همچو عابر ...

داشتم آبکش پر از مواد شوینده را برمیداشتم که برای بار هزار و چندم بروم طبقه ی پایین داخل بازار شامی که هر چه کوشیدم آرام آرام بچینم اش نشد!لیلا خانم داشت تند تند میشست و خشک میکرد و میچید داخل آبکش ها و تشت های پلاستیکی و بعد میبردشان طبقه ی پایین یک لحظه حس کردم پا ندارم!!فقط سوزشی شدید در کمرم حس کردم ...لیلا خانم داشت یک تشت بزرگ را میبرد پایین و گفت فعلا چیزی نیار من اینا رو میبرم بیا بچین!

وقتی رفت تنها کاری که توانستم بکنم این بود که آبکش را زمین بگذارم و دراز شوم روی تنها فرشی که کف خانه بود!

سقف بدون لوستر و پنجره ی بدون پرده و زمین بدون فرش مرا تا شش سال پیش برد ...با خودم فکر کردم این خانه جایی بود که دخترک را به دنیا آوردم راست اش را بخواهید داشتم دنبال خاطرات خوب میگشتم برای ترحم!!تعارف که ندایم اینجا!!بله!من داشتم دنبال خاطرات خوب میگشتم تا چشمانم را خیس کنم بعد به خودم یادآوری کنم که چقدر اینجا را دوست داشتم و چه بلایی حالا به سرم آمده و ...نمیدانم این مرض درمان هم دارد یانه اما گاهی در من عود میکند...

پنجره ی بدون پرده بدجور توی ذوق میزد و یاد روزی افتادم که پرده ها را آورده بودند...بافتنی فسقلی دستم بود با آن شکم قلمبه سعی میکردم هم ببافم هم حواسم باشد که پرده ها را درست نصب کنند...و بعدتر اش یک جر و بحث جانانه با مرد درست جلوی چشمان مامان ...

سعی کردم همه ی آن اتفاق را بزنم کنار و به یک خاطره ی خوش فکر کنم

مثل چیدن وسایل دخترک یا آوردن اش  از بیمارستان به خانه  اما آخرِ تمام تصویر ها صدای داد و بیداد و جر و بحث بود ...
خاطره ی شیر دادن یک نوزاد و طرف دیگر این خاطره زنی بود که ضجه میزد خودزنی میکرد تا مرد کمی آرامتر صحبت کند!که احترام مادر اش را نگه دارد ...که بفهمد ... 

 

دندان درآوردن اش و اولین سیلی محکمی که روی صورتم نشست!صدایش در گوشم است 

یکسالگی اش و توهین به خانواده ام 

 

جنجالی که به پا شد و جشن را زهرم کرد

دو سالگی اش و جنجال بر سر جشن تولد اش و توهمات مرد و مادرش 
یک یهانه ی واهی باعث شد تمام میهمانی با بغض بگذرد

...تمام این سالها شک و ظن و تهمت ...

تمام این زندانی شدنها تمام 6 سال ضجه زدن و اشک ریختن آمد جلوی چشمم هر چه کردم یک اتفاق خوب را بکشانم و بیاورم ،نشد!

یک حس بد و دردناک آمد پیچید توی وجودم یک حس تلخ 

نمیدانم از خستگی زیاد بود یا ...میدانم که تمام این 6-7 سال درد و رنج نبود و حتما روزهایی بوده که من در این خانه خندیدم،شاد شدم و حس خوب داشتم...

اما هر چه بود باعث شد یادم بیاید اتفاقات تلخ زندگی ام در همین خانه رقم خورد ...تلخترین و منفی ترین احساساتم اینجا شکل گرفت ...
نمیدانم ربطی دارد یا نه اما یک لحظه با خودم گفتم :شاید این فرصتیست که اینبار زندگی به من داده ...که آرام شوم ...که هراز گاهی گوشه گوشه ی خانه تصویری از تلخی نبینم ...نه این که با رفتنم معجزه میشود نه!اما فکر میکنم اگر یک درصد به آرامش ام کمک کند می ارزد...

سهم من از زندگی مشترک عشق نبود اما از این به بعد میتوانم عقلانی تر ادامه دهم ...عاقلانه قدم بردارم ،خودم باشم و نگذارم هیچ کس آرامشم را از من بگیرد

حالا آینده ی پیش روی دخترک مهمترین وجه زندگی من است...مسلما یک مادر آرام میتواند بهتر زمینه را برای پیشرفت دخترکش فراهم سازد ...

همین فکر ها میرقصید درون سرم که لیلا خانم را با یک لیوان چای و یک ظرف خرما بالای سرم دیدم

میخندید و میگفت:غش کردی از خستگی؟پاشو یه چیزی بخور جون بگیری هنوز خیلی مونده ...

به گمانم از آن روز سبکتر قدم به خانه ی جدید گذاشتم ............. 

 

 

 

/ 62 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه

سلام عسل جون همه ی آدم ها با شادی ها و غم های روزگار زندگی می کنند شاید غم هایی که گذراندیم این قدر روی ما تاثیر گذاشته که شادی هایش را فراموش کردیم. روزگاراست و انسان که فراموشی در وجودش نهفته است امیدوارم شادی هایت همیشه پایدار بماند

ساناز

برو و آرام و مطمئن شروع کن. دست تو دست دخترک که فرشته توست. مواظب خودت باش

یک دختر

سلام منتظریمااااا نمیخوای بنویسی عزیزم[گل][گل][گل]

masi

, گاهی سختی ها چنان تجربه های به آدم می دن که تا آخر عمر بیمه می شه آدم

مامان آندیا

ان شاالله همیشه توش شادی و خوشی باشه وغم یک لحظه در خونتو نزنه[ماچ]

حوری

کجایی عسل جون؟ می دونی که منتظرتیم زود بیا یه خبری بده، می خای خونه تو کامل خوشگل بچینی بعدش بیای؟ اگه اینطوره اشکال نداره، دوست داری کمک کنیم یا دخترک کمک می کنه؟

مهتاب

اين روزا همش بهت سر ميزنم. منتظرت بودم

یسی

نمی دونم داستان بود یا واقعیت اگر واقعیت بود متاسفم زیاد زیاد هر چند واقعیت هم الان مثل یه قصه و داستان شده در دهن اما مقوامت و...همیشه ستودنی ست

divane

خاطره بازی...یه جاهایی تبدیل میشه به خودزنی....