یک اتفاق ساده؟؟!

روی تخت دراز کشیده و دو تا دستاشو گذاشته زیر سرش و به آینه ی میز توالت خیره شده...مشغول سر و کله زدن با دخترکم و وارد اتاق میشم تا از توی کیفم ، CD جدیدی رو که خریدیم بردارم نگاهم میفته به صورتش که اصلا انگار اینجا نیست...

CD رو میدم به دخترک و اونم با خوشجالی میره تا ببینتش...

میشینم لبه ی تخت و میگم:چیه؟کجایی؟

لبخند میزنه و میگه:هیچی ...یه موضوعی یادم افتاد...حالا میگم برات...
_نه!الان بگو! 


(می دونه که کوتاه بیا نیستم!)

+آخه قصه ش طولانیه...بعدشم ممکنه ناراحت بشی!

_ازچی؟چی شده؟

با هزار اصرار قبول میکنه که برام موضوع رو تعریف کنه:

اون روزایی که پیش مشاور رفته بودیم یادته؟همون روزایی که با هم اصلا خوب نبودیم و فقط کنار هم مثل دوتا مجسمه زندگی میکردیم...یه روز توی دفترم نشسته بودم و خیلی تو خودم بودم تا اینکه تلفن زنگ خورد و وصلش کردن اتاقم...بعد از سلام و احوالپرسی،خانمی که تماس گرفته بود یه سری کارت میخواست و گفت که همین امروز اونها رو لازم داره و خواهش کرد اگه میتونم براش آماده شون کنم 

یکی از همکارا بود که از قدیم میشناختمش،روهمون حساب گفتم باشه تا ساعت 7 آماده ست بیاید از آقای "م" تحویل بگیریدش
مخالفت کرد و گفت فردا میام که خودتون هم باشید!
فردای اونروز دوباره با دفتر تماس گرفت و گفت اگه تشریف دارید من بیام کارتها رو بگیرم!
من هم همون روز با دکتر(مشاور) قرار داشتم  برای اولین بار... و فکرم مشغول بود با بی حوصلگی گفتم که دارم میرم بیرون 

خلاصه اومده بود و کارتها رو از همکارم گرفته بود.بعد از چند روز دوباره تماس گرفت و گفت راستش میخواستم در مورد یه موضوعی باهاتون صحبت کنم!
سرم شلوغ بود در ثانی ماجراهای مشاور و حرفها و رفتار تو حسابی درگیرم کرده بود کلافه پرسیدم اگه درخواست دارید نامه بزنید تا رسیدگی بشه که یه دفعه گفت :نه!کارم کاملا شخصیه!
بدون اینکه از من چیزی بشنوه ادامه داد :راستش من با همسرم مشکل دارم و فقط به خاطر دوتا بچه م دارم باهاش زندگی میکنم مدتهاست احساس تنهایی و نا امیدی میکنم ...راستش فکر کردم میتونید هم صحبت من باشید و به درد دل من گوش کنید...
خنده م گرفته بود!من خودم تو زندگی خودم مونده بودم... 

این خانم ازدواج کرده بود و همه میدونستن در ثانی همه ی همکارها میدونن رفتار من توی محل کار کاملا خشک و رسمیه حالا چی باعث شده بود فکر کنه من میتونم پای درددلش بشینم؟؟؟!

_
قبلا میشناختیش؟میومد پیشت؟ 

+آره خودت میدونی کار همه ی همکارها به من می افته(به خاطر نوع پستی که "د"داره همه ی همکارها سالی چند بار باید برن پیشش)

پاهامو جمع کردم و چهار زانو روی تخت نشستم و گفتم:خب؟بعد چی شد؟

اونروز بهش گفتم خانم من سرم خیلی شلوغه و بد کسی رو انتخاب کردی  قطع کردم چند روز بعد وارد اتاقم که شدم دیدم روی یکی از صندلیهایی که برای ارباب رجوعهاست نشسته!!!!!

با دیدن من ازجاش بلند شد و خیلی گرم سلام و احوالپرسی کرد جوابش رو دادم و از اونجایی که همیشه اتاق من پر از ارباب رجوع میشه فقط تونست توی چند کلمه بگه که از زندگیش خسته شده و ترجیح میده خلا عاطفی که توی خونه داره رو بیرون جبران کنه!خیلی واضح گفت من حق خودم میدونم که دوست داشته باشم و دوست داشته بشم!!!!

بعد از زدن حرفهاش کم کم اتاق من هم پر از ارباب رجوع شد و دیگه نتونست زیاد ادامه بده تا اینکه یه دفعه یکی از همکارها وارد اتاق شد و گفت:عه!لیلا تو اینجایی؟

دست و پاش رو گم کردو گفت الان میام

مجبور شد که از اتاق بره 

_خوشگله؟ 
(اصلا باورم هم نمیشه که حساس شده باشم )

(لبخند میزنه انگار که اون هم باورش نمیشه)

+بد نیست

_آهاااا بد نیست یعنی که خوشگله! 

+ای بابا میخوای بقیه شو نگم (باز میخنده !انگار از دیدن حساسیت من خوشحال شده)

_نه!نه!بگوووو...... 

 

 

اون خانمی که صداش کرد رو میشناختم زن خوب و فهمیده ایِ 

یه فکری تو ذهنم جرقه زد

فردای اونروز تلفن کردم به همون خانم بعد از سلام و احوالپرسی سر حرف رو باز کردم تا به یه نحوی در موردش سوال بپرسم 

اون هم کمی گفت و دلم رو به دریا زدم و گفتم راستش ایشون برای درد و دل کردن و هم صحبتی پیش من اومده بودن
اون خانم اصلا تعجب نکرد و همین باعث شد من بیشتر تعجب کنم...

گفت:راستش به نظر من خیلی وارد این صحبتها نشید...خانم "الف" زمینه ی اینجور رفتارها رو داره ...مدتهاست اینجور حرف و حدیث ها دور و برشه ...البته میدونید کاملا هم مقصر نیست راستش شوهرش شدیدا شکاک و بدبینه و انقدر از روز اول زندگی این بنده خدا رو تحت فشار قرار داده که حالا انگار میخواد یه جوری انتقام اون اذیتها رو بگیره!!!شاید توجیه خوبی نیست ولی آدما فرق دارن باهم...

خلاصه آخر صحبتامون بهش گفتم:ببینید لطف کنید بهشون بگید من گزینه ی مناسبی برای همصحبتی نیستم 

اون روزا برای من روزای بدی بود ...شاید وسوسه هم شدم اما حرفای اون همکارش...نمیدونم باهام چیکار کرد...به هم ریخت منو...

برمیگرده سمت من و همونجور که دراز کشیده دستش رو تکیه گاه سرش میکنه و با خنده میگه :عقلش کم بود بابا!من چی دارم که بخواد با من رابطه برقرار کنه آخه؟؟!میخنده....

شروع کردم به جویدن پوست لب پایینم!با خودم فکر میکنم ...نمیدونم واقعا اینها اثر گذار بوده یا همه اثر یه جوگیری ساده ست ...

راستش من هنوزم از برگشتن اون روزها در هراسم...

نمیدونم دنبال چی هستم؟چی باید دلمو قرص و محکم کنه؟

اما این اتفاق برام خیلی عجیبه... نشونه س؟...

چرا این خانم با شوهر شکاکش باید سر راه "د" قرار بگیرن؟؟یعنی اینا یه خوابه؟
متاسفانه سمت دیگه ی ذهنم همه ش میگه :اگه اینها فقط یه جور جو گیری موقت باشه چی؟

نمیدونم ...
نگاهم میکنه و میگه: چیه؟چرا رفتی تو خودت؟خودت اصرار کردی وگرنه من نمیگفتم ...

_نه !چیزی نیست...

اما هست...درونم آشوبه ...آشوب........ 

 

 

/ 10 نظر / 11 بازدید
دلارام

سلام عزیزم اگر اجازه بدی می خواهم یک تجربه ی شخصیمو بگم.ببین خانومی اون چیزی رو که می بینی و وجود داره باور کن ...اینکه الان همسرت داره تغییر می کنه این واقعیته نه ترس های شما...شما که اون روزهای بد رو تجربه کردی پس دیگه از اون بدتر که نمی شه...اقایون نیاز دارند که تغییراتشون و کاراشونو ببینیم و ازشون تشکر کنیم نگذار اگر تغییری داره شکل می گیره خدایی نکرده توو نطفه خفه شه...در ضمن دخترا خیــــــــــلی به پدر احتیاج دارند اینو به شخصه تجربه کردم که تنها حمایتی که دلمو گرم می کرد حمایت چدرم بود...حداقل به دخترت فصرت بده

nazafarin

دوست من حق داری که دلت آشوب بشه .. حال من یکی‌ که بهم میخوره از اینجور آدم‌ها .. اینکه شک کنی‌ به همسرت یا نه و اینکه نگران آینده باشی‌ یا نه همه به شخصیت همسرت بستگی داره و به اینکه چقدر میشناسیش .. چقدر محکم هست .. چقدر دوستت داره .. چقدر برا خودش احترام قائل هست که دروغگو نباشه .. من برعکس آدم‌هایی‌ که فکر می‌کنن خیانت محصول یه رابطهٔ سرد و بیماره میگم خیانت محصول یه شخصیت ضعیف و بیماره .. یه آدم سالم و قوی دروغ به خودش نمیگه و اگه رابطش رو دوست نداره اول ازش میاد بیرون بعد با یکی‌ دیگه رابطه میگیره .. تو الان در مرحله یی هستی‌ که احتیاج به محکم کردن رشته‌های اعتماد داری .. به تلاش برای ساختن یه عشق و دوستی‌ دو طرفه که هیچ شخص بیرونی نتونه خرابش کنه، البته تلاشی از طرف هر دوی شما .. به خودت وقت بده و بعد نگاه کن ببین چقدر موفق بودین .. بهش نشون بعده که لیاقت اعتماد رو داره .. ولی‌ اگه حس کردی یا متوجه شودی که قابل اعتماد نیست یا دروغی در کار هست دیگه خودت رو گول نزن ..

نِد نیک

عسل جان اگه فکر کنی اطرافت پر از این زنهاست که به هر بهانه ای بخوان به شوهرت نزدیک بشن چی فکر می کنی؟ نمی دونم شوهرت چقدر صادقانه قضیه را تعریف کرده. اما به نظرت چه دلیلی داشته واسه تو بگه؟ اگر خبری بود در این مورد رازداری نمی کرد؟ اما چیزی که طبیعیه هیچ مردی بدش نمی اد. این را مطمئن باش. که پسر پیغمبر هم بود یک زنی که خودش در این حد بیاد جلو گزینه خوبیه برای هر مردی. مهم نگاه من به این قضیه است و این که چطوری بخواد با این مسائل برخورد کنه و تا چه حد پیش بره. به نظر من حساسیت نشون نده. و بگزار روند طبیعی زندگی ات پیش بره

نفیسه

سلام عسل جون بهتره بد به دلت راه ندی یه خورده به چیزای بهتر و قشنگ تر فکر کنم عزیزم[لبخند]

شهرزاد

خب طبیعیه که دلت آشوبه منم بودم استرس میگرفتم تو مدت ها با اون مشکلات زندگی کردی حالا که یه دفعه همه چیز خوب شده هنوز دلت قرص نیست باید زمان بگذره تا احساس آرامش کنی

زن بابای بد من

سلام عسل خانوم .من وبلاگم رو تازه شوع کردم اگه دوست داشتین بیاین شاید مرحمی باشه بر دل زخمیم

عسل

عسل!!! چرا آشوب !از چی نگرانی! دیوونه اینایی که اتفاق افتاده که اصلا بد نبوده، چون اولا د فهمیده که شاید با آزارهاش باعث بشه مثل اون خانم بخوای ازش انتقام بگیری پس ترجیح داده همین الان خودش و اصلاح کنه! دوما خیلی عاقلانه اقدام کرده و برات صحبت کرده پس سعی کن کامل آروم باشی و جوری برخورد کنی که همیشه راحت بیاد برات حرف بزنه! عسل خیلی بده اگر مرد احساس کنه نمیتونه جلوی زنش راجع به مردای دیگه حرف بزنه! خیلی جالبه امروز تو دومین نفری که این حرفها رو بهش میزنم حتماً یه پست میزارم که بدونی دلایلم چیه. ببین تو یه بار تا ته خط رفتی پس از هیچی نباید بترسی تو قوی هستی و خداوند همراهته یه فرشته کوچیک داری! اینها کنار هزار مسئله دورو برت دنیا دنیا ارزش داره[ماچ][بغل][گل]

چمران

ای بابا ! [لبخند] فکر و خیال نکن ... امیدوار باش به زندگی [گل]

bo0o0of

اخی.دهنم کف کرد تاهمشو خوندم. قربونت برم بد به دلت راه نده.

شیرین

باور کن که اون روزها دیگه برنمیگرده و زندگیت روز به روز بهتر میشه