جمعه ها خالیه ...خالی...


هفته های اول زندگیمون یادمه جمعه که میشد صبح بیدار میشدم چایی دم میکردم و میز صبحونه رو آماده میکردم شیروعسل درست میکردم دوتا تخم مرغ نیمرو میکردم یه وقتا هم آبمیوه درست میکردم دورنیمرو رو با گوجه فرنگی های حلقه شده و لیمو ترش تزئین میکردم همه چی رو با وسواس روی میز میچیدم پنیر و خامه و مربا و هر چیزی که فکر می کردم برای صبحونه اشتها آوره روی میز می آوردم بعد می رفتم توی اتاق خواب کنار "مرد" مینشستم و آروم صداش میکردم،گاهی هم دستهاش رو توی دستم میگرفتم و نوازش میکردم...وقتی بیدار میشد بدون اینکه حرفی بزنه دست و صورتش رو می شست و میرفت سر میز صبحونه!من با چشمام دنبالش میکردم که عکس العملشو ببینم اونهم بدون اینکه کلمه ای حرف بزنه شروع میکرد به خوردن صبحونه...بعد از خوردن صبحونه کلمه ای زیر لب شبیه "مرسی" میگفت و می رفت جلوی تلوزیون دراز میکشید.
برای منی که تازه چند هفته از ازدواجم گذشته بود اینکه تمام هفته از صبح تا ساعت 9_9/5 شب تنها تو خونه منتظر بمونم تا بیاد خونه و بعد از خوردن شام بدون اینکه حتی کلمه ای حرف بزنه بره بخوابه و جمعه ها هم که استراحت کافی کرده باز هم همون روال رو تکرار کنه خیلی دردناک بود...
در طول هفته تقریبا هرشب با گریه میخوابیدم و صبر میکردم که روزجمعه برسه و بهانه ی خستگی نباشه و بتونیم لااقل کمی با هم حرف بزنیم اما جمعه ها هم با "سکوت" شروع میشد و با "سکوت" هم تموم!
گاهی خودم حرف میزدم ،سوال میپرسیدم که با جوابهای کوتاه و بی حوصله ش روبرو میشدم و گاهی جوابهای تند و تیز میگرفتم و از حرف زدنم پشیمون می شدم ...
جمعه های اول تلاشهام بی ثمر شد و رفته رفته همه چیز فرق کرد.
حتی توی خوردن صبحونه هم همراهم نمیشد و میگفت علاقه ای به خوردن صبحونه نداره!
وقتی دلیل سردی ها و سکوتش رو میپرسیدم تنها جوابش این بود: "نه!اصلا اینطوری نیست"
جمعه ها می اومدن و میرفتن،اون جلوی تلوزیون دراز می کشید و من مشغول خوندن کتاب میشدم.
کم کم جمعه ها شد روز جنگ!هر چی که می شد با هم شروع به جنگیدن می کردیم!داد می زدیم و همیشه آخرش اون میرفت و میخوابید خیلی خونسرد!و من تا نیمه های شب تنها اشک می ریختم...
بارها شده بود که وقتی پشت پنجره ی رو به خیابون ایستاده بودم و اشک میریختم چشمهامو میبستم و تصور میکردم الان دستهاش رو از پشت سر دورم حلقه میکنه و بهم میگه :بسه دیگه!گریه نکن!
ومن همه چیز رو میبخشم و فراموش میکنم و می خندم...اما هیچ وقت اینجوری نشد!
حتی شبهایی هم که دعوا نداشتیم و میرفت که بخوابه هیچ وقت از من نخواست کنارش باشم حتی یکبار هم نگفت،"میخوام کنارم باشی" یا "بدون تو خوابم نمیبره"
یه وقتا خودم میپرسیدم:میخوای منم چراغارو خاموش کنم بیام بخوابم؟خیلی سرد و بی تفاوت میگفت: "فرقی نداره" !!
و این سردی می رفت و مینشست تو عمق وجودم سرد می شدم و دور...خیلی دور...
کم کم جمعه ها برای فرار از درگیری و دعواهایی که همیشگی شده بود تصمیم گرفتیم توی خونه نمونیم !برنامه این شد که هر جمعه ناهار خونه پدری من باشیم و هر چند هفته یکبار شام خونه خانواده ی او!
که همین چند هفته یکبار هم کم کم کنار گذاشته شد!به عقیده ی "مرد"بهتر بود کمتر به مادرش زحمت بدیم!!و عملا هر هفته پنجشنبه و جمعه ها خونه مادر من بودیم!
تمام این هشت سال از جمعه ها بیزار بودم بیزار!شاید هم نوعی ترس...آره!میترسیدم!
از اینکه دوباره دعوا بشه و جنجال به پا بشه و تا آخر هفته ی بعد "مرد" همون موضوع رو ادامه بده و اعصابم رو خرد کنه...
رفته رفته هر هفته از چهارشنبه شب اضطراب شدیدی تموم وجودم رو پر میکرد که تا جمعه شب ادامه داشت خونه مامان که بودیم بعد از خوردن ناهار میخوابید تا نزدیک شب بعد از خواب هم بدون اینکه با کسی حرف بزنه جلوی تلوزیون دراز میکشید بعد از شام هم سریع حاضر میشد و به بهانه اینکه فردا صبح باید سر کار بره،میرفتیم خونه!
اینجوری کمتر دعوا میشد...البته یه وقتا هم می شد که تو خونه ی مامان یه چیزی رو بهونه میکرد تا اونجا که میتونست اذیتم میکرد و من به خاطر این که پدرو مادرم متوجه نشن هیچی بروز نمی دادم و ازدرون داغون می شدم ،خرد میشدم ...
"مرد" هم که می دید من مجبورم تحمل کنم هر چند دقیقه یکبار زیر گوشم حرفهاش رو تکرار میکرد یا با اشاره و کنایه بیشترحرصم میداد.
توی چند ماه اخیر که من تصمیم قطعی م رو برای جداییم گرفتم کمتر پیش میاد جمعه ها بریم خونه مامان،خودم نمیخوام که بریم!
گرچه هر بار که مرد متوجه می شه نمیریم اونجا با کنایه میپرسه:چیه؟راهت نمیدن؟بیرونت کردن؟یا ...
اما احساس میکنم حالا که بابا و مامان از همه چی خبر دارن بهتره کمتر جلوی چشمشون باشه و نشه آینه ی دق!
دیگه جمعه هاحتی دعوا هم نمیکنیم اصلا حرفی نمیزنیم که دعوا بشه....هرکس سرش به کار خودشه و حتی دیگه اون اضطراب سابق هم نیست و این موضوع بر خلاف "آرامش ظاهری" ای که داره خیلی تلخه خیلی!
انگار هردو بالای سر جسد این زندگی نشستیم و بی تفاوت برای خودمون روزهامون رو میگذرونیم .....بوی تعفنش رو انگارفقط منم که حس میکنم...



امروز جمعه ست!
"دخترک" روبروی تلوزیون دراز کشیده و کارتن مورد علاقه ش رو میبینه
"مرد" طبق معمول توی اتاق خوابیده!
من میز ناهار رو جمع کردم و توی اینترنت برای خودم میچرخم !
دیگه حتی سرد هم نیستم !خونه هم سرد نیست...
یعنی هیچی نیست ...هیچی ...
هنوزم جمعه ها رو دوست ندارم!



پ.ن:این پست رو دیروز میخواستم بذارم منتها دخترک سردرد شدیدی گرفت مجبور شدم ببرمش دکتر!
دکتر گفت اگر سر دردهاش تکرار بشه باید آزمایش خون و سی تی اسکن بشه تا دلیلش بررسی بشه...نگرانم...