دیشب خواب خیلی بدی دیدم 
دخترکم رو ازم گرفتن و بردن پدرش و خانواده ش اومدن و دستای کوچولوشو کشیدن و بردن
صداشون توی سرمِ که مدام بهش میگفتن:مامانت تو رو نمیخواد،تو رو دوست نداره!

از خواب که بیدار شدم تموم وجودم میلرزید...دخترکم کنارم روی تخت مثل فرشته ها خوابیده بود...بوسیدمش...لبای برجسته ی زیباشو جمع کرد...


هر چی به تصمیمم نزدیکترمیشم این استرس لعنتی بیشتر میشه
با خودم حرف میزنم:محکم باش!تو قول دادی که میجنگی!پس برای یه بارم که شده به قولت عمل کن!محکم بایست و حقت از زندگی رو به هیچ کس تسلیم نکن!


بعد از خوردن صبحانه دخترک کنار من نشسته و نقاشی میکشه
بی مقدمه دستاشو میگیرم توی دستم و نگاهش میکنم
اونم سکوت میکنه
بهش میگم:یه چیزی رو خوب یادت باشه عزیزم!من دوستت دارم!همیشه و همیشه!اگه کسی بهت گفت که من دوستت ندارم دروغ میگه!مطمئن باش هیچ وقت هیچ وقت نمیاد که من تو رو دوست نداشته باشم!یادت میمونه؟آره؟

سکوت میکنه تو چشمام که پر از اشک شده نگاه میکنه و میخنده و میگه:اوهوم!
و دوباره بی خیال مشغول نقاشی میشه 

روز خوبی نیست حالم اصلا خوب نیست...