با "دخترک" از ماشین پیاده میشیم و راه میافتیم تو کوچه  و همینطور که اون تند تند سوال میپرسه و حرف میزنه ،من به این فکر میکنم که چقدر این کوچه رو با همه ی امتیازات منفی ش دوست دارم
همه ی بچگی من توی همین  کوچه گذشته،کوچه ی طویلی که فکر میکنم حدد 10 یا 12 تا بن بست داره 
به بن بست اخر سمت راست که میرسم لبخند میزنم انگار شادی ناخودآگاه میاد سراغم!
در سفید رنگ هنوز هم همون شکلیه یه کم فرسوده شده ولی هنوزم دوسش دارم
زنگ میزنم در باز میشه و با "دخترک" وارد حیاط کوچک خونه میشیم دخترک ذوق میکنه گنجشکها رو که میبینه
از پله ها میریم بالا ،طبقه ی دوم!
مادربزرگ پیرم روی صندلی نشسته،چقدر نحیف و لاغر شده،روی صورتش همون غم و اخم همیشگی هست
حتی وقتی ما با خنده وارد میشیم.
(همیشه فکر میکردم دوستش ندارم به خاطر کارایی که کرده بود به خاطر بد اخلاقیاش به خاطر این که زبون خوش نداشت ولی روزی که بهم گفتن خورده زمین و لگنش شکسته و ممکنه زنده نمونه یهو داغون شدم انقدر گریه کردم که صدام در نمیومد،یه شب هم تو خواب دیدم بهم خبر دادن فوت کرده از خواب که پریدم تا 6 صبح گریه میکردم کلا تو زمینه ی دوست داشتن یه خورده آنرمالم حالا شاید یه روز از این آنرمالی های احساسیم تعریف کردم براتون! )
وارد خونه میشیم پرستار جدیدش کنارش ایستاده تعریفش رو شنیده بودم :
"یه خانم جوان 27 ساله سبزه رو که از شمال اومده برای کار شوهرش چند ماهه شیشه مصرف میکنه و توهم میزنه،به خاطر همین ترسیده و از خونه اومده بیرون،تقاضای طلاق داده و دخترش رو گذاشته پیش خانواده ش و اومده تهران برای کار"

ازش همینقدر میدونستم باهاش دست میدم و میبوسمش،(نمیدونم چرا بوسیدمش من توی اولین دیدار اغلب به همون دست دادن بسنده میکنم ولی انگار بوسیدمش که بهش بفهمونم میدونم اینجا چی میکشی!)
خیلی مرتب و زبر و زرنگ به نظرم میاد

پوست سبزه ای داره با چشمای تقریبا درشت عسلی رنگ،موهای مجعد رنگ شده که از ریشه هاش که دو سانتی در اومده بودن معلوم بود از عید دیگه رنگشون نکرده و چند تا تار سفید هم توی موهاش بود

 "چه زود" با خودم اینو میگم بعد هم به خودم میگم شاید ارثی باشه تو چرا زود میزنی تو فاز افسردگی؟؟!!

میره تو آشپزخونه تا چایی بیاره و من هم مشغول شستن دستهای خودم و دخترک میشم 
صدای مادربزرگ رو میشنوم که میگه :دوتا چایی بریز براشون
_مادرجون دارم میریزم!

با "دخترک" خیلی گرم میگیره و صحبت میکنه ازش میپرسم دخترت چند سالشه؟
_7 سالشه
_آخی پس بزرگ شده 
_آره مدرسه میره بعد یه لبخندی می مونه گوشه ی لبش و چشماش انگار خیلی دور میشن 
بعد از ناهار صمیمی تر شدیم 
برام از زندگیش گفت از آخرین توهم شوهرش و کتک کاری و شکستن بینیش و...
 

موقع چایی خوردن عکسای دخترشو میاره و نشونم میده 
تو یکی از عکسا شوهرش هم هست میپرسم :پدرشه؟
_آره 
_خیلی شبیه به هم هستن(مکث کردم)دوسش داری هنوز؟

_آره جز من و بچه م هیچکس رو نداره

_پس ؟؟!!
_نباید احساساتی بشم!عقلم میگه این کار بهتره!باید طلاقمو بگیرم.

_آفرین!خوبه که احساساتت رو میتونی کنترل کنی

برای مادربزرگ میوه میذاره با تلخی میگه: من این ساعت میوه نمیخورم
لبخند میزنه و میوه رو برمیداره و بهش میگه "مادر میوه برات خوبه 
_دکتر هم شدی؟!!! 

من خجالت میکشم رومو برمیگردونم به یه سمت دیگه ولی رنگ به رنگ شدنشو میبینم بازهم لبخند میزنه بعد میگه:باشه میبرمش مادر

چند لجظه بعد مادربزرگ دوباره ازش پرسید:چی نوشتی کف دستت؟!!!
_شماره س مادر نوشتم برای کسی اس ام اسش کنم
بعد به من چشمک زد و گفت:نوشتم عزیزم دوستت دارم و هر دو خندیدیم تا شاید مادربزرگ هم لبخند بزنه اما با لحنی تند گفت:چرا میخندی؟خنده نداشت!
من اینبار دخالت کردم گفتم چرا نخنده مادر بزرگ شمام بخند مگه بده؟
_به چی بخندم؟!بدبخت شدم بخندم؟زندگیم افتاد دست این غریبه!! بخندم؟!
اگه دوستش داری برگرد برو سر زندگیت خب!!!
_مادر با شما بودم، شما رو من دوست دارم 
جوابشو نداد

درعوض با تندی گفت:من امروز اصلا راه نرفتم

_چرا مادر جان صبح نیم ساعت با هم راه رفتیم دوتا پونزده دقیقه
_تو دروغ زیاد میگی!!!(دیدم که خجالت کشید)
_عه!مادر من چه دروغی گفتم؟
_من کی نیم ساعت راه رفتم تا حالا؟
_نه مادر دوتا پونزده دقیقه رفتین من ساعت میگیرم همیشه
مادربزرگ روش رو برمیگردونه و اخم میکنه

_خب الان بیا یه کم راه بریم

_نمیخوام خسته م

لبخند میزنه و میگه باشه

مادربزرگ بازهم اخم میکنه :تو چرا انقدر میخندی؟؟!!!
 

موقع خداحافظی بهش میگم به دل نگیر پیره دیدی که به لاکهای من هم گیر داد با من که نوه ش هستم هم همینطوره ناراحت نشو!(یادم میاد مادربزرگ جوون تر هم که بود خوش اخلاق نبود هیچ وقت حتی بچه ها و اطرافیانش هم که جوونیشو دیدن همین رو میگن)
لبخند میزنه و میگه میدونم!آره آره

وقتی از پله ها میام پایین فکر میکنم که پشت جوابی که داد این جواب بود "ناچارم"

یه دستی میاد و چنگ میزنه روی قلبم...