من هنوز هم بچه م!

هدفون رو گذاشتم توی گوشم و صدای موزیک رو زیاد کردم میخوام صدایی که توی سرم پیچیده  رو نشنوم !اشکام دونه دونه میان پایین و یه عالمه دستمال کاغذی دور کامپیوترمه...
همه چی از دیروز شروع شد که مامان برای تمدید داروش رفت دکتر و دکتر گفت که باید جراحی بشه و امروز دکتر قلب برای مجوز دادن برای عمل هشدار داده که ممکنه بیهوشی براش خوب نباشه...
از دیروز کارم شده اشک!
همه چی از گذشته تا به حال یادم میاد...

تموم خاطرات تلخ و شیرین میاد جلوی چشمم،یاد روز اول مدرسه می افتم که مامان پابه پام اشک میریخت وفتی میخواستم جدا بشم ازش!
یاد همه روزایی که کنارم بود و مواظبم بود،
یاد روزی که از در هتل وارد شدم "روز عروسیم " که منو بغل کرد و با بغض گفت:مث ماه شدی عزیز دلم!
یاد روزی که "دخترک" رو داد بهم تا شیرش بدم و لبخند زد و گفت :دیگه خودت هم مامان شدی...
یاد روزی که رفتار "مرد" اشک به چشماش آورد و دلشو شکست...
نمیخوام بگم نا امیدم ولی یه هراسی همه ی وجودمو گرفته...
همه ش میگم خدایا من مامانمو از تو میخوام ،به تو میسپرمش پس خوب مواظبش باش ...
مامان خوبم !قول بده مقاوم باشی ،قول بده وقتی از اتاق عمل میای بیرون دیگه خوبِ خوب شده باشی!
مامان مهربونم !
میدونم بچه ی خوبی نبودم هیچ وقت!
میدونم اونروز که با بی انصافی پشت تلفن داد زدم و گفتم من دیگه 28 سالمه و بزرگ شدم!دلت به درد اومد میدونم!ببخشید! غلط کردم!من هنوزم اندازه ی یه بچه ی دوساله بهت احتیاج دارم ...
"به خدا "دروغ گفتم من هنوزم بزرگ نشدم!
میدونم تو هم نگران زندگی منی،
هنوزم  به دستات به صدات به حمایتت احتیاج دارم ...
مامان زود خوب شو خواهش میکنم !



پ.ن:مامان رو فردا صبح عمل میکنن !شاید یه چند وقتی نباشم و برم پیش مامان!خواهش میکنم براش دعا کنید،دعا کنید با خبرای خوب بیام...

/ 3 نظر / 13 بازدید
نیکی

حتما حالشون خوب می شه و می تونی جبران کنی

آنا

امید مامانت به خدا... ایشالا صحیح و سالم از اتاق عمل بیرون میاد...مارو بی خبر نذار

زن کویر

خدا بهشون شفا بده با روحیه پیش مادر کمک خواستی خبر بده یه سوت بزنی من میام