نمیدونم چه سرّی هست تو این ماجرا که من توی این یک ترم و نیم کلاس رفتنم اکثرا سوار ماشین های سواری ای میشم که راننده شون آقایون مسن هستن بعد جالب اینجاست که یهو نصف مسیر مسافر نیست بعد جالبتر اینجاست که نطق همه ی این آقایون محترم باز میشه کله صبحی!منم که سر صبحی کلی خوشحال و بشاش اصلا انگار منتظرم که یکی حرف بزنه کله شو بِکَنم !!
بعد یه روز مثلا یکیشون یهو میگه :آخه دخترم مگه حقوق کارمندی چقدره تو توی این سرما بیدار میشی میری سر کار؟!!
قاعدتا من باید بگم نه من میرم کلاس و...
بعد من همونجور که یخ زده م و دارم سعی میکنم دندونام رو کنترل کنم که انقد به هم اصابت نکنن میگم بله بله!(خودمم میدونم بله اینجا معنی نداره ولی خب بحثو که تموم میکنه)
بعد یه روز دیگه یه دونه دیگه از این آقاهای راننده فالگیر میشه خیلی مطمئن میگه: دخترم من بیخودی چیزی نمیگم هیچ وقت، ولی من مطمئنم شما از ایران خواهی رفت!!
بعد من اصلا هنگ میکنم ، لال میشم یه لبخند یخ زده تحویل میدم و با خودم فکر میکنم الان موقع بیرون اومدن از خونه احیانا خودم رو درست تو آینه دیدم؟الان چی دقیقا نشوندهنده ی این بود که من خواهم رفت؟ و صد البته که خداوند متعال از دهان اون آقا بشنوه و بنده بروم ولی تا جایی که به یاد دارم این تمایل به خروج از کشور رو جایی تو صورتم یا رو لباسام ننوشتم خب!
خلاصه که من اصلا نمیتونم با افراد غریبه خصوصا آقایون بی مقدمه گپ وگفت کنم دیگه کله ی سحر هم که باشه خب چه انتظاریه آخه؟!
ازبس ازین ماجراهای وحشتناک شنیدم اصلا گارد میگیرم یکی میخواد حرف بزنه!
بعد امروز یکی از اون روزایی بود که یه آقای خیلی مسن بنده رو سوار کرد از بختِ قشنگِ من ،مسافری که تو ماشین بود صدمتر بعد از سوار شدن من پیاده شد!
یهو آقای راننده شروع کرد: آره دخترم من کارمند جنرال الکترک بودم همیشه دیرم میشد الان تو هم دیرت شده؟!
لبخندِ یخ زده یِ کله سحرم رو تحویل دادم بعد گفت خب دیگه آدم شبا باید زود بخوابه میدونی یه لیوان شیر که بخوری قبل از خواب بعدش...
خدا رو شکر به "بوس جیش لالا" نرسیده یه دختر دیگه رو سوار کرد و همینکه اون خانم نشست تو ماشین آقای راننده گفت :مادرت از شما راضیه دخترم!!چون امروز من اتفاقی مسیرم اونجاست!
من توقع داشتم اون خانومه مث من که همیشه با بله مرسی و لبخند منجمد جواب میدم جواب بده ولی خیلی خوش اخلاق گفت :ممنونم حاج آقا!
دوباره که آقاهه حرف میزد این خانمه آخر هر جمله هی میگفت :جدا ؟ای بابا؟یا میخندید و سوال میپرسید،بعد آقاهه هم خیلی شاد شده بود هی تعریف کرد توصیه کرد و...(خب اینهمه انرژی رو اینا از کجا میارن واقعا؟!؟)
با خودم فکر کردم واقعا عجب آدم غیر قابل تحملی هستم نسبت به اینهمه آدم خوش برخورد...

موقع پیاده شدن آقای راننده که تابلوی کلاس زبان رو دید یهو گفت :
Are you happy today? 
دیگه اینبار واقعا خندیدم جوابش رو دادم و خداحافظی کردم و پیاده شدم.
هنوزم دارم فکر میکنم تصویر ذهنی مردم تو برخورد اول بامن احتمالا باید یه آدم مغرور و از خودراضی باشه متاسفانه! واین اصلا خوب نیست شاید...