باید و نباید هایی برای خودم!

با خودم قول و قرارها داشتم قبل از نوشتن...اصلا چرا قبل از نوشتن؟نه!! از روزی که تشخیص دادم زمان حرف زدن عضوی از بدن به نام "مغز" باید کار کند! با خودم یکسری قانون و قواعد طرح کردم و اغلب طبق آن قوانین حرف زده ام و عمل کرده ام! 

و صدالبته "منِ قانون گریز" گاهی از درونم میجوشد و می آید بالا و کارهایی میکند که بعد ها موجبات تنبیهش را فراهم میسازد!!

خیلی وقتها آن "من خاله زنک" درونم هم خودی نشان میدهد و حرفهایی میزند و "من" های مختلفی که معمولا کنترلشان میکنم به هر حال جاهایی از درونم خانه دارند و سکوتشان هنوز ابدی نشده است

"من قاضی" را مدتهاست ساکت کرده ام !مدتهاست یادگرفته ام با معیارهای خودم دست به تشکیل دادگاه نزنم و آن لباس مسخره را از تنم در بیاورم و بیایم روی صندلی دیگر آدمها بنشینم!تازگیها دارم تمرین میکنم هنگام خشم یک لحظه!تنها یک لحظه دهانم را ببندم و خودم را بنشانم روی صندلی متهم و از زاویه ی او به قضیه نگاه کنم و باید اعتراف کنم که خیلی وقتها هم به معنای واقعی گند زده ام!!"من خشمگین" درونم با اینکه میدانسته اوضاع از چه قرار است داد و بیدادش به هوا رفته ...حالا اینها الان مهم نیست اینهمه گفتم که به اینجا برسم:من برای نوشتن هم تا به حال سعی کرده ام قوانینم را رعایت کنم !

"من" های مختلف را کنترل کنم و نزدیک شوم به آنچه "باید" باشم!البته "باید هایم"  ممکن است کمی تا قسمتی با "عرف" یا "معمول" فرق هم داشته باشد اما چیزی ست که مرا راضی میکند!همین برایم کافیست...

یکی از قوانین این بود که مواضع مذهبی و س/ی/ا/س/ی ام را جار نزنم!

من نوشته بودم که خودم را بگویم برایتان!زندگی ام و آنچه برمن گذشت را!مسلما چندان اهمیتی ندارد موضع من دقیقا چیست!میتوانم نظر خودم را درمورد هر موضوعی تنها به عنوان "یک نظر" بگویم، معایبش، مزایایش! اما اینکه به صراحت بگویم دقیقا کجای این قضیه قرار دارم مطابق قوانینم نیست!

هرچند این به آن معنا نیست که ننویسم از سردرد مدامی که این روزها گریبانم را گرفته از یادآوری چهره هایی که جلوی صورتم می آیند و میروند و هر روز بدتر میشوم حالم روز به روز به هم ریخته تر و بی ثبات تر میشود و دلیلش چیزی جز "یادآوری" نیست...از شربت بیدمشک و گلاب و زعفران و از لیوان لیوان گل گاوزبان هم کاری برنیامده است حتی...

اما پست پیشین یک جور جارزدن بود!خوشم نیامد!قانونم را زیر پا گذاشته بودم بودنش یکجورهایی اذیتم میکرد!خصوصا که هنوز با خودم درگیرم...هنوز...بگذریم!

 

/ 29 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نفیسه

سلام عسل جون منم یه سری برای خودم مرز مشخص کردم هر کسی توی زندگیش برای خودش حد و مرز خاص داره که فقط و فقط مخصوص خودشه

باران

چقدر من هات رو قشنگ توضیح دادی. حض کردم نمی دونم چرا مقارن با این حماسه سازی هر چی سعی کردم برات نظر بذارم نشد .... نمی دونم آیا اینا به هم ربطی دارن؟......... مطمئنا که نه و اتفاقی بوده

مانا( آش شله قلم کار)

من هم پرم از این من ها . من سرزشنگرم که فقط و فقط انگار وظیفه اش سرزنش خودم است که دیگر پادشاهی دارد برای خودش و من رعیتش شده ام . کاش می توانستم رامش کنم . من در مورد ا ن ت خ ا ب ا ت کسی را مورد قضاوت قرار نمی دهم . یاد گرفته ام در این خصوص آزاد اندیش باشم. هر کس با دلایل خودش فردش را انتخاب می کند یا حتی نمی رود و شناسنامه سیاه نمی کند . کوته فکری است بحث و جدل .

من

عسل جونم کجایی دلمون گرفت. نظرات وبلاگت هم که فعال نبود بیایم یه حالی بپرسیم. خوبی؟ به خدا دلم تنگ شده برات...

ند نیک

من که به پست قبلیت نرسیدم. هرچند حال این پستت را خوب میفهمم

خانم لورا

چقدر خودت رو خوب می شناسی وخوش به حالت[گل]

باران

امان از دست من هایی که گفتی. بعضی وقت ها حالم بد جوری بد می شود ، راستی این نفس اماره عجب مارمولکی است. از چه راه ها و سوراخ سنبه هایی وارد می شود که نمی فهمیم چگونه ازش رودست خورده ایم. چشم باز میکنم وسط باتلاق دارم دست و پا میزنم. همچین که ارام میگیرم فرو رفتنم اهسته تر میشود .شاید هم شاخه های نزدیکم را بتوانم ببینم. خدایا از دست نفسم به تو پناه میبرم.همه ی من هایم را که دور بریزم سبک می شوم و ارام روی اب می ایم. فقط مانده دستم را دراز کنم تا دستت را بگیرم...