امشب سیاه است

مامان داره تو اتاق راه میره ،بابا رو به زور آرامبخش آروم کردم ،دخترکم خوابیده 
و من اینجا نه اشک میریزم و نه زاری میکنم...بالاخره رسید روزی که منتظرش بودم
من به خانه پدری برگشتم... 

/ 15 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شاهين

خوشا به حالت كه تونستي دوباره آزاد بشي

آنا

عسل با اینکه همیشه حرف رفتن رو میزدی ولی راستش این پست رو که دیدیم شوکه شدم...آرزوئی صبر زیاد از خدا رو برات دارم...

آرام (یه مامان ....)

با اینکه گفته بودی طرف مریضه و مشکل روحی داره ولی واقعا دوست داشتم اوضاعتون خوب بشه.اما....امیدوارم بهترین ها براتون پیش بیاد.برات آرزوی آرامش دارم.همین[گل]

مريم

عزيزم كتاب عادت مي كنيم نوشته زويا پيرزاد رو بخون...تحمل اين روزها و ناراحتي والدينت رو برات راحت مي كنه... مطمئن باش چندماه ديگه اين روزها رو فراموش مي كني.

بهارنارنج

این روز بالاخره دیر یا زود میرسید...نترس ...قوی باش. راه پیش روت با اینکه اولش سخته ولی خیلی زود هموار میشه. رها میشی از تمام تحقیرهای مرد. عسلک...قوی باش و نترس! قوی باش و نترس!

ساینا

برای تو ای عزیز ندیده و تمام زنان و دختران سرزمینم از خدا آرامش میخوام.

سیندخت

این نیز بگذرد دوست عزیز... یک وقتهایی فشار سنگین روزگار آدم را به مرحله ای می رساند که دیگر یادش نمی آید آخرین بار کی با فراغ بال خندیده؟ کی خوش بوده؟ به قول فروغ " آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد؟/ آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟" اما می دانی، یکبار که در عمیق ترین لایه های یاس داشتم دست و پا می زدم، دوستی برایم این را از شاملو نوشت:"احساس می کنم/در بدترین دقایق این شام مرگ زای/ چندین هزار چشمه خورشید در دلم/ می جوشد از یقین/ احساس می کنم در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس/ چندین هزار جنگل شاداب ناگهان/ می روید از زمین" این فشارها دیر یا زود کمرنگ می شوند و چیزی که می ماند حس این است که آنقدر "توانا" بوده ای که خودت را از یک رابطه بیمار نجات دهی :)

سها

با تمام وجود برات دعا می کنم مادری و عشق چه جرم سنگینیه تو این دیار ..... محکم باش . یه روز باهم به این روزها می خندیم.

سربه هوا

روزهای سختی پیش رو داری عسل جان که در عین سختی نویدی هستند برای روزهای جدیدی که آرامشو همراه خودش میاره... و بدون دوستانی داری که خالصانه دوستت دارند و دعا میکنند.[لبخند][ماچ]