پاییز که میشه دلم کوچولو میشه انقدر کوچولو که تو مانتوی سرمه ای رنگ هفت سالگیم جا میشم دلهره میگیرم باز از جدایی...جدایی از مامان...چقدر روز اول مدرسه اشک ریختم...

پاییز که میشه گاهی دلم میره به روزای خوب با "تو" بودن و حتی روز جداییمون چند روز قبل از تولدت که اون هم توی پاییز بود...


پاییز که میشه یادم میاد که نه سال پیش از لج "تو" که ترکم کرده بودی توی یکی از گرونترین کافی شاپهای شهر باقی عمرمو به "مرد" پیش فروش کردم...

یادم میاد که توی پاییز عروسی کردم و تصمیم گرفتم "تو" رو از یاد ببرم و زندگیم رو ادامه بدم غافل از اینکه با حماقتی که کرده بودم خودمو اسیر زندان "مرد" کرده بودم و هر روز دعوا هرروز جنگ و هرروز توهین و تحقیر رو چهار سال تحمل کردم وسعی کردم زندگیمون رو بسازم...اما نشد..."مرد" حتی حرفهایم را نمی شنید...خسته شدم...بریدم...

...باهمه اینها پاییز رو دوست دارم چون یادم میاره که ده سال پیش توی پاییز با "تو" بودم با "تو" نفس کشیدم...