یه روزم میشه میرم میشینم توی یه کافی شاپ موبایلمو خاموش میکنم یه لیوان گل گاوزبون سفارش میدم بعد لپ تاپمو باز میکنم و براتون مینویسم که امروزو مرخصی گرفتم که واسه خودم باشم از صبح هر جایی که دلم خواسته رفتم و هر کاری که دوست داشتم و تونستم انجام دادم 

 تنها تنها ساعت 7 صبح تو یه پارک سر سبز قدم زدم و موسیقی گوش کردم بعد بوی صبح زود رو با تموم وجودم بلعیدم و لبخند زدم 

مثلا بی خبر رفتم دیدن بهترین دوستم و با دیدن لب خندونشو قلب راضیش کلی انرژی گرفتم
باهم دوتایی آش درست کردیم،همون آشی که جفتمون عاشقشیم بعد هی تند تند آش کشیدیم و خوردیم و هی دهنمون سوخته و به هم خندیدیم
یاد خاطره های قدیمیمون افتادیم با بعضیاش سکوت کردیم و به یاد بعضیاشم خنده مون گرفته و خندیدیم 
بعدش رفتم واسه خودم ویترین گردی و شاید قول یکی دوتا چیز رو به خودم دادم 
به کتاب فروشی سرزدم 
شایدم رفتم و از پس اندازم یه کم رنگ روغن و قلم موی جدیدو بوم خریدم واسه تابلوی جدیدم 


حالا هم که بعد از ظهره اومدم یه گوشه ی یه کافی شاپ دنج ساکت و تنها نشستم و دارم گل گاو زبونمو مزه مزه میکنم و از طعم لیمو نباتش لذت میبرم 
مینویسم و مینویسم از روزای خوب و شیرین و برنامه هام 
مثلا شاید بنویسم از یه همکار جدید که صبحا با عجله میاد سرکارو همیشه خواب آلوده و با هیچکس گرم نمیگیره 
یا مثلا از رییس خشک و عبوسی که همه جوره باید مواظب باشی که خطایی ازت نبینه 
شایدم بیام بنالم از سختی کار و ...
ولی میدونم یه روزایی هم میام مینویسم که برای خودم زندگی کردم و زنده بودم 

شب هم دخترک رو سوار ماشینم میکنم و میبرمش هر جا که دوست داره با هم شام بخوریم و مطمئنا پیتزا فروشی رو انتخاب میکنه و منم قبول میکنم اصلا اون شب رو بیخیال رژیم میشم و باهاش پیتزا میخورم و بعدشم حتما هوس بستنی میوه ای میکنه میرم دوتا بستنی قیفی میوه ای میخرم و با هم میخوریمش حرف میزنیم
موقع خواب میرم توی تختش کنارش دراز میکشم  پتوی عروسکی سبزشو میکشم رو جفتمون بعد اون هی میخنده که مامان تو کوچولو نیستی پاهات زده از پتو بیرون و منم قلقلکش میدم 
جیغش میره هوا و دوتایی باهم میخندیم 
بعد که خوابش برد دستمو که زیر گردنش خواب رفته به سختی میارم بیرون و زیر لب یه لبخند میزنم و با خودم فکر میکنم امروز هیچکس نگفت "بشین سر زندگیت این کارا یعنی چی !" 
امروز من زنده بودم به اجازه ی خودم به دلخواه خودم زندگی کردم هیچکس نگفت بی لیاقتم هیچکس لبخند رو روی لبم خشک نکرد وقتی با دوستم میخندیدم ته دلم نلرزید که خنده ها قطعا به گریه تبدیل میشه 
بعد چراغها رو خاموش میکنم و میرم یه لیوان چای سبز درست میکنم میارم و میشینم روی مبل مورد علاقه م و تلوزیون میبینم 
کاری که پنج شش ساله نکردم 
تلوزیون سریال نشون میده مثلا با خودم میگم عه!این آقاهه چقد خوشتیپه یا آفرین خانومه چقد خوب جواب داد اصلا هم نگران نمیشم که یه نفر همین اظهار نظر های ساده ی من رو میکنه بهانه واسه زهرمار کردن یک هفته 
بعد که چاییمو خوردم و سریالمو دیدم میرم تو دفترچه م علامت میزنم یعنی: "امروز مال من بود"
میرم آروم میخزم زیر پتو لای پنجره رو باز میکنم پتو رو تا گردنم میکشم بالا و چشمامو میبندم 
وقتی چشمامو میبندم نمیذارم هیچکدوم از چیزای بد بیاد پشت پلکم و دهن کجی کنه حتی چک مدرسه ی دخترک یا مثلا قسط عقب افتاده ی وام یا شاید پول شارژ ساختمون یا حرف نامربوطی که مثلا توی فلان مهمونی خانوادگی تو پچ پچ ها شنیدم... 
خاطرات بد قدیم رو هم که خیلی وقته انداختم دور 
چشمام رو که میبندم یه لبخند گرم میاد پشت پلکم همون لبخندی که عاشقشم منم بهش میخندم و میگم مرسی عزیز دلم مرسی که به قولت وفا کردی هر چی من بد بودم باز تو خوبی کردی و منو به آرامش رسوندی 

بعد با شرمندگی بهش میگم دیگه قول میدم منم خوب خوب خوب باشم و غر نزنم اونم میدونه دارم جفنگ میگم و فردا با اولین اخم رییسم یا یه سرفه ی دخترک شروع میکنم به غر زدن چشمک میزنه بهم و میگه بگیر بخواب قبل از اینکه ببوسمش گرمی بوسه ش رو روی پیشونیم حس میکنم میخام بهش بگم که خدای خوب منه و دوسش دارم ولی قبل از اون خوابم میبره ...
آره اونروز میاد که براتون از شادیها و خوبیها هم بنویسم 
میاد اونروز 
میاد...