من،یک زن!

فکر میکنم ...فکر میکنم...با خودم کلنجااار میرم !!!

امروزپنجشنبه ست!

پنج شنبه برای من یعنی اضطراب!یعنی دلهره و ترس از شروع درگیری!

حتی بعد از "شروع دوباره"، دو تا پنجشنبه رو به بحث گذروندیم!

روی مبل راحتی نارنجی رنگ نشستم و دارم پوست لب پایینم رو میجوم!عادتمه!هر وقت نگرانم نا خودآگاه شروع میکنم به جویدن پوست لب پایینم!

تلفن رو برمیدارم ...فکر میکنم باید چه کار کنم؟مستقیما بهش بگم نمیخوام بری کارخونه؟

واضح بگم هر وقت میری کارخونه ی پدرت و با برادرات و پدرت همنشین میشی 180 درجه تغییر میکنی؟

خب نه!این احمقانه ست!نباید اینجوری مطرحش کنم!چی بگم؟
مزه ی خون حالمو بد میکنه !لبم داره خون میاد!

بلند میشم میرم جلوی آینه!نرم کننده ی لب میزنم...لبم میسوزه!اهمیت نمیدم!
اَه!ای پنجشنبه ی لعنتی!

هفته ی پیش یه شَکِ جدید توی وجودش انداخته بودن که پدر من ممکنه توی محل کار "د" موضوع بیماری رو مطرح کرده باشه چون یکی از آشناهاشون توی مهمونی  بی مقدمه در مورد سوء ظن صحبت کرده بوده!!

کلی براش توضیح دادم که پدر مندلیلی نداره که  بره و به همکارهای اون از بیماری حرف بزنه و هیچوقت اینکار رو نمیکنه!

ولی سرد و عصبی شده بود...

بحث کردیم دلخور شدیم ...اما حل شد!

نمیخوام حالا که خودش میخواد همه چیز رو از نو بسازه دیگران همه چیز رو خراب کنن!

یه چیزی تو وجودم میگه تو باید بتونی بدون اشاره ی مستقیم وادارش کنی پنجشنبه ها بعد از تعطیل شدن بیاد خونه!

تلفن زنگ میزنه
_بله؟سلام
+سلام ،چطوری؟

_خیلی ممنون تو خوبی؟چه خبر؟
+خبری نیست !گفتم بگم ظهر میرم یه سر کارخونه!

چیزی از نرم کننده روی لبم نمونده بی تفاوت به سوزشش دارم انتقام اضطرابم رو از پوست لبم میگیرم!!!

سمت مغرور ذهنم میگه چیزی نگو و بذار بره!

دستم رو میذارم روی دهنِ عسلِ مغرور! و میخوام ساکت باشه...

صدای ضعیفی از درونم میگه میدونم خیلی وقته دیگه زنونگی کردن و سیاست زنونَتو فراموش کردی و کنار گذاشتی ولی یه بار دیگه هم امتحان کن!

+الو؟الو؟عسل؟؟!!
_بله؟
+چی شد؟چرا جواب نمیدی؟
_خب راستش من فکر میکردم امروز ناهار میای خونه!برات رشته پلو درست کردم!!!

نگاهی روی گاز میندازم که خالی خالی با تعجب به من زل زده و دریغ از یه کتری آب جوش !!چه برسه به رشته پلو!!!!

+جدی؟با خنده میگه حتما با کشمش و گوشت قلقلی؟!!
_نه دیگه گفتم که فکر میکردم تو میای خونه به خاطر تو با همون خورشت گوجه ای که دوست داری درست کردم!
با خودم فکر میکنم اصلا گوجه فرنگی توی خونه دارم؟؟؟!!!

+خب بااااشه!میام خونه عزیزم!مگه میشه از رشته پلو با سالاد شیرازی گذشت؟؟
یه لبخند پهن و بزرگ میاد رو صورتم و میگم:
_پس من برم سالاد درست کنم کی راه میفتی؟
+یه کم کار عقب مونده دارم انجام بدم فکر کنم دو یا دو و نیم برسم!

_باشه به کارات برس!عجله نکن!!!!خداحافظ!

به سرعت باد خودمو میرسونم به آشپزخونه!باورم نمیشه چجوری اینهمه چاخان کردم!!

بعد فکر میکنم خوب شد نگفتم قرمه سبزی؟کدوم قرمه سبزی ای یه ساعت و نیمه جا می افته آخه!

تند تند برنج خیس میکنم !

همزمان به سوپر تلفن میکنم گوجه فرنگی و رشته پلویی و خیار و...سفارش میدم! 

تا برسه پیاز داغ رو آماده کردم 

خیارو گوجه رو میشورم و شروع میکنم به خرد کردنشون!

با خودم فکر میکنم چه خوب که "دخترک" خونه ی مامان مونده وگرنه باید این بین به کارهای اون هم رسیدگی میکردم...نفس راحتی میکشم و به کارم ادامه میدم ...

 

سه ربع بعد برنج رو دم کردم بوش توی آشپزخونه پیچیده خورشتش آماده ست سالاد هم داره با آبغوره و نمک مزه میگیره!

ظرفها رو تند تند روی میز میچینم.لیوان های سفالی آبی رنگی که توی مسافرت باهم خریدیم رو روی میز میذارم و توی پارچ سفالیمون دوغ میریزم
روی ماست رو با گل محمدی و نعناع و گردو تزئین میکنم!

توی فایل موزیکها دنبال اسم "استادشجریان" می گردم،پیداش میکنم ...موسیقی پخش میشه توی خونه...

میرم توی اتاق خواب تا لباسمو که حسابی لک شده عوض کنم!

به آینه نگاهی میندازم ...لبخند میزنم!دارم به دوران زن بودنم برمیگردم! انگار دیگه مثل جسد متحرک منتظر خاک سپاری نیستم !

میرم سراغ کیف چرمی قرمز رنگم...

*********

ناهار رو خوردیم،ظرف میوه رو از آشپزخونه میبره و میشینه رو به روی تلوزیون و میگه خبری ار بابا اینا ندارم میخواستم امروز برم اونجا یه خبری هم ازشون بگیرم!

پیشدستیها رو با کارد و چنگال روی میز میذارم و میگم:خب اشکالی نداره امروز بعد از ظهر با هم میریم خونه شون دیدنشون اینطوری که بهتره تازه مامانت رو هم میبینی!
با کمی تعجب میگه :امروز بریم؟؟!

(میدونه که من به خاطر اون مسائل و دعوا از خانواده ش دلخورم و خب انتظار نداره که من پیشنهاد بدم که بریم دیدنشون)

_یه آلبالو برمیدارم و میخورم و میگم:آره !بعد از اینکه میوه تو خوردی یه کم بخواب منم به کارهام برسم هوا هم خنک تر بشه بعد بریم .
خوشحال میشه!توی چشماش میبینم!منتها احتمالا "د" مغرور درونش رو ساکت نکرده!! چون چیزی نمیگه و به تلوزیون خیره میشه!

عسلِ آروم و احساساتی درون من  از پیروزیش خوشحاله و احتمالا داره برای سمت مغرور کُری میخونه!!

به پشتی مبل تکیه میدم و فکر میکنم وقتشه خیلی از چیزهای خاک خورده و فراموش شده ی درونم رو بیدار کنم شاید دیگه دلسرد و شکست خورده نشن...منتها احتیاج به یه دلجویی حسابی دارن تا گردو خاک این سالها رو فراموش کنن و دلگرم بشن...

 

/ 30 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

آفرین عسل جون شاهکار کردی! منم گاهی از این زرنگ بازی ها در میارم و خودم کیف میکنم. هیچی ارزش از بین رفتن آرامشتون و نداره. میدونی من همون اوایل ازدواج فهمیدم بدترین فکر اینه که همسرت و تنها بفرستی تو دل خونواده شوهر! اصلا ناخوداگاه مشکل پیش میاد. خیلی کار خوبی کردی. افرین[بغل][ماچ][دست]

مهدیه

آفرین دوست نازنینم!! کلی حال کردم!!

نِد نیک

سیاست زنانه هنوز جواب میده.[چشمک]

نِد نیک

من با نظر زن کویر مخالفم. چه دلیلی داره که پدر و مادر چنین تفکری نداشته باشن؟ تا بوده و نبوده مادرشوهر نسبت به عروسش بدبین بوده. بعد مگه اونا دارن با خودشون فکر می کنن که زندگی پسرشون را ویران میکنند؟ چند درصد مادر شوهر فهمیده سراغ دارید که واقعا چنین حسی(حس ویران کردن زندگی پسر) با رفتارشون داشته باشند؟ اونها فکر می کنند دارند از پسرشون حمایت می کنند. دارند بهش کمک می کنند. می خوان به خیال خودشون پسرشون در برابر همسرش قوی باشه. این مسائل را من زیاد دیدم در خانواده ها

soheila

با با ايول برات دعا ميكنم هميشه مثل حالا حوصله داشته باشي و بتوني با سياست زنونه باهاش رفتار كني .

دختر کویر

سلام من تازه با وبت آشنا شدم بعد از خوندن چند تا پست با خودم گفتم باید از اول بخونمش تازه دیشب هم خوابتو می دیدم دلم می خواد بهت بگم امیدوارم زندگیت روز به روز بهتر بشه و بتونی با همه ی عواملی که مانع خوشبختیت می شه به بهترین وجه مبارزه کنی و البته پیروز بشی

باران

افرین گلم. مثل این که لازم نبود اون متن خصوصی رو برات بنویسم موفق باشی

میم

خداروشکر[لبخند]

setare

عــــاشـــقتم!!!!!

عادل67

واقعا چه آسون میشه دنیا رو به کاممون شیرین کنیم .خیلی آسونه ها