ناگهان چه زود دیر می شود...

 

 

هوا باز هم برفی باشد!تو هم باشی!تویی که هیچ نمیدانی از من و من هم غریبه ای بیشتر نیستم برایت اما نمیدانم چرا هراز گاهی سرت را نزدیک گوشم میگیری و چیزی میگویی...کلمات مهم نیستند اما سوزش قلبم و به وجد آمدنش باعث میشود که یادم برود نوک بینی ام از سرما بی حس شده ...هیچ کس نباشد حتی کلاغها...هیچ صدایی هم نباشد حتی صدای هو هوی باد هم!

تو آمده باشی که مرا ببری برای قدم زدن همینجور که نمیشناسی ام!همینجور که نمیشناسم ات!

بوت های اسکیمویی قهوه ای و جوراب شلواری سدری پایم باشد و دکمه های درشت پالتوی سدری ام را بسته باشم !کلاه قهوه ای را تا روی ابروهایم کشیده باشم و شال ام را انداخته باشم روی موهای بلندم که از زیر کلاه بیرون آمده اند و تا به کمرم میرسند. دانه های برف هم برقصند و بیایند روی تارهای مشکی موهایم بنشینند!تو هم خاکستری بپوش!چرایش را نمیدانم اما تو بالاپوش خاکستری تیره داشته باشی و شلوار پشمی خاکستری روشن...

قدم بزنیم و تنها صدا صدای متراکم شدن برفها زیر قدمهایمان باشد!

رد پاهای روی برف را حدس بزنیم!من بگویم خرگوش و تو مثلا بگویی شغال و من سعی کنم که قانعت کنم که کشیدگی انتهای پای خرگوش اینگونه رد به جا میگذارد و تو از همان حرفها بزنی که هردو بخندیم!تو مرا شاد کنی و من تورا به وجد آورم...سگ سپید رنگ که نزدیکمان شود از جیب بزرگ پالتوی سدری ام کیسه ی باقیمانده غذا را بیرون بیاورم و روی دوزانو روبروی سگ یکدست سپید بنشینم!

او مرا خوب بشناسد و اول از همه سرتا پایم را بو کند مثل احوالپرسی!من هم نوازشش کنم و بگویم زود غذایت را بخور و او چون کودکی حرفم را گوش کند و مشغول خوردن شود!تو هم خوش ات بیاید از او بنشینی کنارمان نوازشش کنی و او معذب شود!باتو غریبی کند!آخر نه تو مرا میشناسی و نه من تورا!جاده ما را هم مسیر کرده و هردو میدانیم آخر جاده من به خانه میرسم و تو راهی خواهی شد!

قدم زدنمان تا نمایان شدن جاده ی اصلی ادامه داشته باشد حرف بزنیم و فکر کنیم که چه تصادف خوبی بود این همراه شدن و حال هردومان خوب شود و آرام...

آخر راه است چمدان ات را خودم به دستت میدهم و گوشزد میکنم تا قبل از شب خودت را برسانی به مقصد... غریبه!من ساکن اینجایم و میدانم کدام ساعت گرگها بیرون میزنند تا شکار کنند...مراقب خودَت باش...

تو مردد می مانی و چیزی را مزه مزه میکنی که بگویی

شاید این پا و آن پا میکنی که بمانی...که بیایم ...

چشمانم را میدوزم به خانه ...چراغهای روشن و دودی که از دودکش میزند بیرون...نگاهم را دنبال میکنی... میدانی ماندنی ام ...می دانی باید بروی...همزمان قلب تو هم میسوزد دستت را بالا میبری و تکان اش میدهی که "خداحافظ"

راهی خانه میشوم ...راهی جاده میشوی ...در سکوت ...به حکم جاده ....تمام!

 

 

 

+منبع عکس:https://www.facebook.com/ArtPics.tv

+این پست باید با برچسب "ازبافتنیها" نمایش داده شود اما به دلایلی که مربوط به قالب وبلاگ است برچسب ها نمایش داده نمیشوند!

/ 22 نظر / 40 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه

سلام عسل جان سر نزدی عزیز جالب بود منتظر حضورت هستم[قلب]

[لبخند] کاش گاهی بشود به حکم جاده نبود ، به حکم دل بود!

مریم_ط

کاش گاهی بشود به حکم جاده نبود ، به حکم دل بود![لبخند][لبخند][لبخند]

سوزان

کاش میشد وقت رفتن که می شود ، نرفت !!

یک لیلی

چه عشقی توی این با هم راه رفتن بود عسل.

امیر

سلام وبت عالیه یکی رو گیرآوردم خیلی حرفاش عاشقانه ودرعین حال عالمانه است آدرسشوبهت میدم یک سربهش بزن قلمش محشره من که خیلی حال کردم فکرکنم توهم بپسندیش www.sabk-zendegi.com هرمطلبی از سیدمصطفی هاشمی محجوب گذاشته واقعا خوندنیه خصوصا حرفهای بی قاعده اش

متین

سلام عسل جان، خیلی وقته خواننده خاموشت هستم، عاشق نوشتن هستم و نوشته هات حس خوبی بهم میده. تازگی ها منم وب ساختم، خوشحال میشم منو دوست خودت بدونی و منو لینک کنی

تمشک

سلام عسل جان ، خیلی وقته چیزی ننوشتی ، اوضاع ردیفه خانومی ؟

نوین دز

فروشگاه اینترنتی نوين دز افتخار دارد که به شما مشتریان گرامی تمامی محصولات خود را بر اساس قوانین جمهوری اسلامی ایران عرضه می دارد و افتخار میکنیم که به خاطر مادیات تن به قانون شکنی نداده ایم. برای ملاحضه محصولات ما از جمله کلیه لوازم آرایشی اصل ،ادکلن اصل، محصولات ماهواره ای و ...میتوانید از سایت ما دیدن فرمایید www.novindez.ir