حامی

"فریده" یکی از همسفرهایمان بود،توی فامیل ما او یکی از اون خانماییه که خیلی شخصیتش رو دوست دارم،تمام مسئولیت های زندگیش روی دوش خودشه،یک تنه همه کارهاشو خودش انجام میده حتی کارهایی که مربوط به همسرشه...انقدر محکمه که گاهی به این شخصیتش غبطه میخورم...
زندگی خوبی داره دوتا پسر 23و15 ساله داره که خیلی خوب تربیتشون کرده،همسرش رو دوست داره و در مجموع یه زندگی معمولی و خوب داره.
حتی خانواده همسرش هم این عقیده رو دارن که اگه فریده نبود همسرش به هیچ جایی نمیرسید و سیاست اوست که همسرش را بعد از ورشکستگی به جایی رسانده و زندگیش رو روی پا نگه داشته...

توی جمع زنونه مون نشستیم "فریده" روبه روی من نشسته و هرکس درمورد ماجرایی که مرجان تعریف کرده نظری میدهد
"مامان"میگه:نه!مرجان هر چیزی رو میشه تحمل کرد به جز بددهنی(ضربه ای محکم به سرم میخورد گیج میشوم...یاد حرفهای زشتی که "مرد" نثار من و "مامان" کرد می افتم و اینکه "مامان" نمیدونه داماد خودش هم بددهنه)
"شهناز جون" میگه:حالا بددهنی رو آدم جواب میده دست بلند کردن روی یه زنه که نمیشه بخشید(سیلی محکمی به صورتم میخورد داغی خون رو به سمت لبم حس میکنم نگران ازاینکه کسی بفهمد دستم رو به سمت بینی م میبرم و متوجه میشوم این فقط یک یادآوری تلخ است)
فریده نگاهی به من می اندازد و کمی توی چشمانم خیره میشود بعد میگوید:به هر حال سمیرا کار خوبی کرد که خودش رو نجات داد،به نظر من توی یه رابطه ی مسموم نجات یک نفر هم خودش خیلی خوبه...
بقیه شروع کردند به مخالفت با "فریده" او هم ادامه نداد...

برای خرید بیرون از هتل میرویم من و فریده روی صندلی عقب ماشین نشستیم و مادر بزرگ هم روی صندلی جلویی مشغول پرسیدن قیمت گوشت و مرغ از راننده و مقایسه اش با تهران است "فریده" آروم میگه:یه وقتا انقدر از دستت حرص میخورم!
من حیرتزده میپرسم:چرااا؟
_چون برای لجبازی با یکی دیگه گند زدی به جوونیت با این انتخابت!!!
با خودم فکر میکنم پس بقیه چندان هم بی خبر نیستند...لبخند سردی میزنم و سکوت میکنم!
_من هنوزم میگم سمیرا خوب کاری کرد که خودشو نجات داد اگه باز هم توی اون زندگی میموند سلامت روان خودش به خطر می افتاد و حتی بچه هاش هم تحت تاثیر این اتفاقها ضربه میخوردند(یاد حرفهای دکتر "دخترک" افتادم که هفته پیش گفت:خانم دخترتون دچار اضطراب خیلی شدیده بهتره با یه روانکاو مشورت کنید)
"فریده" دستش رو روی دستم میذاره و میگه از اونی که گفتم ناراحت نشو میدونی چرا خیلی از دستت حرص میخورم؟؟؟برای اینکه خود من هم از سر لجبازی با یکی دیگه ازدواج کردم تو عالم بچه گی به خیالم اونو سوزوندم ولی اون رفت پی زندگیش و عمر من سوخت،دستم رو فشار داد و گفت:تو خانواده ی خوب و حمایتگری داری اینو یادت باشه همیشه...

تصویر ذهنی من از زندگی "فریده" به هم خورد...اینکه در طول همه این سالها ناچار بوده که ادامه بده چون خانواده و حامی ای نداشته به نظرم دردناک بود...خدا رو شکر کردم که منو تنها نگذاشته و انسانهایی رو توی زندگیم دارم که دست یاری بی منتشون همیشه به سمت منه...

/ 3 نظر / 13 بازدید
آنا

عسل اول اینکه به نظرم همه چیه یه مرد رو میشه تحمل کرد الا چشچرونی و خیانتشو.البته من یکی نمیتونم کتک زدن و بد دهنی رو تحمل کنم مخصوصا به خانوادم دوم عسل چرا موندی؟به خاطر چی؟ از مر که آرامشی بتو نمیرسه میرسه؟ به خاطر دخترک؟ بدترین ضربه رو دخترک میخوره و شایدم خورده عسل ره کن این زندگی رو ....... رها کن خودت و دخترک رو به چه امیدی موندی؟ اصلاح و پشیمونی مرد؟ خودتو نجات بده ببخش دخالت کردم..آخه حرصم گرفت

یاس

واقعا خیلی سخته که هیچ کسی رو توی این دنیا نداشته باشی که حمایتت کنه. حتی فکر کردن بهش هم دنیام رو تیره می کنه. به نظرم نباید برای زندگی دیگران راهکار داد. ما نمی دونیم که واقعا چی درسته.

بانوی تابستان

خیلی قشنگ می نویسی عسل جان! قشنگ و صد البته تلخ .... خوشحالم دخترکی داری که مایه ی آرامش و دلگرمیته عزیزم ... وبلاگت رو شروع کردم از اول خوندن .... نثر فوق العاده سلیس و روانی داری و از خوندن نوشته هات، هرچند که گاهی مجبورم از تلخی زیادش چند دقیقه ای رهاش کنم، سیر نمی شم .... برات بهترین ها رو از خدا می خوام عزیزم ....