بارون از صبح یکریـــــــــــــــز و بی امون داره میباره...
بارون بهاری
بارون بی امان و بی حساب بهاری که یهو بعدش آفتابی میشه

 

بارونی که باعث میشه دوتا دختر جوون که از کلاس کنکور برمیگردن برن زیر سقف ساختمون "تاتر شهر" بایستند تا زیر این بارون بی امون خیس نشن
هوا کاملا تاریک و گرفته س
دوتایی با هم حرف میزنن و سرخوشانه میخندن
بارون بعد از چند لحظه بند میاد و دوتایی رو یکی از صندلی های دور ساختمون مینشینن
یهو هوا هم روشن میشه
صدای گرمی ازشون خودکار و کاغذ میخواد
چهره ش برای یکی از اونا آشناست
چندثانیه پیش زیر سقف مثل بقیه برای اینکه خیس نشه ایستاده بود
چند لحظه بعد نقاشی ای که یکی از اون دخترا کشیده بود میشه شروع صخبت و شیش تا دونه پسته و شعری که اخر دفتر نوشته شده و...
باب آشنایی باز میشه
قرار میشه تا دوهفته چهارشنبه سر همین ساعت اینجا منتظر بمونه اگر اومد ینی قبول شروع دوستی و اگر نیومد ...


بارون هنوزم داره میباره
دختر تو خونه ی خودش پشت پنجره ایستاده و با خودش فکر میکنه "چرا بعد از این همه سال بازهم اگه قرار باشه انتخاب کنه چهارشنبه ی بعدی میره همونجا و بازهم ادامه میده ؟؟!!با همه سختیهایی که  تحمل کرده با همه اینکه میدونه جدایی از اون آدم باعث میشه چقدر به هم بریزه و با دستای خودش خودشو بدبخت کنه ،بازهم همون انتخاب رو میکنه!؟!و بعد مثل بچه ها با خودش میگه ایندفعه نمیذارم اونجوری بشه،ایندفعه فرق داره...

آدمیزاد خیلی عجیبه خیلی