از حال ما اگر پرسیده باشید...

خوش خیالی یا بی فکری بنامیم اش یانه،فقدانِ آینده نگری یا هر نامی که میخواهیم می شود رویش گذاشت!!حسم را میگویم!!

حس این روزها را...

حس خوبِ چند باره چیدن قفسه کمدها بی خیال اینکه اینجا مالک دیگری دارد...

حس سبکِ جابه جا کردن ظروف توی ویترین بدون اینکه به صدای قدمهای مشتری که طبقه ی بالا را دارد برانداز میکند گوش بدهی ...

اینکه همه را سپرده ام به زمان و آرامش ام را تکه تکه جمع میکنم تا بعد از ظهر که اشارپ مشکی ام را روی دوشم می اندازم و به سرعت خودم را به در میرسانم تا فرشته ی نوسوادم از راه برسد و تعریف کند که خانم قاسمی دو تا برچسب روی دفترش چسبانده و مسئول ناهار مدرسه به بچه ها گفته برایش دست بزنند چون غذای اش را کامل خورده و معلم ژیمناستیک از او خواسته درون خانه تمرین کند و .....

نام اش هر چه هست حس خوبیست!!

هر روز کارم همین است!

صبحم با صدای زنگ ساعت 5:30 شروع میشود

پنکیک های قلبی شکل و گل و ستاره را تند تند آماده میکنم کتری هم سر و صدایش را از سر میگیرد همزمان که روی پنکیک ها عسل میمالم چند دانه هل و دارچین توی قوری چینی می اندازم و مثل هر روز ذوق چشیدن طعم چای تازه دم با هل و دارچین را میکنم!!

ساعت 6 که بشود "د" بیدار میشود با یک چشمی که به زحمت  بازش کرده  خودش را میکشاند به سمت آشپزخانه و "س" یعنی سلام!

تلوزیون روشن میشود و موجود کارتونی شروع میکند به شعر خواندن!

دخترک با موهای ژولیده و چشمهایی که به اندازه ی نخود ریزشان کرده از اتاق می آید بیرون و سلام میدهد

مینشیند روی مبل و کارهای احمقانه ی شخصیت کارتونی را با لبخند نگاه میکند!

وقتی "د" با نان تازه بر میگردد روی پنکیکهای دخترک دارچین میپاشم و همراه باقی چیزها سر میز میگذارمشان

دخترک غرغرکنان میرود تا صورتش را بشوید و مثل هر روز میگوید:من از انکه صبح خیس بشم خوشم نمیاد اما وقتی برمیگردد سرحال است و دو تا نخود که جای چشمهای اش بودند تبدیل شده اند به همان دو دریچه ی زیبایی که هیجان و شیطنت و انرژی از آنها بیرون میریزد

به جز پنکیکها که گاهی نیمرو میشوند گاهی جایشان را با کره ی بادام زمینی عوض میکنند و یک روزهایی هم عدسی یا سالاد الویه جایش را میگیرد باقی چیزها به همین شکل میگذرد!

جالب این است که در خانه ی ما هیچ کدام صبحانه ی بغل دستی اش  را ،دوست ندارد!!

"د" فقط و فقط چای و نان و عسل میخورد!!

من پنیر و گردو ،گاهی کره و عسل یا خامه و مربا!!

دخترک به هیچ کدامشان لب نمیزند!!و صبحانه ی مخصوص خودش را دارد...

این خانه اولین تفاوت اش با خانه ی قبل در "صبحانه" هاست!!!

ما در این ده سال هیچ وقت به جز معدود رمانهایی که در سفر بودیم در کنار هم صبحانه نخوردیم!

برای همین مفصل شرح اش دادم!!برایم جالب است که بعد از ده سال مینشینیم صبحانه میخوریم و دخترک را هم تشویق میکنیم تا محض رضای خدا صبحانه ی سفارشی اش را تمام کند!

بعد از رفتن "د" و "دخترک" منم و جابه جاییهایی که هنوز ادامه دارد!

منم و سریال و موزیک مورد علاقه ام و خواندن چند سررسیدی که توی اسباب کشی پیدایشان کردم...سررسید هایی که هر روز از روزهای ده سال پیشم را شرح میدهند...

گاهی کارهایی را بیرون از خانه باید انجام دهم که تا قبل از ظهر تمام میشوند!

بعد از آمدن دخترک زمانِ رسیدگی به درسهاست و املاو خواندن کتاب و بازی و ...

باید اعتراف کنم دور شدنم از دنیای مجازی باعث شده بیشتر در کنار دخترک باشم اما شبها وقتی میان تعریف کردن داستان خوابش میبرد با گوشی فیداسپاتم را چک میکنم و میخوانمتان...

کم کم اینجا روزها دارند نظم میگیرند

دارد خانه میشود!

خانه برایم مفهوم جاییست که صبح پس از بیدار شدن شوکِ جدید بودن اش را حس نکنم

بخشی از امنیت و آرامش من در عادتهایم تعریف شده

دارم کم کم به اینجا عادت میکنم ....

/ 55 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرمر(مریم)

چقدر برات خوشحالم . چقدر از این صبحانه که تعریف کردی خوشم اومد منتظرم که دخترکم زودتر بزرگ شه که این مدلی ما هم دور هم صبحانه بخوریم. روزهای خوب و خوشت همیشه مستدام و پایدار باشه.

دریا

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم (خوش باشی هانی)[گل]

دریا

زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم (خوش باشی هانی)[گل]

یه دوست

سلام خانمی ببخشید الان حالتون بهتره ؟ منظورم سوزش کمرتونه....مراقب خودتون باشید همه خاطرات بد بشن گورباباشون و همه خاطرات خوب بشن لبخند شما وجودت برای دختر گلتون مهمه پس مراقب باشین بوس

ترمه

باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه یادم آرمد کربلا را دشت پرشور و بلا را قصه یک ظهر غمگین گرم و خونین لرزش طفلان نالان ریر تیغ و نیزه ها را گریه های کودکانه اندرین صحرای سوزان میدود طفلی 3 ساله پر زناله دلشکسته پای خسته باز باران قطره قطره میچکد از چوب محفل زینر و خونابه از دل وای باران وای باران . عرض تسلیت ایام محرم

باران

سلام به منزل جدید خوش امدی هر جا تو باشی شور و نشاط هم میاد و خوشبختی

میان آدمیان

عسل! دوست دارم! قلبم پر از شادی عمیییق می شه وقتی از روزهای خوبت می نویسی... می ببوسمت عزیزم..

ترنج ...ام

عزیز دلم ...عسل مهربان ... حتما روزای خوبی در انتظارت هستند ...پر از ارامش و خوبی و عشق ...

ملودیکا

ای ... خوندن سررسیدهایی که آدم را به فنا میدهد (خواستم مودب باشم ) نخون اینارو عسلک ...

divane

کاش عادت نکنی...کاش عادت نکنم...کاش بشود روزهایم به عادت آلودذه نشوند...کاش بشود.