تصور کنید سالها از آخرین باری که به جمعی از غریبه ها خودتان را معرفی کرده اید گذشته باشد.سالها در جمع ناآشنایان معذب بوده اید و سعی کردید کمتر خودتان را در جمع ها معرفی کنید...سالها از آخرین باری که خودتان را با لبخند معرفی کرده اید و باران شماتت بر سرتان باریده ،گذشته است.

روزهای بسیاری را تحت کنترل و بی اعتمادی محض بوده اید.کم کم اعتماد به نفستان را از دست داده اید و باور کردید که توانایی حضور در جامعه را ندارید!

طوری با شما رفتار شده است که لحظه به لحظه خودتان را از دید عموم پنهان کردید و باورتان شده که خوب نیستید! که نمیتوانید! که عقلتان نمی رسد! که قطعا عالم و آدم سر شما کلاه خواهند گذاشت !

به تمام انسانها به چشم خطر نگاه خواهید کرد و از آنها دور خواهید شد...

خب حالا که خوب تصور کردید بیایید و جای من روی این صندلی سیاه رنگ بنشینید و مدیرتان را بالای سرتان ببینید که به شما میگوید فردا تک تک طبقات را بازدید کنید و با تک تک پرسنل آشنا شوید و خودتان را معرفی کنید و از آنها بخواهید که خودشان را معرفی کنند!

دیروز که چنین اتفاقی افتاد تمام راه با خودم میگفتم اصلا تو را چه به این کارها! اصلا چه کسی از تو خواسته کار کنی! برو همان کار هنری ات را ادامه بده و زندگی کن...اینهمه آدم غریبه را ببینی که به کجا برسی؟ اصلا چه دلیلی دارد تو کار کنی؟ از فردا نمی خواهد بروی...اما عسل سرکش درونم مدام عصبانی میشد و مدام مرا سرزنش میکرد که مگر چه ایرادی دارد از لاک خودت بیرون بیایی و با غریبه ها آشنا شوی...به آدمها اعتماد کنی و به آنها نزدیک شوی....بااااید بتوانی!!!

و امروز...وارد مجموعه شدم و با خودم عهد بستم این کار را همین امروز به پایان برسانم...درست مثل روزهایی شده بودم که برای اولین بار پشت فرمان مینشستم ...کویری پشت لبهایم جا خوش کرده بود...همین باعث شده بود به زور زبانم را تکان دهم و حرف بزنم...فکر میکنم توپ تنیس سنگینی که درون گلویم خودش را به در و دیوار میکوبید قلبم بود که این مسیر را از جای خودش تا حلق من طی کرده بود در پی کمی اکسیژن!دست و پاهایم از درون میلرزیدند...با اینکه سعی میکردم صاف و قرص و محکم راه بروم خودم خوب میفهمیدم که چه آشوبی درونم برپاست!

حالا که نشسته ام پشت میزم و اینها را تایپ میکنم اطمینان دارم که زنده مانده ام و برخوردها آنقدر خوب و گرم بود که لرزش دستانم رفته رفته خوب شد و راحت تر ارتباط برقرار کردم.

خوب که فکر میکنم میبینم قدمهای زیادی از زندگی هست که به خاطر ترس برنمیدارمشان و این اشتباه بزرگیست! باید بتوانم ...باید سعی کنم و قدم بردارم ...هر چند با ترس ...هر چند پر از وحشت...اما باید بتوانم!