امروز هم مثل همه روزهای معمولی دیگه شروع شد.بعد از خوردن صبحونه و "نت گردی"
و کارهای روزمره رفتم سراغ لیست کتابهایی که تهیه کرده بودم تا برای عید بخرم و بخونم!
دوست عزیزم درمورد یکی از کتابها تاکید کرده بود که من هم تصمیم گرفتم برای "مرد" اسمشو بفرستم تا امروز که سمت خیابون کریمخان میره بخره وبیاره چون اصولا من که اجازه ی رفتن و کتاب خریدن ندارم و حوصله ی بحث هم ندارم،با خودم فکر کردم چه بهتر که خودش بخره!
اسم کتاب رو براش  sms کردم "زندگی پیش رو" اثر "رومن گاری"
"ترجمه ی لیلی گلستان" 
بعد از چند لحظه صدای زنگ تلفن بلند شد
_این چه کتابیه؟
_سلام
_سلام این چه کتابیه؟
_کتابه دیگه!
_میخوای چیکار؟
_فکر کنم میشه خوندش احنمالا خوردنی نیست!
_زندگی پیش روی تو کاملا معلومه به چه درد تو میخوره!!!!زندگی پیش روی تو همینیه که هست!دنبال چی هستی؟
_چه ربطی داره؟!
_همه دارن حسرت زندگی...
خدایا من چه جوری الان باید تمام ذهنیتمو کنترل کنم تا یهو از دهنم بیرون نریزه؟!وای خدایا نمیدونی چقدر دلم میخواد همین الان بهش بگم از تو و اون تفکر پوسیده ت و اون ذهن بسته ت بیزارم!ولی نمیشه!
_خب میخری یا نه؟اگه نمیخری خودم شنبه برم دنبالش!(از جسارت تازه ی خودم خوشم میاد انگار هر چی بیشتر میشه هراس رو تو رفتارش میبینم)
_رسیدم اون محدوده بهت زنگ میزنم دوباره اسمشو بگو میخرم!خداحافظ
_خدا حافظ!




امروز هم مثل روزهای معمولی دیگه به شب میرسه و تموم میشه چه با افکار بسته ی "مرد" و چه با ذهن تشنه ی من که میخواد دنیا رو لمس کنه و زنده باشه...