فردایی که منتظرش نیستیم

"فردای روز جدایی" برای هر کس یه جور تعریف می شه!

گاهی روزی که جدا میشی از کسی که با همه ی وجودت دوستش داری اشک میریزی شاید هق هق کنی شایدم بشینی و دونه دونه خاطراتشو مرور کنی و زار بزنی!البته این مربوط میشه به جدایی از کسی که با بند بند وجودت بهش علاقه داری و میخوای یهو همه ی این محبتو از وجودت بکشی بیرون!
اما امان از فرداش
یعنی اون وقتی که از گزیه و غصه بی حال شدی و خوابت برد
فرداش که به زور پلکای پف کرده تو باز کردی و از بین مژه های به هم چسبیده ت دیدی که روز لعنتی شروع شده
روز اولِ بدونِ "او" بودن!
روز اولی که وقتی چشمتو باز میکنی و بیدار میشی یهو از یادآوری وجودش توی زندگیت لبخند نمیاد رو لبت 
روز اولی که تا بیدار میشی با خودت فکر نمیکنی یعنی میشه امروز همدیگه رو ببینیم ؟!
راستش برای من خیلی دردناک بود خیلی!
ده سال پیش وقتی چشمهام رو باز کردم و دیدم صبح لعنتی بی تفاوت به همه ی دردای من شروع شده یه ناله ضعیف از ته گلوی خشکیده م اومد بیرون 
چشمهای ورم کرده و پف آلودم میسوخت انگار یه مشت خرده شیشه ریخته بودن توشون 
زیر چشمهام هم میسوخت رد اشکها خشک شده بود
همه ی تنم درد میکرد انگار که جنگیده بودم 
انگار با همه ی قدرت تن به تن جنگیده بودم با چی؟با کی؟نمیدونستم!
فقط حس یه آدم شکست خورده رو داشتم که هیچی براش مهم نیست 
تا بعد از ظهر اونروز تموم صورتم پر شد از جوشهای ریز ریز و قرمز رنگ 
عصر وقتی "ف" (صمیمی ترین دوستم) اومد پیشم یهو جا خورد!صورتم رو که دید خشکش زد!
دیروزش منو دیده بود
باورش نمیشد در عرض یک روز این جوری شده باشم
غصه خورد 
من فقط اشک میریختم 
سکوت کرد 
غصه خورد....روز اول بعد از جدایی یه "تلخی" ای داره که خوبه کسی باشه تا باهاش خودخواهانه قسمتش کنی!
من داشتم 
قسمتش کردم ...
اینا رو گفتم برای اینکه امروز روز اول بعد از جدایی یکی از عزیزامِ
ولی تنهاست
دیشب که پیشش بودم دیدم داره "حسین نوروزی"  میخونه رفتم تو اتاقش الکی یه چیز پرسیدم 
نگاهم که کرد اشکو تو چشاش دیدم 
قلبم درد گرفت میخواستم داد بزنم "تو رو خدا اشک نریز"
نتونستم 
مث همیشه خیلی آروم خودمو به ندیدن زدم!میدونستم دوست نداره کسی بدونه چشماش خیسه!منم به روم نیاوردم!
ولی میدونستم درد داره،داره غصه میخوره،حالم با چند تا قرص سرما خوردگی و...بهتر بود تا اون موقع
یه دفعه همه ی دردای دیشبش اومد تو وجودم 
گلوم باز چسبید به هم...
بغض داشت خفه م میکرد دلم میخواست بغلش کنم سرشو بگیرم تو بغلم بگم :تو رو خدا خوب نباش!بد شو!اصلا از همون عوضیایی بشو که دوسشون نداریم!مهربون نباش!رفت که رفت!اصلا مهم نیست!تو رو خدا بد باش!بی احساس باش!اینجوری مث حالا پشت اون چهره ی مغرورت نمی شکنی !وقتی تو می شکنی منم داغون میشم!
میخواستم بهش بگم بیا دوتایی بلند بلند بخندیم عین دیوونه ها...
منتها فقط نگاهش کردم بغض خفه م کرده بود از اتاق اومدم بیرون موقع برگشتن خونه بعد از مدتها گرفتمش تو بغلم فشارش دادم شاید شنید همه ی حرفامو...
امروز ولی تنهاست 
اینجا نیست 
خیلی دوره ازم...کاش یکی باشه که خودخواهانه تلخی امروز رو باهاش تقسیم کنه 
کاش یکی باشه که امروزو براش آسونتر کنه 
کاش...





پ.ن:از همه ی شماها که نگران حالم شدید و حالمو پرسیدید ممنونم آنفولانزا هنوز داره باهام میجنگه ولی بهتر از دوروز پیش هستم برای همه تون سلامتی آرزومیکنم 
 

/ 7 نظر / 10 بازدید
الی

واقعا حس و حال من و توصیف کردی....

چمران

امیدوارم آنفولانزا هر چه زودتر دست از سرت برداره [گل]

زن کویر

برو دوستتو بغل کن . تو چشمای خیسش نگاه کن و تلخی این روزهاشو باهاش شریک شو برای روز مبادای خودت . تعارف را بذار کنار . محکم بغلش کن عسل . باور کن اون به تو نیاز داره . ما به هم نیاز داریم . انفلوانزا بیماری مهربونیه وقتی میاد حالا حالاها نمیره . می بوسمت مهربان

نیلو

عسل جان امیدوارم بهتر باشی...جدایی خیلی تلخه بخصوص اگر بجه داشتی باشی ولی با شرایطی که تو داری...امیدوارم اگر هم به جدایی فکر می کنی همه چیز با کمترین ناراحتی و آسیب و دردسر پیش بره بخصوص برای دختر کوچولوت

آنا

تلخه..خیلی تلخ...ولی خوبه یه نفر کنارت باشه..یه دوست یه مهربون...نه یه نفر که جداییتو یه پتک کنه بکوبه تو سرت...

نفیسه

سلام بعضی از جدایی ها می تونه خوب باشه شاید من کوچیکتر از اون باشم که این حرف ها را میزنم کاش این یه بیاد تا خواهرم مثل تو از این زندگی خودش برای خودش درست کرده راحت بشه برات دعا می کنم

مهدیه

کاش میتونستم بیام پیشت ... واست سوپ درست کنم ... کاراتو انجام بدم و تا تو حالت خوب شه با دخترک نازنینت بازی کنم... امیدوارم به زودی خوب شی دوستم! راستی الان چند وقته هی میخوام حال مامانتو بپرسم فرصت نمیشه! ایشالا که همیشه خوب و سلامت باشه!