نشستم پشت کانتر آشپزخونه دارم هی تایپ میکنم هی دیلیت میکنم کتابای زبانم هم همینجا بغل دستمه یهو اون چیزی که این چن وقته همه ش میاد توی ذهنم ویراژمیده، میاد میاد و دوباره میچرخه تو سرم...می دونین من تا حالا تجربه ش نکرده بودم این مسئله رو و الان یه چن وقته که تجربه ش کردم!یه حس خیلی ساده!خییییلی ساده!بذارید از اولش بگم :
میدونین تصور کنین یکی که براتون خیلی خیلی عزیزه و یه تصویر ذهنی زیبا و خوشرنگ هم ازش دارین بعد وقتی تو زندگیتون به یه مشکلی بر میخورین یه سری کمک حالا نه لزوما کمک فیزیکی مالی یا حالا هرچی مثلا فرض کنین یه جور کمک ذهنی فکری بهتون میشه که مطمئنین از طرف همون دوست عزیزتونه که بدون اینکه بخواد خودشو نمایش بده و بیاد جلو داره بهتون کمک میکنه !بعد شما هم تو همون گیری ویری ذهنی با این کمکها هی نیرو میگیرین هی میگین چه خوبه که آدمایی هستن که براشون مهمی چه خوبه که هنوز خوشبختیت براشون مهمه بعد فک میکنین که چقدر دوستتون رو دوست دارین چقدر خوبه که بهتون دلگرمی میده چقدر خوبه که هس!تازه تو ذهنتون این قهرمان ذهنیتونو که داره یواشکی هی کمکتون میکنه که ذهنتون رو محکم کنه و...رو میسِتایید!!!
بعد یه روزی که قاط میزنین و از همه لحاظ درب و داغونین تلفنو برمیدارین و با همون دوستتون تماس میگیرید و بعد هی درمورد اون مشکل حرف میزنین و حرف میزنین وقتی هم میرید که ببینیدش باز از همون مشکلات براش میگید و میگید ومیگید بعد آخر سری می بینید بَده!خیلی بَده که تشکر نکنین از اون یاری رسانیها تازه یه چیز دیگه هم ته ذهنتون میگه اگه بگی اونم میفهمه چقد تیزی و...از این حرفا خلاصه یهو میگین ممنونم از اون کمکها و...بعد طرف خیلی خونسرد میپرسه:کمک؟
بعد هههه میخندیدن میگین بابا بسه من فهمیدم تویی خب ممنون هم هستم اصلا برای همین نشستم سیر تا پیاز رو الان برات گفتم برات درد و دل کردم و....بعد اون خیلی خونسرد...نه !خیلی سررررد میگه:نه!من نبودم!باور کن!
بعد یه چیزی عین یه توپ پینگ پنگ!نه !نه!بزرگتر!میاد گیر میکنه تو گلوتون!رسما خفه میشید!!
بعد یواش یواش اون ذهنیت خوبه میره کنار!تبدیل به بد نمیشه هااااا!نه !اشتباه نکنین.فقط اون تصویره که میره کنار این شمایین که تبدیل به "بد" میشین واسه خودتون اصن زشت میشین پیش خودتون با خودتون تصور میکنین دوستتون داشته واس خودش زندگیشو میکرده بعد شما عین این روانیا یه روز یهو از سر "توهم" بهش تلفن زدین بعد رفتین دیدنش بعد کلی شر و ور هم گفتین هی زار زدین هی اون تو دلش گفته خب به من چه الان؟؟!! 
آآآره!اینجوریه که یواش یواش یه حس میاد و احاطه تون میکنه و دیگه ولتون نمیکنه اصن عمرن بتونین دیگه همون آدم سابق بشین تو اون رابطه...
نمیدونم خوبه یا بد ولی عین این می مونه که یکی شما رو اشتباهی لخت ببینه بعد تا آخر عمرتون دلتون نمیخواد باهاش روبرو بشین مضاف بر این که اون حس خودخواهیتون هم از اون طرف یه جورایی طلبکاره که چرا کار، کار خودش نبوده ...
با اینکه اون آدم هنوزم براتون عزیزه با تمام وجود یه حسی شما رو دور نگه میداره و هروقت میخواین پا جلو بذارید و برید ببینیدش یا باهاش حرف بزنید یاد همون زمانی می افتید که عین دیوونه ها خودتونو پرت کردین تو زندگیش و شروع کردید به شرح ماجرا و ....بعد عقب میکشید و سعی میکنید منصرف بشید!
هرچی هست برام تازگی داره و عجیبه که این حسو دارم خیلی عجیبه!!!