی 

یعنی زیر این دری وری گفتن ها 

زیر اینهمه خشم 

هنوز "او" یِ تو زنده است ...دوستش داری هنوز ...

و چقدر برایم سخت است ببینم ذره ذره در خودت فرو میروی و نمیتوانم بگویم او را تمام نکرده آدم جدید وارد زندگی ات نکن ...

چقدر غمگینم برای دل مهربانت ...

چقدر این روزها دلم میخواهد هر چه زودتر خوب شوی 

خوب....