این که روزگار با من بازی اش گرفته و درست چند ساعت مانده به آمدن مربی برای آموزش کارم تلفن زنگ میزند و خبر سفر کردن مادرجان را میدهند و دوهفته ای تمام ماجرا برای چندمین بار کنسل میشود، از آن ماجراهاییست که قلقلکم میدهد!!! ...

یک جورهایی خوشم می آید که میخواهد بازی کند ...وارد بازی اش شوم و سعی کنم رویش را کم کنم 

درست مثل حرفی که توی ماشین و در ترافیک سنگین یکی از شبهایی که از مراسم مادرجان برمیگشتم زدم ...

زرین جان و تینا در ماشینم بودند 

ترافیک کلافه مان کرده بود 

حرف از رانندگی و شاختن خیابانها بود که گفتم من از گم شدن بدم نمی آید ...گم شدن را دوست دارم 

زرین جان بلند بلند خندید و گفت دخترجان گم شدن دوست داشتن داره؟؟؟

تینا هم آرام زد پس کله ام و گفت خدا شفات بده دیوونه 

بلند بلند خندیدم و همانطور که کله ام راپایین نگه داشته بودم که نور بالای ماشین پشت سرم که بامزه بازی اش گل کرده بود و مثلا میخواست سر به سر من بگذارد ،کورم نکند جواب دادم :به خدا خیلی خوبه ...وقتی هی دور میزنم و بالاخره مسیر را پیدا میکنم حس خیلی خوبی بهم دست میده ...وقتی میتونم یهو از یه خیابون یه راه به اتوبانی که به خونه میرسه پیدا کنم به خودم امیدوار میشم ...

واقعیت همین است ...یکجورهایی لجبازی و رگ روکم کنی ام گل میکند و تا به نتیجه نرسم ماجرا را رها نمیکنم 

مثل زمانی که "د" ایستاد و گفت هیچ هزینه ای قبول نمیکند و نمیگذارد کار را شروع کنم و فردایش روبروی آقای طلافروش ایستادم پول را شمردم و زنجیر و پلاک را گذاشتم روبرویش و خوشحال برگشتم ...ذره ای ناراحت این نبودم که این کار را کردم...گرچه میتوانستم از بابا پول بگیرم یا از مامان بخواهم کمکم کند اما بکجورهایی دلم نخواست لذت جنگیدن را از خودم دریغ کنم ...

حالا یکساعتی به آمدن مربی ام مانده و من سراپا شوقم ...برایم انرژی مثبت بفرستید که استعدادش را داشته باشم و بتوانم خیلی زود کارم را شروع کنم 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+بابت تمام مهری که در تسلی دادنم  هدیه دادید مدیون و ممنونتان هستم 

امیدوارم همه روزتان شادی باشد و شور.... غم به خانه هایتان سرک نکشد آمین!