جایی برای آرامش!

آدم وقتی ساعت سه نیمه شب از خواب پرید و برای خودش تا همین الان که 6/30 صبح است هی داستان بافت تا خواب اش ببرد و موفق نشد باید کسی را داشته باشد که توی همین هوای آبی رنگ! شال و کلاه کند و راه بیفتد سمت خانه اش و بداند او حالا که هنوز هوا از نور خورشید، "زرد" نشده و خنک است، بیدار شده و بوی چای تازه دم فضای خانه اش را پر کرده است!

راه بیفتی بروی توی همین هوای آبی آدمها را ببینی که بعضی هایشان چهره ی های وارفته و خواب آلودشان را می کشانند میبرند تا پشت میز تا مثل هر روز کار و بارشان را شروع کنند

یا آنهایی را ببینی که چشمانشان از انرژی برق میزند و تند تند راه میروند که برسند به کجا!

یا مثلا آن خانمی که چادر اش را زده زیر بغل اش و دارد آرام آرام چرخ دستی اش را می کشد تا برود به خرید های اش برسد و تا هوا هنوز گرم نشده به خانه بازگردد

همه ی اینها را ببینی و گیج از بیخوابی ادامه دهی تا برسی

نترسی که زنگ بزنی بدانی که بیدار است و در را باز میکند ...

داخل خانه اش شوی و یک چیزی بگوید مثلا شبیه این که :دیوانه!باز چرا نخوابیدی تو؟

بعد هم برود تا سینی صبحانه اش را بیاورد و بگذارد جلوی روی تو!

با هم صبحانه بخورید و حرف بزنید و...حالا نه حرفهای جدی تو پر و مغز دار همینطوری حرفهای معمولی ...مثلا بپرسد پانسمان دستت رو دیشب عوض نکردی و از چشمهایت بخواند که جواب ات منفیست سر تکان دهدو بعد از صبحانه وقتی یک لیوان گل گاوزبان میگذارد روی میز جعبه ی کوچک اش را  باز کند و شروع کند به عوض کردن پانسمان دستت که دوروز پیش سوزانده ای اش ...همزمان برای ات چیزهایی تعریف کند که تو سوزش تاولها را حس نکنی و فکرت برود سمت گفتنی های اش

یک کاناپه بزرگ هم داشته باشد روبروی تلوزیون که تو بروی دراز شوی روی اش و جرعه جرعه  گل گاوزبان ات را بنوشی و صدای جلز و ولز پیاز های توی روغن  را گوش کنی و سعی کنی حدس بزنی برای ناهار چه غذایی میپزد...

بیاید بنشیند کنار ات با هم الکی به صفحه ی تلوزیون خیره شوید

بداند که وقتی گیج و بد خوابی حوصله ی حرف زدن نداری و سکوت بهترین هدیه است برای ات...

و تو یادت بیفتد که باید بروی!که دخترک ات ممکن است بیدار شود و از نبودت بترسد! بلند شوی و از او که صبح زودِ بیحال و گیج ات را تبدیل به آرامش کرده است تشکر کنی 

به خانه که رسیدی پرده های ضخیم را بکشی

هوا دیگر زرد شده است!!

کولر را روشن کنی و بخزی زیر پتوی کرم رنگ و آرااااام بگیری ...

جای خالی آن یک نفر این روزها خیلی به چشم می آید...

 

/ 47 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانا( آش شله قلم کار)

سرکار بودیم پس . منم توی این آرزوهات همراه کن ازین به بعد . موافق خوردن یه صبحانه ی توپ توی اردک آبی هستی تا جوجه ی من نیومده؟؟؟؟

مريمانه

جاي خالي هايي که خالي ميمانند بايد براي دل ساده کوچکم تازگيها زود زود ميشکند پرستار بهتري باشم.

مريمانه

راستي درستش اينه که دلخور باشم از دوستايي که سر بهم نمي زنند ، نه ؟ من عادت ندارم براي کسي تحميل باشم هرطور مايلين

مريمانه

تايپ ادرس اشتباه بود ادرس منو مگه نداري

فرشته

بهت تبریک میگم بابت داشتن همچین شخص نازنینی در زندگیت

هدیه

سلام دوست عزیزم. خیلی خیلی قشنگ بود. همیشه به وبلاگت سر می زنم و نوشته های زیبات رو می خونم که پر از حس ناب زندگیه. تو باید حتما کتاب چاپ کنی. این یشنهاد رو از طرف یک نویسنده جدی بگیر[شوخی]

هدیه

راستی من اون آدمک پیام قبلی رو فکر کردم چشمک خالیه بعد که ارسال شد نمیدونم چرا اونجوری درب و داغون شد![ناراحت]

asma

من که از خوندنش لذت بردم آفرین