هی با دلشوره میان حرفهایمان ظرفهایم را میگذارد روی کانتر آشپزخانه و لابلای حرفهایش میگوید اینم ظزف توئه داشتی میرفتی یادت نره 

دوباره که بحث جدیدی با عماد شروع میکنیم و با خنده ادامه میدهیم دو ظرف غذای نذزی را هم ار یخچال در می آورد  و میگذارد کنار ظرفهایم و میگوید یکی قیمه است یکی مرغ "رفتی خونه گرم کن و بخور"

داریم در مورد خاله صحبت میکنیم که میگوید دیگه 9 که رفتی منم ببر خونه ی مامانی عماد 11 -12بیاد دنبالم 

عماد طاقت نمی آوزد و بلند بلند میخندد و میگوید عسل پاشو برو تا نزده بیرونت نکرده 

من هم بلند بلند میخندم در حالیکه میدانم از خدایش است که همبن حالا بروم و "شب نر" نشود به قول دخترک!

حرص میخورم اما باز با شوخی حرفهام را ادامه میدهم و میگویم مامان به خدا میرم نگران نباش 

لجش در می آید و میگوید "برید گمشید شما دوتا دیوونه "

من و عماد را میگوید 

با قهقهه ی ما او هم خنده اش میگیرد اما باز دستپاچه است 

ساعت 9 و نیم که میشود کلافه میشوم از بی تابی اش به عماد علامت میدهم که باید بروم 

آرام میگوید: بشین حالا !

میخندم  وشروع میکنم به لباس پوشیدن که مامان با با همان دلشوره تکرار میکند:موهاتو بکن تو !رژتو پاک کن !شیشه ی ماشینو پایین نکشی!رسیدی زنگ بزن!

بابا انگار تازه متوجه شده که من قرار است تنها برگردم میرود سوییچَش را میآورد و به عماد میگوید:ببر عسل را برسان 

میخندم و میگویم من با ماشین اومدم چجوری منو برسونه 

عصبی و مضطرب میگوید:باشه با ماشین پشت سرت میاد تا خونه!!این وقت شب!!!!تنها نری!!

ساعتم را به عمد نگاه میکنم و میگویم تازه ساعت نه بابا!نمیخواد بیاد مرسی 

خداحافظی میکنم و بیرون می آیم عماد غذاها را برایم می آورد و میگوید :برام کاری نداشت بیام برسونمت !ولی بزار عادت کنن!

میخندم و یک دنیا مهر مهمان دلم مبشود ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

روزهایم تند تند می آیند و میروند ...کارهای مدرسه و تدریس را برخلاف آنچه فکر میکردم ،دوست دارم!

کار دیگرم را هم تا حدی انجام میدهم و روزهایم اغلب تا نزدیک شب پر است 

بعد از ظهر ها با دخترک مشغول بازی و درس و ...هستیم 

گاهی شدیدا دلم تنگ نوشتن میشود اما ساعتهای عجول اجازه نمیدهند 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دارم کم کم همه را عادت میدهم به اینکه بزرگ شده ام و لازم نیست همیشه نگرانم باشند ...دلخوری زیاد پیش می آید اما دارم یاد میگیرم که گاهی باید گذشت ...

/ 28 نظر / 118 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل بانو

سلام عسل جان. تبریک میگم. داری محک پیش میری. دیگه باید عنوان وبلاگت رو بذاری : اینجا مدرسه است. داری با استقامتت درس میدی.

نفیسه

سلام عسل جون امیدوارم همیشه سرحال و شاد باشی

فلیکا

موفق و پر انرری باشییییی

مادر

مادره دیگه یه دنیا عشقه و دل نگرانی و مهربونی و صفا.... خدا رو شکر که کنار سختیها خونواده ای خوب و مهربون و قابل اتکا داری210

عاصی

عزیززززززم. چقدر خوب.

مریم

خودمون که قبول کنیم بزرگ شدیم دیگران هم به اجبار قبول میکنند وعادت میکنند.

woodengineering

سلام، اگر به دکوراسيون و مبلمان چوبى علاقمنديد به اين وبلاگ سرى بزنيد: woodengineering.blogfa.com

نیکو

عزیزم تبریک میگم سر کار نیری و این قدم بزرگ چقدر خوشحالم کرد افرین بانو آفرییین

گیلاس آبی

نگران بودن مادر یه چیز طبیعیه اگر نبود باید ببینیم مشکل کجاست