توی خونه تنها بودم روی مبل راحتی نشستم و نا خودآگاه یه آهنگ خیلی قدیمی رو زمزمه کردم
درصورتیکه شاید 8 یا 9 سال بود که نشنیده بودمش
برام جالب بود که اکثر بیتهاشو هنوز حفظ بودم رفتم و دنبالش توی اینترنت گشتم یکی از سایتهایی که همیشه ازش موسیقی دانلود میکنم داشتش
یهو هوس کردم چند تا دیگه رو هم دانلود کنم چند تا از آهنگهای خیلی قدیمی مثلا یکیش مال عروسی خاله بزرگه بود حدودا 25 یا 26 سال پیش
بعد شروع کردم به گوش کردنشون
پرواز کردم به اونروزها
یه عالمه چیز یادم افتاد...جاده ی شمال،پیکان بابا،من که کوچیک بودم و کنار پنجره از جاده فقط کوههاشو میدیدم و همه ش منتظر بودم برسیم ویلای بابابزرگ
دوغ آبعلی وطعم ترش و کمی تلخش که عاشقش بودم
کباب کوبیده هایی که بابا برامون درست میکرد
خونه ی خودمون
نوشتن مشقام به شوق دیدن کارتون
کلاس زبان و خستگی بعدش
مینی بوس سرویس مدرسه که همیشه سر صندلی ها دعوا بود
اولین نمره17 ای که گرفتم و بخاطرش تب کردم
آش رشته های مامان
خوابیدن کنار بخاری وقتی برف میومد
صدای اذان که تو کوچه مون میپیچید
بوی غذایی که توی کوچه از خونه ها میومد وقتی از مدرسه برمیگشتم خونه و دلم ضعف میرفت تا برسم
مانتو شلوار سرمه ای
خط رمزی که درست کرده بودیم با دوستم 
تو همه ی اینا غرق شدم 
با همین فکرای خوب که لبخند به لبم آورده میرم سمت اتاق خواب در بالکن رو باز میکنم صدای پرنده ها میاد 
روتختم دراز میکشم 
دلم نمیخواد هیچی منو از این فکرای خوب بیرون بکشه سرمو توی بالشم فرو میکنم چشمامو میبندم یه حس نرم و سبک دارم یواش یواش میرم سوار پیکان سفید بابا که عاشقش بودم میشم و میشم همون دختر بچه ی لاغری که پشت سر بابا مینشست و میچسبید به پنجره و رویا میبافت ...بابا حرکت میکنه و منم میرم تا انتهای رویا...