تنهایی

"دخترک" مدام اذیت میکنه،میدوه لباسها رو به هم میریزه،صداش همه ی خونه رو پر کرده!
وسایل بابا رو به هم میریزه نمیذاره برنامه مورد علاقه ش روببینه!
با سر و صداش مامانو از خواب پرونده و سردردمیگرنی مامان شروع شده!
"بابا "به مامان گفته :
"عسل فکر خونه مستقل رو از سرش بیرون کنه!میاد با خودمون زندگی میکنه!"
صدای خنده ی دخترک میاد
بابا صدام میکنه:عسل ! "دخترک" رفته روی میز ناهارخوری!
مجبور میشم داد بزنم و "دخترک" رو تنبیه کنم تا یه کم آروم بگیره!گریه ش شروع میشه!
اون تقصیری نداره!فقط بچه ست همین!
بابا هم تقصیری نداره!دیگه حوصله ش به اندازه ی سابق نیست!
معذوریات فرهنگ غلط ماست که نمیذاره بابا با مستقل زندگی کردن من کنار بیاد!
من امروز اینجا مهمونم!
اما "فردا" که مجبورم اینجا بمونم چی؟
سرم درد میکنه صدای گریه ی "دخترک"، صدای تلوزیون ،فکر "فردا" میان تو سرم میچرخن چشمامو میبندم سرمو تکیه میدم به پشت مبل ...تنهام!

/ 5 نظر / 14 بازدید
خسرو

استقلال خوبه اما گاهی باید دیرتر حادث بشه.هیچ کسی از همنشینی با خانواده پدر و مادرش ضرر نمی کنه.سخت نگیر.عادت می کنی.

مهدیه

تو که این همه مدت صبوری کردی ... یه جند وقتی هم صبوری کن عزیزم...[ماچ]

آنا

به اینکه بهترین را چیه؟ و چکار باید کنی؟؟؟

lady dreamy

آره عزيزم...راه سختي پيش روت هست ولي سخت تر از راهي كه پشت سر گذاشتي نيست. در ضمن روز اول همه واليدن همين رو ميگن. درمورد من هم همين بود. ولي حالا مستقل هستم و هيچ كس هم اعتراضي نداره. همه چي يواش يواش درست ميشه. به قول معروف با پنبه سر ببر عزيزم...