دانشمندا چیکار میکنن پس؟؟

اصلا یکی از خلقیات من همین است همیشه ...خودم هم گاهی می مانم که این دقیقا چه اخلاقیست؟!اصلا راه درمان دارد؟!!

اینکه مثلا یکدفعه هزار هزار هزار موضوع عالی و خوب (ازنظر خودم البته!)پیدا کنم که هی حرف بزنم حرف بزنم حرف بزنم و وراجی کنم و از ته دلم لذت ببرم...حقیقتا لذت ببرم ...باورتان میشود یک وقتهایی از گفتن و گفتن و گفتن شدیدا لذت میبرم ...اصلا دلم میخواهد هی موضوع توی موضوع بیاید و من ادامه دهم به گفتن 

آنهایی که مرا میشناسندحتماخیلی وقتها از بودن با من در این لحظات حسابی کلافه شده اند...این را خیلی وقتها همزمان که دارم تند و تند و تند حرف میزنم به خودم میگویم...یک وقتها ترمز میکنم درون خودم!! و میگویم عسل بس کن روانی شد بنده ی خدا!خب چرا انقدر حرف میزنی و با هیجان هی انرژی صرف میکنی؟!بعد یواش یواش سرعتم را کم میکنم و تمام!

اما آن وقتهایی که لبریزم از گفتن،این سکوت زیاد طول نمیکشد  با موضوع بعدی باز میگویم و میگویم و می گویم...

میدانم که صفت چندان جالبی هم نیست اما خب یک وقتهایی این حالت پیش می آید و کاری هم نمیشود برایش کرد

و اما یک وقتهای دیگر هم هست که به معنای واقعی خفه خون میگیرم!

یعنی هی همه حرف میزنند و من لالم!

هی میگویند و هی اشاره میکنند، من مثل دیوار صامت و مسکوت مینشینم و نگاه میکنم!

انگار که همان کسی که گاهی مخ میخورد من نبوده ام ونیستم!!!

نه این که موضوع برایم جالب نباشد،بلکه گاهی قفل میشود زبان گفتن ام!

دلایل مختلفی هم دارد...هیچ کدام هم به هم ربط ندارند!

به وبلاگم که نگاه میکنم میبینم که نوشتنم هم مثل همان حرف زدنم بگیر نگیر دارد

راستش را بخواهید اولش نشستم پشت لپ تاپ که بگویم زبان نوشتنم بند آمده است اما نمیدانم اینجا چه خاصیتی دارد که آدم دلش میخواهد بنویسد و بنویسد و بنویسد...مثل همان وقتها که که حرف زدنم بند نمی آید!

مثلا به یکباره دلم خواست از جشن امروز (جشن فارق التحصیلی دخترکم از پیش دبستان!!) بگویم که چقدر خوش گذشت و شاد شدیم ...یا از نگرانی ام برای تینا که قرار است به دلیل مشکلی که برایش پیش آمده برای نمونه برداری فردا برود بیمارستان ...یا مشتری ای که امروز باز بی هماهنگی آمده بود و راهش ندادم ...ولی بهتر است کمی سرعتم را کم کنم و به همین چند جمله اکتفا کنم که هر کدامش یک پست لازم دارد ...

شاید در مورد جشن پستی گذاشتم به همراه عکس ...شاید هم سکوت دوباره آمد به سراغم و ...هیچ!

 

/ 43 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

آیا باید دنبال راه درمان برای این قضیه بود ؟ چون منم همین طوریم دقیقا [نیشخند]

مه‌شب

جانا سخن از زبان ما میگویی...

مینسک

بی صبرانه منتظر دیدن عکسای جشنیمااا [ماچ]

سودی

منم دقیقا همینطوری ام خیلی با هیجان حرف میزنم و دوست دارم همیشه حرفی واسه گفتن داشته باشم ولی جدیدا دارم رو خودم کار میکنم که بیشتر سکوت کنم 8

فهيمه

من ميگم همه چيرو بي خيال شو لذت مادر بودن و داشتن يه خونوادرو ببر[ماچ] من عكس ميخوام زود باش [زبان]

تکتم

ایول معرفت خانم مدیر! جشنو جابجا کرد به سه شنبه [هورا] خودت خوبی عسلم؟ منکه امروز رفتم دکتر اعصاب و روان دارو گرفتم. یک هفته مداوم سردردم ول نکرد. میگه از استرس بالاست!

الی

سلام. من از سبک نوشتنت خیلی خوشم میاد. واسه همین تو رای گیری پرشین بلاگ بت رای دادم:)

الی

سلام. من از سبک نوشتنت خیلی خوشم میاد. واسه همین تو رای گیری پرشین بلاگ بت رای دادم:)

مه‌شب

خب من نفهمیستم "از خودمونی آیا؟" یعنی چی... [سوال][سوال]