عجیب اینه که عاشق همیم (2)!!


صفحه ی روی تلفن روشن میشود و هی مینویسد "مامان"!!

مامان چشمک میزند توی صفحه که یعنی گوشی را جواب بده!همان اول با شور و هیجان میگوید:دیشب اعمال داشت!وای از تو که توی اون خونه تون موبایل آنتن نمیده !هر چی سعی کردم مسیج بدم نشد!دیگه درگیر کار پژوهشیِ این اخیر شدم و مشغول اعمال و اینا نشد که بهت بگم!

تا می آیم حرف بزنم میگوید:امروزم که روزه داشت!گفتم لابد تا حالا خوابی!از خواب پاشدی چیزی خوردی؟

_نسکافه!عرق زیره!شربت بیدمشک و گلاب!

_ای بابا!

حالا یه سری اعمال دیگه هم هست ....و ادامه میدهد ...بعد میپرسد راستی پریشب چیکار میکردی؟

بی فکر جواب میدهم "فرندز" میدیدم 

باز نچ نچ میکند و میگوید:گفته بودم احیا داره؟؟؟

_یادم نیست به خدا

بعد دوباره تند تند میگوید که به شادی و آذر جان تلفن کرده و گفته که امروز روزه دارد

"شادی گفت ای وای مهمون دارم آخه!منم گفتم یعنی چی که مهمون داری تو روزه تو بگیر اونا هم میان نگو روزه ای بشین کنارشون!"

توی دلم میگویم:قربونت برم چرا تو رودربایستی میذاریشون آخه؟!

ولی هیچ نمیگویم!دلش زود میشکند و من هیچ وقت طاقت شکستنش را ندارم!

مثلا من الان حدود دو هفته است که با او قهرم و او نمیداند!خب شما که با اخلاقهای خل خلانه ام آشنایید خدا را شکر!

مامان اینجوری نبود!

اصلا به کار کسی کار نداشت!همه برای همین خیلی خیلی دوستش داشتند و البته دارندها!!اما دارد یکجوری میشود!یکجوری موعظه وار!حرف میزند تازگیها!

عماد گاهی با خنده میگوید مامان داری شبیه خانم جلسه ای ها میشوی و او که از این یک کلمه متنفر است چشم غره ای تحوبل عماد میدهد و دو سه تا درشت تقدیمش میکند

اما باید اعتراف کنم مامان شیک پوش زیبایم را با خصوصیات قبلی اش خیلی دوست داشتم 

هنوز هم شیک پوش و زیباست هنوز هم قبل از خواب و بعد از خواب انواع و اقسام کرِمهایش را به دقت میزند تا مبادا رد گذر زمان زیاد به چشم اش بیاید!هنوز هم مراقب خورد و خوراک اش است که اضافه وزن نداشته باشد و متناسب باشد!هنوز هم هیچ وقت ریشه ی موهای اش بیشتر از یک سانتی متر درنیامده تا ما و دیگران ببینند که زیاد سپید شده است یا نه!هنوز هم برای اش حتی در خانه خیلی خیلی مهم است که رنگ و تیپ لباس اش ست باشد!

هنوز هم همان مهربان همیشگی من است

حالا هم عاشقانه دوستش دارم اما در جمع دلم میگیرد از اینکه خیلی ها با بودنش معذب شوند!از اینکه میدانم در دلش هیچ بدخواهی ای نیست و دوست دارد کشتی نجات همه باشد...

اما میدانم که آدمهای اطرافمان،خیلی هاشان،دوست ندارند کسی لیدرشان شود!راه و روششان را خودشان انتخاب کردند و دوست دارند به سبک خودشان زندگی کنند!عقایدشان برای خودشان محترم است برای دیگران هم باید باشد!دلم نمی آید اما شاید یک روزی نشستم دستهایش را گرفتم و گفتم "مامان!تک تک آنها که این روزها پشت سرت از ناراضی بودنشان بابت حرفهایت میگویند و کم کم دارند از تو دور میشوند(همانها که بیشتر از هر کس دوست میداریشان)به عقیده ی تو احترام میگذارند!پوشش ات،عبادت ات،عقاید ات و سبک و سیاق زندگی ات را پذیرفته اند و در کنارت هستند!تو هم بپذیر!به عقایدشان احترام بگذار!قضاوتشان نکن!نخواه که خدایشان را تغییر دهی که من شدیدا معتقدم خدای هر کس در درون اوست و مطمئنا میشود به یکدیگر احترام بگذاریم و کنار هم زندگی کنیم!

کاش بتوانم همه ی اینها را بگویم بی اینکه برنجد...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:این پست یکی دوماه پیش پیشنویس شده و ناقص بود امروز اما اتفاقی افتاد که باعث شد کامل و ارسال شود 

/ 32 نظر / 41 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فریا

عزیزم مادرها از یه سنی به بعد همین حور میشند.شاید حس می کنند به فرزانگی رسیدند.

یه نفر که . . .

دقیقا می فهمم چی می گی یعنی . . .ولی با این همه چه خوب که طاقت دل شکستنش را نداری . . . من یه وقتا می زنم به سیم آخر و حرفامو با تلخی می زنم . . . البته اغلب بی فایده است . . .

صوری

راستش من مامانتو درک میکنم و به شدت تاییدش میکنم عسل خدا خیلی دوستش داره که به ایشون آگاهی و بصیرت داده اونم این قدر زیاد که دلش برای اطرافیانش هم در تپشه و میخواد اونها هم از الطاف الهی نصیبی ببرن خیلی بزرگونه گفتم و این کاملا برعکسه ظاهرمه ولی خب ظاهرم و باطنم با هم مچ نیست دیگه [لبخند]

بانوی بهمن ماه

منم باهات موافقم عسل جان .خدا یکی هست ولی به تعداد آدمهای روی زمین ! احساس میکنم خدای هر کس مربوط به اونه و با خدای من فرق داره و باز مطمئنم خدا هم با هرکسی به شیوه خوده اون فرد برخورد میکنه. فک نکنم برنجه بهش بگو حرفای دلتو.[چشمک]

سارافارم

الان 48 ساعته که همبن حرفا داره توی ذهن من می چرخه... از وقتی از یه مهمونی برگشتیم و من نگاه های سنگین جوون ها رو به متدرم که داشت نصیحت می کرد دیدم و خودش ندید... خیلی دردناکه و من مطمئنم که نمی تونم بهش بگم... یا اینکه بی خیال ناراحتیش بشم و بگم...؟

مامان سارا

چقد سخته این روزا رو برای پدر و مادرمون ببینیم ایشاله همیشه سلامت باشن و همینجور پرانرژی و مثل سابق

نفیسه

حرف های مادرت یاد مادرم می اندازد مادرم گاهی که با شال یا روسری میام بیرون او در کنارم هست می گوید روسریت یا شالت را یه خورده بیار جلو من هم لبخندی میزنم و کمی شالم یا روسری ام را درست می کنم تا دلش را نشکنم مادرها انسان های نازنینی هستن که من هیچ وقت نتوانستم حرفی روی حرفش بزنم و خیلی دوستش دارم بیشتر از هر کس دیگر برایم مهم است و حرفهایش فرقی نمی کند که چطور بیان می کند و هر وقت حرفی زد سرم را تکان می دهم و حرفش را تائید می کنم حرفهایش و عقایدش برایم ارزشمند است تا جایی که بتوانم ازش استفاده می کنم. عسل جون حرفهای زیبای مادرت را به دل بخر بگذار بداند که هنوز برایش مهم هستی او دوستت دارد[قلب][قلب]

آشتی

وای عسلی!!!!!!!!!!!!! من خودم هم این مشکل رو تازگی با مامانم پیدا کرده ام. البته مامان من معلم بوه و خب، معلم ها یه ژن موعظه گر دارند به قول خودت! منم خیلی وقتها دلم میخواد بگم این رو بهش. ولی هر بار نمیتونم. یعنی دلم نمیاد که برنجه. ولی خب، یه وقتهایی هم دیوونه میشم اساسی. میدونم مهدی هم ناراحت میشه. ولی هیچی نمیگه. خدا به همه مامانا سلامتی بده.[قلب]

آشتی

وای عسلی!!!!!!!!!!!!! من خودم هم این مشکل رو تازگی با مامانم پیدا کرده ام. البته مامان من معلم بوه و خب، معلم ها یه ژن موعظه گر دارند به قول خودت! منم خیلی وقتها دلم میخواد بگم این رو بهش. ولی هر بار نمیتونم. یعنی دلم نمیاد که برنجه. ولی خب، یه وقتهایی هم دیوونه میشم اساسی. میدونم مهدی هم ناراحت میشه. ولی هیچی نمیگه. خدا به همه مامانا سلامتی بده.[قلب]

آنا

بهتر یه جوری نرم نرم به مامانت بگی..