فراز و نشیبهای مادری

"دخترک" مدام میدوه از روی میز روی مبل از روی مبل روی کاناپه...مشغول کار هستم صداش میکنم و بهش میگم آروم باش!
اصلا گوش نمیکنه من تند تند کارهام رو انجام میدم صدای افتادنش و همزمان جیغ بلندی که میکشه منو برای چند لحظه میخکوب میکنه بعد با سرعت خودمو میرسونم بهش و بغلش میکنم 
بلند بلند گریه میکنه،گریه ش مثل همیشه نیست،بلند بلند جیغ میکشه 
تند تند دست و پاهاشو چک میکنم هی میپرسم :چیه؟کجات درد میکنه؟کجا؟
هیچی نمیگه فقط جیغ میزنه و بعد از حدود ده دقیقه آروم میشه من هم کمی آرومتر میشم و شروع میکنم به غر زدن "چقدر بگم آروم باش؟"
"چقدر بگم روی میز جای پریدن نیست؟" 


یکی دوساعت بعد میره دستشویی وقتی میخوام لباسش رو تنش کنم خون روی لباسش شوکه م میکنه وحشت زدن میشم باز تمام بدنش رو چک میکنم هیچ زخمی نیست 

توی راه بیمارستان هستیم من دل توی دلم نیست اگر خونریزی داخل بدنش هم باشه باید چه کار کنم مضاف بر اون حالت تهوع شدیدیه که گرفته و هیچ چیزی رو تو معده ش نگه نمیداره 

دکتر با دقت به حرفام گوش میکنه و میخواد که آزمایشها رو انجام بده 

حدود سه ربع بعد دوباره رو به روی دکتر نشستیم و دکتر توضیح میده که مشکل تهوع یه مشکل ویروسیه و ربطی به زمین خوردنش نداره منتها برای خونی که روی لباسش دیده شده باید توسط یه متخصص زنان معاینه بشه 

وحشت میکنم!یعنی خطرناکه؟ممکنه از داخل بدنش مشکلی باشه؟
دکتر سعی میکنه آرومم کنه و توضیح میده که نه چون ادامه نداشته مشکل خاصی نباید باشه 
ولی من نگرانم از اینکه داخل بدن خونریزی داشته باشه 
"مرد" اما عصبانیست
میدونم به چی فکر میکنه 
و این بیشتر منو عصبی میکنه 

قسمت پذیرش اون بیمارستان و سه تای دیگه از بهترین بیمارستانهای خصوصی تهران فقط یه جواب به ما می دن : "متخصص زنان نداریم"!!!!

باورم نمیشه!عصبی میشم!
آخرین بیمارستان حال من بد میشه میشینم روی یکی از صندلیها...یکی از خانوما میگه باید سرم تزریق کنم،رنگ به رو ندارم!قبول نمیکنم ...

بالاخره دوستم پیشنهاد بیمارستان دولتی ای رو میده که همیشه متخصص زنان داره و میبریمش اونجا 
اون بیمارستان هم قبول نمیکنه و میگه فقط خانومهای باردار رو می پذیره دست آخر آقایی که مسئول پذیرش بیمارستان هست وساطت میکنه و دکتر بالاخره قبول میکنه تا به طبقه ی بالا برسیم "مرد"میپرسه اگه مشکلی باشه میگن تا بزرگ بشه خوب میشه نه؟

نگاهش میکنم و با تندی میگم: اون چیزی که تو داری بهش فکر میکنی برام اصلا مهم نیست الان همه ی فکر من اینه که خونریزی داخلی نباشه و مشکلی براش پیش نیاد و سالم باشه فقط همین !

میدونم توی دلش چی داره میگه ولی دیگه مهم نیست

دکتر معاینه ش میکنه و میگه جای نگرانی نیست و خونریزی به خاطر پارگی سطحی پوستشه و مشکل دیگه ای نیست 
خیالم راحت میشه 
نفس راحتی میکشم 
لبخند میزنم و از اتاق میام بیرون 
"مرد"منتظر ایستاده نگاهم میکنه ،میپرسه :خب؟
_خداروشکر مشکل خونریزی برای پارگی سطحی پوست بود مشکل داخلی نداره
_خب یعنی همه چی خوب بود؟
_خونریزی نداره سلامتیش در خطر نیست این اولین چیزیه که اهمیت داره!نه؟نترس!مشکلی نیست!!


هیچ وقت حواست به بچه نیست !هیچ وقت بهش نمیرسی !....اینها موسیقی متن افکارم میشن و من با خودم فکر میکنم به همه تفاوتها...تفاوتها...تفاوتها...و تصور میکنم همسری رو که تو این حالت بهم میگه آروم باش حالش خوب میشه تو خودتو نباز...مطمئن باش همه چی خوبه...


دخترکم خوابیده مثل فرشته ها...میبوسمش...
دیروز هم گذشت
به قول دوستم "مادری" همینه!همه ی اینها رو داره!
با خودم میگم :کنار شیرینی هاش تلخی هم داره که دلتو نزنه لابد...

 

/ 9 نظر / 15 بازدید
سها

عزیزم حسابی ترسیدم. اول اومدم آخرش رو خوندم تا خیالم راحت شد. شبیه فیلم های ترسناک نوشته بودی . خدا رو شکر از ته دل ... اما آخ امان از اون تفاوتها که تا نکشیدی عمق دردشو نمی دونی . که چه چاره خواهرم . فعلا این طوریه از طرف من دخترک رو ببوس.[گل]

آنا

ناراحت نشی ها..احساس میکنم زیادی به دخترک میدون دادی...بچه اینقدر شیطون؟؟؟..ببین نذار اینقدر ورجو ورجه کنه..تو هم هیچی بهش نمیگی...باور کن تا ته مطلبتو خوندم هی اعصابم خورد شد...یه وقتایی نیاز هست که بچه تنبیه بشه..احساس میکنم تو در مورد دخترک اصلا تنبیه برات تعریف نشده ست..[عصبانی]

زن کویر

خدا را شکر که به خیر گذشت . داشتم فکر میکردم به اتفاقی نه چندان مشابه . پارسال قرص اعصاب خودمو اشتباهی به جای تب بر دادم به پسرک 3 ساله و دچار شوک شد. و تموم مدتی که تو بیمارستان 2 بار معده اش را شستشو میدادن من گریه می کردم و می گفتم تقصیر منه و شوهرم دلداریم میداد که این اتفاق برای هر کسی میفته و خودمو اذیت نکنم . چه خوب که دنیای مجازی هست که تفاوتها را بفهمیم و قدردان باشیم . باز هم خدا را شکر که فرشته کوچولوی ما سالمه

رامین

درود برشما مادر مهربان. نمیدونم چه بگم. ازخداچی بخوام... ای خدا ...

ساینا

به خدا قسم اصلا دلم نمی خواد که ناراحتتون کنم و شخصا امیدوارم هر چه زودتر به ارزوهاتون برسین ولی تو این مدت که اینجا رو میخونم فکر میکنم شما هم چندان بی تقصیر نیستین.چرا؟مثلا تو مسافرت خونوادگی با بقیه بیرون نمیرین و میشینین به فکر و خیال و کتاب و...اینا جاش تو خونه اس نه سفر تفریحی.یا همین مورد اخیر .خدا رو شکر که به خیر گذشته.ولی شما هم باید "قدری" نگران همون فکر همسرتون بودین.چون در جامعه امروز ما "امکان"ش هست که چنین چیزی رو اینده ی یه دختر تاثیر بذاره.

شبنم ش

سلام.....امروز از وبلاگ ویولت به وبلاگ شما دوست عزیز رسیدم....از خوندن نوشته هات هم لذت بردم و هم متاثر شدم....امیدوارم که خداوند در راهی که پا گذاشتی کمکت کنه و دستتو بگیره و نوروز سال دیگه شاد و یرحال و پر از انرژی باشی دوست من.....جهت اطلاع من 35 ساله هستم . یه پسر 12 ساله دارم و متاهلم......درضمن من عاشق تریدنت دارچینی ام که عکسشو گذاشتی:)))))

رامین

رود بر مادر مهربان ایرانی بابت حضور گرمت و اباز لطفتون بسیار سپاسگزارم. بنده هم از خدا براتون سلامت و آرامش رو آرزو میکنم... اما بنده ویژگی های مثبتی رو در وجود شما حس میکنم که برای رهایی حتی احساس رهایی و بطورکل فائق آمدن بر مشکلات و موم کردن اونها بسیاربسیار عالی و شاید کافیه! سرزنده باشید.

آنا

بدو یه دقیقه بیا وبلاگ من...

سربه هوا

خدا حفظش کنه دختر شیرینتو !