از هر انگشت دستم یکی از ساکهای خرید آویزان شده است ...در ماشین را با پا میبندم و دزدگیر را به هزار زحمت فعال میکنم ...ذوق دارم و سنگینی وسیله ها را اصلا حس نمیکنم ...داخل خانه که میرسم وسایلم را میگذارم گوشه ی پذیرایی و خودم را ولو میکنم روی مبل ...

این همان زنیست که میترسید توی مغازه قیمت چیزی را بپرسد...میترسید از دشمنان خیالی که "مرد" برایش به تصویر کشیده بود ...میترسید از اینکه به هر نحو مشکلی برایش پیش بیاید چون بارها و بارها شنیده بود که اگر بروی بیرون از خانه و مشکلی پیش بیاید من میدانم  تو !!!همان زنی که سراپا ترس بود و درد حتی میترسید تلفن جواب بدهد ...میترسید از خیابان رد شود... از صحبت با آدمها واهمه داشت آن روزها ...از نگاه کردن به صورت آدمها میترسید...

حالا وسایل کار خریده و شاد است ...میداند که راه زیادی تا حرفه ای شدن دارد اما همین قدمهای کوچک هم برایش لذت بخش است ....

دلم میخواست "د" که می آید خانه با ذوق بروم دستش را بگیرم وسایل کارم را نشان اش دهم و برایش توضیح دهم هر کدام برای چه کاریست او هم ذوق زده شود از اینهمه اشتیاق من و بگوید که تو میتوانی به هر کجا که دلت میخواهد برسی و من پر شوم از نیروی جادویی تکیه گاه ..."تکیه گاه" چه کلمه ی عجیبیست ...نداشته ام اش هیچ وقت ...حالا عسل تکیه گاه خودش است تکیه گاه دخترک اش ...باید بتواند محکم باشد ...

ناگهان ولوله ای درونم به پا میشود ...می دوم و وسیله ها درون کمد جا میدهم درست اش این است که بگویم پنهان میکنمشان  ...میترسم ...ترسیده ام ....بیاید وسیله ها را ببیند و جنجال به پا کند

چند لحظه طول میکشد تا به خودم بیایم ...از خودم میپرسم عسل! داری کار بدی انجام میدهی ؟و باز خودم جواب میدهم که نه!!بلند میشوم خریدها را دوباره همانجا میگذارم که بود 

ترسها را دانه دانه باید از وجودم بیرون بریزم 

غذا آماده است و خانه مرتب 

ساکهای خرید گوشه ای چیده شده اند و خودنمایی میکنند 

عقربه های ساعت درپی هم میدوند

و من در انتظار نشسته ام با ترسهایم روبرو شوم 

 

....


/ 36 نظر / 60 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خودم

وای...پر های قشنگ و رنگارنگ داره روی شونه هات جوونه میزنه.داری بال در میاری. مبارک باشه عزیزم

عسل بانو

وسیع باش، و تنها و سر به زیر و سخت. تو می تونی عسل. انقلابت مبارک[ماچ]

یک حسنا بانو هستم

عسل جون خوشحالم که تصمیم گرفتی با ترسهات مواجه بشی و اونها رو دور بریزی . تو به اندازه ده سال گذشته قوی هستی . پس دلیل نداره از ترسهات فرار کنی . تو میتونی و موفق میشی عزیزم[بغل][ماچ] تو انقدر محکم هستی که تکیه گاه خودت باشی

سین

آفرین عسل! تو می تونی :) کلی آدم هستن که برات آرزوی موفقیت دارن.

شکیبا

http://www.irmp3.ir/play/21737/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C همیشه مثه همین الان جلوشون وایســــا...رسیدنو تو لایقی...عسل بانو...

اوا

دوست عزیزم تقریبا یک ساعتی هست با وبت اشنا شدم و میخوانم چقدر حس های دردناکمان شبیه هم بود خوشحال میشم در صورت تمایل بیشتر با شما اشنا بشم به وبم سربزنید خوشحال میشم اگر رمز خواستید اعلام کنید

مینا

من تازه با وب شما آشنا شدم از روحیه قویتون و البته از سبک نوشتنتون خیلی خوشم اومده حتما بازم میام اینجا پیروز باشید

فاطمه

سلام وب جالبی داری دوست دارم همه اش را بخونم اما کار زیاد اجازه نمی ده.می شه منو لینک کنید من هم شما را.ممنون