سخت نگیر عسل!!!
زندگی همین شکلیست دیگر!!!خودت هم خوب می دانی!!!
دارم به خودم یاد میدهم که وفق دادن با شرایط را یادش نرود!
یاد هفته ی پیش افتاده ام ...
 

روزی که برای مصاحبه ورودی این شغل با من تماس گرفتند "د" ناباورانه پرسید:می خواهی بروی؟؟
سعی کردم خشم،هیجان،شادی،غم و مجموعه هجوم آورنده احساساتم را  کنترل کنم چشمهایم را بستم و گفتم :حتما میروم...
سکوت کرده بود

بعد از نزدیک به 14 سال زندگی خوب میدانم درونَش چه آشوبی برپاست و خوب میدانم حالا دارد با خودش میجنگد و مدام میگوید این چه خطایی بود که از تو سر زد

راستَش را بخواهید داستان از آنجایی شروع شد که من تصمیمم را مبنی بر اینکه میخواهم از یکی از آشناهایمان درخواست کار کنم،با او در میان گذاشتم و او فردای همان روز مرا متعجب کرد!
نشسته بود روی مبل راحتی و میوه میخورد
داشتم برای میم پیغام میدادم که :خسته شدم از اینکه دلم از بودن یک مبلغ ماهیانه همیشه خوش نیست و کاش شغلی داشتم که واقعا میشد آخر هر ماه روی درآمدَش حساب کرد

"د" بدون اینکه نگاهم کند گفت:امروز با حاج آقا صحبت کردم ،آقای "الف" را که می شناسی؟همان که برایت تعریف کردم کارش را توسعه داده و حالا بسیار موفق است؟

تنها جوابی که دادم یک "هوم" کم رنگ و بی رمق بود(خیلی وقت است حوصله ی شنیدن یکدیگر را نداریم)
همانطور که از جایش بلند میشد  گفت:به حاج آقا سپرده ام که با او صحبت کند اگر استخدام نیرو دارند تو را هم در نظر بگیرد 
بعد با لحنی تحقیر آمیز گفت :"دیگه لازم نیست به اون!!!فواد سفارش کنی تو رو ببره توی اون کار پیزوری شون!!

 

حالا یک هفته گذشته بود و حاج آقا به "د" خبر داده بود که من فردا باید برای مصاحبه به دفتر جناب "الف" بروم!!
"د" مدام سعی داشت مرا منصرف کند اما این بار دلم نمیخواست بترسم!دلم نمیخواست از آزارهای احتمالی اش بترسم! عزمم را جزم کردم که حتما به جلسه مصاحبه بروم...


روز مصاحبه مدام خودم را در آینه نگاه میکردم و دلم می خواست کسی روبرویم بود و به من میگفت آیا همانطور که باید باشم،هستم یا نه!
وارد ساختمان شدم و همان بدو ورود ابهت ساختمان و تعداد زیاد کارکنان باعث شد کمی بیشتر از دقیقه های گذشته دچار تشویش شوم...

درست زمانی که منشی جناب "الف" از من دعوت کرد که وارد اتاق ایشان شوم،زیر لب زمزمه کردم از اینجایش با خودت!نه میگویم کار را میخواهم و نه میگویم که برایم چه کار کنی ...آرزو نمی کنم و همه چیز را به خودت محول میکنم...با لبخند وارد اتاق شدم! 

تمام مدت زمان مصاحبه آنقدر آرام بودم که خودم هم باورم نمیشد 
فقط به خود آمدم و دیدم جناب "الف" دستَش را به سویم دراز کرده و دارد ورود مرا به مجموعه ی کاری اش تبریک میگوید...
سه روز از شروع کارم گذشته است

قوانین کمی سختگیرانه به نظر می رسند اما به هر حال همه چیز برایم تازگی دارد و سرشار از ذوق شروع کار هستم...اینکه حق بردن گوشی موبایل به مجموعه را نداریم ،دو روز اول خیلی آزارم داد...امروز به ذهنم رسید به اینجا باز گردم و دقایقی را که از نبودن گوشی کلافه میشوم را اینجا بگذرانم ...لبخند بزنم و بگویم:

سخت نگیر عسل!!!
زندگی همین شکلیست دیگر!!!خودت هم خوب می دانی!!!