از خودم لجم میگیرد  که وقتی عصبانی ام لبهایم می لرزد و گاهی لکنت میگیرم

وقتی مثل اسپند روی آتش میشوم و تند تند لیوان را پر میکنم و سر میکشم بدون آنکه تشنه باشم !!

تا می آیم شروع کنم لکنت لعنتی به سراغم می آید حتی بغض لعنتی تر هم می آید مینشیند توی گلویم 

حرف این است که من "مردم" !!!! تو "زنی" !!!!

من اجازه دارم بدون مشورت هر کاری بکتم و تو حتی اگر حالا که تنها "هم خانه" ایم اجازه نداری بدون من قدم برداری!!!

خودم را لچک به سر ی میبینم توی یک حیاط و هفت هشت تا بچه دور و برم است و من نشسته ام سر تشت پلاستیکی قرمز رنگ و لباسهای هفت هشت تا بچه ام را میشویم و لابد آبگوشتم روی گاز دارد قل قل میکند و سرورم هم دارد دستورات لازم را به من میدهد و من از بیم خوردن کمربند تند تند میگویم چشم!!!!

این تصاویر به ثانیه ای از جلوی چشمانم رد میشود ....

و من دیگر آن ادم سابق نیستم !

نمیتوانم باشم !

دیگر نمیتوانم سکوت کنم !

ایستاده ام دستهایم را مشت کرده ام و با همان لرزش و لکنت میگویم که دسته بندی اش برایم بی اعتبار است و تا وقتی حرفهایش منطق نداشته باشد حاضر نیستم حرفهایش را بپذیرم کلاسهایم را خواهم رفت کارم را شروع خواهم کرد همنطور که بدون مشورت با من خانه را سپرد به پدرش! همانطور که بدون مشورت با من تمام تصمیم های مهم زندگی اش را گرفت !

از خودم عصبانی ام که داد می زنم دلم میخواهد بتوانم آرام حرف بزنم 

باید یاد بگیرم این خشم درونی را کنترل کنم 

لیوان پر و خالی میشود پشت سر هم 

تشنه ام نیست فقط تند تند آب را سرازیر میکنم بلکه آتش ده ساله ویران نکند همه ی وجودم را!

از نظر مالی که هیچ کمکی به من نکرده است و تمام هزینه های کلاس و وسیله ها را باید خودم تهیه کنم حالا زمان سنگ اندازی اش است !ترسیده!استقلال مالی زن مرگ است برای آدمهایی چون او !

من اما ایستاده ام همانطور که خورشت را با حرص میریزم توی ظرف خورشت خوری میگویم بازهم بایست روبه رویم !!!بایست مثل همه ی ده سالی که گذشت! درست ایستاده ای !درست روبروی من !هیچ وقت کنارم نبودی !هیچ وقت !حالا هم بایست سرجای همیشگی ات اما این را بدان 

اگر سر جنگ داری من اینبار با تو تا آخرش خواهم جنگید 

دیس برنج را میگذارم کنار دست اش 

وسط داد و قال و دعوا یک فیلم از جورج کلونی دارد پخش می شود 

سکوت میکنم 

میرود و مینشیند پشت کانتر و شروع میکند به خوردن غذایش...

بی هدف زیر نویس فیلم را میخوانم که کلونی خوش قیافه دارد با کسی که با زنش رابطه داشته صحبت میکند و من میان آنهمه هیاهو فکر میکنم خب چه چیز باعث میشود مثلا همسر کسی به جذابی کلوتی برود با آن مردک مو زرد بی رنگ و رمق بخوابد؟؟

همیشه همینطورم !

در اوج عصبانیت مخم ناگهان عملیات خنک سازی اش را شروع میکند!!!!من اینگونه تو جیه میکنم اش !

تاگهان میان جنجال و اتفاقات بد تمام ماجرا را به سمت بی ربطی هدایت میکند 

مثلا در اوج دعوا میرود به سمت: "کاش یک لیوان آب انبه خنک بود اینجا "  یا  " به به  این خانم چه مانتوی شیکی پوشیده "

نمی دانم بک جور امتیاز است یا بیماری...خیلی هم مهم نیست کدام اش است... اما کمک زیادی میکند جهت جلوگیری از انفجار مغزم!!!

تهدید میکند 

نهدید میکنم 

جنگ مزخرفی ست 

آتش بس میشود 

هر دو خسته شده ایم از چرت و پرت گفتن ...از مرور تعفن...

خسته ام ...تلوزیون را خاموش میکنم ...می شنوم که غذایش را تمام کرده و دارد غرولند میکند که گوجه های سالاد شیرازی چرا اینقدر درشت خرد شده بودند ...این روش جدید تشکر است بعد از خوردن غذا لابد!!

ظرف هارا می چینم توی ماشین 

دخترک خانه نیست 

دراز میکشم روی تختم و خیره میشوم به سقف 

...انگار که کوه کنده باشم ...نمیدانم چقدر گذشت نوری که از اتاق اش از زیر در می دوید توی اتاقم خاموش شد ...

امروز تمام میشود!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+خوب است گاهی تکلیف خودمان را معلوم کنیم و رک و راست حرفمان را بزنیم 

قایم موشک بازی خیلی وقت است برای سن ما مناسب نیست!!

+"غلط کردن تاوان دارد" این را چندروز پیش از مانا شنیدم!!نگفت اشتباه !!و این تفاوت اشتباه و غلط برایم سخت پر معنی بود!!اشتباه را به نا آگاهی مرتکب میشویم و غلط کردن بک جورهایی آگاهی دارد ...آگاهانه با مهر به خودمان ضربه میزنیم ...آگاهانه با دوست داشتن دخل خودمان را می آوریم !!!و سرانجام می فهمیم که "غلط" بوده و نه اشتباه...... این روزها با خودم فکر میکنم آنقدر شجاعتش را داشته باشم که تاوان غلط کردنم را بدهم...