با هفت سال تاخیر!

تا زمانیکه یادم هست مامان وقتی از مادری میگفت همیشه و همیشه یادآوری میکرد که "شب اولی که از خواب برای شیر دادنت از خواب بیدار شدم با خودم گفتم مادرم چهار بار این شبها را گذرانده"!!

و گویا اینچنین زحمات مادرش را به یاد آورده بود!

زمانی که برای اولین بار از صدای نق زدن دخترک بیدار شدم اسمم را هم از یاد برده بودم چه برسد به یادآوری مامان و...از شما چه پنهان شبهای بعد که بر اثر بیخوابی تبدیل به هیولا شده بودم در دلم به مامان حسودی ام میشد که کنار ما راحت خوابیده بود و من مجبور بودم با یک چشم باز و مغزی که تشخیص زمان و مکان نمیداد دخترک را شیر بدهم ،حتی عصبانی هم میشدم!!

خلاصه که بعد از گذشت چند هفته ی اول حرف مامان را به خودم یادآوری میکردم و کندوکاو درونم آغاز میشد و در نهایت شرمندگی اصلا به نتیجه ی مامان نمی رسیدم و کم کم مطمئن میشدم که لابه لای رشته های  DNA بنده ژنهایی برگرفته از سیب زمینی یا چیزی شبیه آن وجود دارد!

تا همین یکماه پیش هم مطمئن بودم با این بی رگ بودنم نتیجه ای جز سپری کردن دوران کهنسالی در سرای سالمندان آنهم به خواست دخترک نصیبم نخواهد شد 

از یکماه پیش که مجبور شدم عوض دختر 19 ساله ی سرخوش همیشگی که صبحها بعد از رفتن دخترکش به راحتی و بدون توجه به فوت وقت هرکار که دلخواهش بود را انجام میداد،تبدیل شوم به مادر یک دخترک کلاس اولی و تمام کارهای روزانه را در مدت زمان نبودن دخترک انجام دهد و بعد از رسیدنش به خانه مرحله ی روخوانی و خوشنویسی و املا را آغاز کند و بعد از آن تند تند شام را آماده کند که طبق برنامه ی هرشب ساعت 8/5هرشب چراغها خاموش شوند و فردا آغاز شود!

در حال حاضر بزرگترین دغدغه ام پر کردن دایره ی میم است و نقطه های "ت" که گاهی یکیشان معلوم نیست چرا یک متر آنطرف تر از آن یکی نوشته میشود!!!هیچ وقت فکر نمیکردم نوشتن "س" اینهمه مشکل باشد تا حدی که با دیدن یک خط کامل از خرچنگها و قورباغه ها یی که ظاهرا"س" بودند دلم میخواست دفتر را بر فرق سرم بکوبم و به جای لبخند زدن هوار بکشم!

دقیقا همین جاها بود که یاد مامان افتادم!با خودم گفتم تمام این مراحل چه بسا سختتر اش را او گذرانده!بی اعتراض!در حالیکه خودش برای کنکور درس میخواند در تک تک این مراحل همراه ما بود!

وقتی دخترک برای اولین بار یک جمله ی کامل را خواند آنقدر غرق شوق شدم که گمان نمیکنم لحظه ی دیگری را بعد از تولدش اینگونه ذوق کرده باشم!یک جور غرور خاص که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم ...

حس خوبیست شاهد رشد قدم به قدم اش بودن...یکجور دوباره قد کشیدن است انگار!

اینکه این پست در میان دیکته گفتن و با موبایل تایپ شده است میتواند شاهد خوبی باشد بر همه ی این قضایا!

پ.ن:گرچه فیداسپات گاهی خیانت میکند اما یکساعت آزاد پایان هرشب را با فیداسپات و به وسیله گوشی موبایل میخوانمتان و به یاد تک تکتان هستم 

/ 32 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترنج...ام

موفق باشی عزیز دل ... مثل دندون در اوردن میمونه این حس یا راه افتادن و زمین خوردن ...مثل خوشی اولین کلمه درستی که از زبون شون میشنوی ...

سمفونی

عزبزم خسته نباشی و خدا بهت توان بده برای ادامه این روزا. امیدوارم به زودی شاهد بالندگی هر چه بیشتر دختر نازت باشی. منم خیلی به این فکر می کنم که مامانت چطور هم مارو بزرگ کرد هم همیشه خونمون تمیز بود و هم خیلی چیزای دیگه؟ خدا به مادرا یه صبر جداگانه ای می ده

نيكو

خودت هم ٨٠٣٠ مي خوابي ؟! عزيزم از تموم لحظه هاش لذت ببر خيلي ها حسرت شو ميكشن

هانا

سلام خانمی خیلی قشنگ می نویسی از نوشته هات خیلی خوشم اومد، خوندنشون به آدم حس خاصی میده. موفق باشی.

tapoo

خدا حفظش کنه برات عزیزدل .. [گل]

مادر

دخترمون داره با سواد ميشه واي راست ميكي خيلي لذت بخشه [گل]

آیدا

مامانم می گه به غیر از یه باری که خودش دیپلم گرفته، سه بار هم با ماها تا دیپلم درس خونده!

خانوم ميم

منم هميشه به اين قسمت كه فكر ميكنم واقعا نميدونم مامانم چطوري تونسته اين همه كار رو با هم انجام بد !تازه بچه هاش رو دوست هم داشته باشه