سه روزه دارم فکر میکنم پست آخر من امسال باید بهاری باشه بوی بهار بده بوی تازگی بوی نو شدن...
اما تا شروع میکنم به تایپ کردن هیچ کدون از این ویژگیها رعایت نمیشه...
با خودم میگم لزومی نداره که بگم دو روز مونده به سال نو و هنوز نه هوای نو شدن دارم و نه حس شادیِ شب عید رو
با خودم میگم نباید بگم که دیروز به هوای نو شدن و تغییر حال و هوا رفتم خرید ولی نه دیدن سبزه ها نه دیدن هفت سینهای آماده هیچ کدومشون بهاریم نکرد
هر سال این موقع سرخوش و شاد در حال جنب و جوش بودم و امسال...
شاید درست نیست که این شب عیدی بنویسم که برای من سه شنبه صبح ساعت 8 و 44 دقیقه و 27 ثانیه مثل همه ی سه شنبه ها صبح ساعت 8 و 44 دقیقه و 27 ثانیه ست...
شایدم غمگین تر
غمگین از اینکه یه چرخش کامل دیگه ی زمین سپری شده و من هنوز دارم دور خودم میچرخم
دارم می چرخم و نمیدونم چرا
نمیدونم چرا موندم جایی که نباید باشم
روزهایی رو سپری میکنم که نباید
چیزایی رو تحمل میکنم که نباید


الانم دارم چیزایی رو مینویسم که نباید...
ولی اینا تنها چیزاییه که صادقانه میتونم بگم ...
شاید تا همین هفته پیش با خودم میگفتم آخرین پستم رو با شادی و شور جدید شروع میکنم به همه تون میگم برای سال جدید آماده م اما نشد...
هرچی نزدیک تر شد من بیشتر دور شدم هرچی همه رنگ عید گرفتن من بی رنگ شدم ...
ترجیح دادم تا فردا بدتر از امروز نشدم بنویسم ...



نمیدونم شایدم توی این چند روز معجزه شد و من با یه حال خوب اومدم یه پست دیگه گذاشتم 
اما به هر حال با حال و روز کنونی م این آخرین پست سال 90 منه
با تمام وجودم برای تک تک شماهایی که از روزای اول منو میخوندید و بهم سر میزدید آرزوی سالی پر از موفقیت دارم پر از عشق و شور و شادی 
امیدوارم سال جدید برای تک تکتون پر از خبرهای خوب و دور از هر غم و ناراحتی ای باشه 
و یه خواهش دارم ازتون لحظه ی تحویل سال خیلی ها اعتقاد دارن که دعا ها میگیره و مستجاب میشه هر کدومتون که دعا میکنید برای خودتون اون آخر آخرا یاد منم بیفتین برام دعا کنین 
از همه تون ممنونم که منو تو این چند وقت تحمل کردین شایدم سال جدید خوشحال تر و قبراق تر شروع کردم شاید حالم خوب شد...
پیشاپیش نوروز همگی تون پیروز