در راهروی موسسه قدم میزنم  صدای ضبط صوت از هر کلاس به صورت نامفهوم می آید ...

یاد خودم افتادم که وسط داغی تابستان و سرمای زمستان خودم را خسته و کوفته می کشاندم به موسسه ...چقدر توی راه وقتی هنوز طعم نهار زیر دندانم بود و دلم میخواست دراز کشیده باشم زیر باد کولر به خودم فحش میدادم بماند !

زبان انگلیسی را دوست نداشتم ...کلا از اینکه مجبور بودم از مدرسه خسته و کوفته بیایم خانه و نهار خورده و نخورده راهی موسسه شوم بیزار بودم 

حالا اما دخترک را آورده ام و نشانده ام درون کلاس و با خودم فکر میکنم اینهمه نق نق و غر زدن اش را از خودم به ارث برده ...منتها تفاوت او با آن زمانهای من این است که به راحتی حس اش را میگوید 

من اما هیچ وقت نمیگفتم 

نمیدانم چرا ...شاید برای اینکه بچه های زمان ما اگر هم حسشان را میگقتند اصلا جدی گرفته نمیشد ...اما این روزها پدر و مادر ها روی حرفهای بچه ها فکر میکنند ...

همین دیشب که دخترک لباسهایش را در آورد و خودش راپرت کرد روی تخت و بعد همانطور که زل زده بود به عکس روی پاتختی گفت:مامان از بابا طلاق بگیر ...یه بابای جدید مهربون پیدا کن که دوستت داشته باشه و حرفاتو گوش کنه ...

و من تا همین حالا که ایستاده ام وسط راهروی موسسه دارم به این فکر میکنم که چرا باید این کلمه را اصلا بشناسد ...چرا باید به اینجا برسد ...چرا کم گذاشته ام؟...شاید باید بهتر رفتار میکردم ...اما هر چه فکر میکنم میبینم راهی نمانده بود که بروم ...

ساعت 6 و نیم است و صدای بچه های سرخوش از تعطیلی کلاس به گوش میرسد 

با آن پیرهن بلند سفید رنگ اش از دور پیدایش میکنم ،می آید از کلاس بیرون و میدود که به آغوشم برسد 

همینطور که با خودم فکر میکنم یک بسته گوشت چرخکده را خیلی زود بگذارم  توی ماکروویو و قبل از اینکه یخش آب شود پیازها را رنده کنم ،ماشین را روشن میکنم ...حساب کتابهای مالی ام را هم همزمان با فکر ورز دادن گوشت و مخلوط کردن زردچوبه و فلفل و باقی ادویه ها انجام میدهم ...باز باید به مامان بدهکار شوم ...این بدهی روی آن یکی ...دخترک شعر کلاس زبانش را میخواند

تا شروع کلاس آموزشی ام یک هفته مانده 

از هفته ی دیگر قدم اولم را به سوی شاغل شدن بر میدارم ...و میدانم این قدم یکی از کلیدهای اصلی اهداف من است ...هر چند که دو هفته ای با  "بابا" قهر کرده باشم یا مامان مدام در گوشم بخواند که اینهمه شغل درخور تحصیلاتت هست چراااا گیر دادی به این یکی ...و من حتی حوصله نداشته باشم که برای بار هزارم توضیح دهم که خودم شدیدا علاقه مندم به انجام این کار و "د" هم نتوانسته ایرادی پیدا کند ...یکجورهایی این چند وقت از تمام اطرافیانم ،از اینکه واقعا درک کنند من چه شرایطی دارم ،نا امید شده ام 

تازگیها دارم یاد میگیرم هر چه بخواهم باید از خودم طلب کنم و این روزها بدون هیچ تشویقی دارم یک تنه مبارزه میکنم و مطمئن هستم که به هدفم خواهم رسید...