"دخترک" امروز بهانه میگیرد "من با سرویس نمی رم مهد!مامانی خودت منو ببر"

با عجله حاضر می شوم و باهم راه می افتیم موقع خروج از خونه با "مرد" همسایه روبرو می شوم احساس خوبی ندارم وقتی خیره خیره نگاهم میکند و احوالپرسی میکند معذب میشوم سرم را پایین می اندازم و جوابش را سرسری می دهم...

اما او ادامه میدهد: "مگه دخترتون سرویسی نیست"؟
_بله اما امروز باهم می رویم
_آژانس گرفتید؟

_(کلافه می شوم)بله با اجازه
_اجازه بدید آژانس رو کنسل کنم من شمارو می رسونم
_نه خیلی ممنونم خدانگهدار............

سوار ماشین که میشوم نگاه خیره و لبخند گوشه لبانش روی دوشم سنگینی میکند...

تمام راه به "آینده" فکر میکنم..."دخترک" مدام نق میزند که برگردیم خونه من نمیخوام برم مهد...من اما به بعدتر ها فکر میکنم به آن روزهایی که می خواهم تنها زندگی کنم و به تنهایی از خودم دفاع کنم...کنار خیابان دختری که از تیپش معلوم است دانشجوست از دست راننده ماشین مدل بالایی که برای سوار کردنش اصرار میکند کلافه شده...راننده آژانس "پف" ای میگوید و سرعتش را زیاد میکند...باز یاد روزهای تنهایی خودم می افتم می ترسم لرزم میگیرد زیپ جلیقه ی "دخترک" را بالا می کشم...شاید او هم سردش شده باشد..............