دستکشها رو دستم میکنم از مایع کتلتی که آماده کردم برمیدارم و بعد از فرم دادن بهش توی روغن میندازم اما فکرم اصلا جای دیگه س انگار مثل یه ربات از روی برنامه ای که بهم دادن دارم کار میکنم!
یک ساعت پیش از خواب بیدار شدم و دیدم "مرد"دوبار نیم ساعت قبل از بیدار شدنم تلفن زده،بعد از بیدار شدن باهاش تماس گرفتم که ببینم چی کار داشته:
_سلام!
_سلام!کجا رفته بودی؟؟!
_خواب بودم!
_دیروز عصر که نخوابیده بودی چطور امروز خوابیدی؟؟؟!!
_خب امروز خوابم میومد خوابیدم!
_گوشی تلفن رو چرا برنداشتی؟؟؟!
_میگم خواااب بودم!
_چرا به من نگفتی میخوای بخوابی؟؟!!!
_مگه برای خوابیدن هم باید به تو زنگ بزنم؟؟ 
_آره !مسیج میدادی که من دارم میرم بخوابم!!!
_یعنی من هر کاری بخوام تو این خونه...
(حرفمو به تندی قطع میکنه و صداشو میبره بالا) :_آره هر کاری میکنی باید به من بگی!!
نفس عمیقی میکشم سعی میکنم سکوت کنم و جوابی ندم با خودم فکر میکنم یعنی از همه ی زندگی حتی انتخاب ساعت خواب بعد از ظهرم هم حق من نیست؟؟!!!احساس خفگی بدی بهم دست میده.....



یک یکی کتلت ها رو برمیگردونم صدای جلیز ویلیزشون درمیاد یادم میفته دوتا دونه ی آخری رو باید کاملا گرد درست کنم که بشه بعدا با سس روش شکل یه صورت خندون بکشم برای "دخترک"!
به ساعت نگاه میکنم دیگه وقتشه که بیدارش کنم از خواب وگرنه شب نمیتونه زود بخوابه،تصمیم میگیرم یه موسیقی براش بذارم تا بیدار بشه یه موسیقی شاد که خودش خیلی دوسش داره،صداشو زیاد میکنم و بر میگردم سر کارم!

همینطور که دارم آخرین کتلت رو از روغن درمیارم صدای پاهای کوچولوشو پشت سرم میشنوم ،میاد تو آشپزخونه و با آهنگ همصدا میشه و با انگشت کوچولوش به من اشاره میکنه:اگه دوینا(دنیا) دست من بووووود دوینا رو به پات میریختم ...
میخندم دستکشها رو در میارم و بغلش میکنم
تو چشمای خوش فرمش خیره میشم و میپرسم اگه دنیا دست تو بود چی کار میکردی؟
خیلی جدی میگه:همه پولای دوینا رو میدادم به تو!!
_پول؟پول واسه چی؟
_که بری هرچی میخوای برای خودت بخری که خوشال بشی!که هیش وَخ گریه نکنی!
_مگه من گریه کردم ؟
_آره!اونروز که داشتی واسه من سیب زمینی درست میکردی گریه کردی بابا داد زده بود!!!
دستای سفید و کوچولوشو توی دستهام میگیرم و میذارم روی صورتم تو چشمهاش نگاه میکنم لبخند میزنه و میگه :من خعلی دوسِت دارم همیشه پیشت می مونم!
تعجب میکنم!چه جوری غمی که از عصر توی وجودمه حس کرده که داره اینجوری دلداریم میده؟!تو بغلم فشارش میدم و بوش میکنم!
پُر میشم از یه حس خوب!یه حس شیرین!انگار همه ی اون بار منفی که از حرفهای مرد روی دوشم بود تو همین لحظه از بین میره!میبوسمش و بهش میگم وقتی تو هستی من همیشه خوشحالم اصلا هم گریه نمیکنم عزیزم!!
یه حس شادی و افتخار انگار مث یه برق میاد و میشینه تو چشماش...