روی مبل قهوه ای رنگ هتل نشستم و از سکوت لذت میبرم .
"دخترک" همراه پدرش بیرون از هتل هستند،به اصرار "دخترک" رو راضی کردم که همراه پدرش بیرون بره.
به آرامش و سکوت احتیاج داشتم...
روز سوم فروردین هم داره تموم میشه،از دیروز سفر 12 روزه ی ما شروع شده و این بهترین راه سپری کردن نوروز بدون درگیری و جنجالِ.
با این سفر موافق بودم چون وقت زیادی رو میتونم تنها باشم و فکر کنم به تمام چیزهایی که برام مهمِ
به تموم چیزایی که مدتهاست براشون برنامه ریزی میکنم
به همه چیزهایی که دلتنگشون خواهم شد
و به چیزهایی که به دست خواهم آورد
و همیشه ترازوی افکارم به سمت "دست آورد ها" پایین میاد و مطمئن میشم تموم اون چیزهایی که به دست میارم قطعا با ارزش تر از چیزهاییه که از دست میدم...

برای خودم چای سبز درست میکنم و سعی میکنم از این یک ساعت تنهایی نهایت استفاده رو بکنم
کمی کتاب میخونم
صدای زنگ دار دخترکی از توی راهروی هتل میاد مطمئنم "دخترک" من نیست!
و بعد متعجب میشم که حتی از صدای زمزمه وار هم میشناسمش...
"ترس" همه ی وجودم رو پر میکنه!
ترس از نبودنش
ترس از اینکه سهم من از این چشمهای درشت قهوه ای،از این صدای شیرین و از بوی خوبِ آغوشش فقط چند ساعت آخر هفته ها شود...
باید محکم باشم باید محکم بشم!


بالکن هتل رو به دریاست فنجان چای رو با خودم آوردم توی بالکن،باد به صورتم میخوره و بویِ شورِ دریا دوباره من رو به دنیای دیگه میبره...
برای همین اتاق رو به دریا رو دوست ندارم برای اینکه نا خودآگاه منو میبره به یه دنیای دیگه و گذر زمان از یادم میره انگار که مغزم خواب میره ...





با سوختن پوست صورتم به خودم میام مثل کسی که مسخ شده باشه و یهو هوشیاریش رو به دست بیاره اول روی صورتم دست میکشم ،پوستم از سرما گز گز میشه !
فنجون خالی رو با خودم میارم توی اتاق ،
کی چای رو خوردم؟! نمیدونم!
چند لحظه بعد صدای هیاهوی "دخترک" که پدرش رو مجبور میکنه که بدوه و بلند بلند میخنده راهروی هتل رو پر میکنه

در اتاق رو باز میکنن و میان تو و "دخترک" همونطور که تند تند لباسهاش رو روی مبل پرتاب میکنه بریده بریده تعریف میکنه که اسب سوار شده ،کنار ساحل رو ماسه ها نقاشی کشیده ،اسبها رو نوازش کرده،سوار قطار تفریحی شده ،آبمیوه خورده و بین همه ی این چیزهایی که با شادی تعریف میکنه تُنِ صداش نگران میشه و می پرسه : تو تنها بودی غصه خوردی؟؟
_نه خوشگل من!منم اینجا به کار هام رسیدم عزیزم!کتاب خوندم و استراحت کردم.
موهاش رو که اندازه ی دو بند انگشت بلند شده با کش میبندم و ذوق میکنه و میپرسه :الان موهام مثل تو شدن؟بلند شدن دستشو میبره و پشت کمرش نگه میداره میپرشه یعنی تا اینجا ؟؟
میخندم و میگم نه هنوز به کمرت نرسیده ولی خیلی زود بلند میشه خیلی زود...
خودشو تو آغوشم رها میکنه و میگه:دلم برات تنگ شده بود !
میبوسمش و با خودم میگم :حالا که توی آغوشمه باید لذت ببرم،باید قدرشو بدونم...

بغضم رو قورت میدم و میخندم ...بلند بلند با "دخترکم" میخندم ...