***فکر میکردم هیچ گاه با تدریس کنار نیایم!

اما این روزها وقتی سر کلاس میروم جای خالی هر کدامشان را که غایب باشند حس میکنم ...اسم کوچک تک تکشان را میدانم ...لبخند هایشان را میشناسم ...دوستشان دارم ...با همه ی شیطنت های دوران نوجوانی شان ...وقتی هم قد خودشان میشوم و با پیش و پا افتاده ها با هم میخندیم حسم درست شبیه خودشان میشود ...13 -14 ساله میشوم انگار ...

شاید به همین دلیل است که وقت جدی شدن و درس دادن همه شان گوش میدهند لج نمیکنند و چرت نمیزنند 

شادی که از روز اول لب و لوچه اش را با دیدنم کج و کوله میکرد حالا داوطلب میشود جواب سوال بدهد 

نگین همچنان غرغروست اما کنار می آییم باهم ...

شاگرد خصوصی هم پذیرفتم و این روزها در خانه پیدایم نمیشود ...

کار دیگرم هم کم کم دارد پا میگیرد ...ریزه کاریها ی کار دارد دستم می آید ...مشتریهایم هر بار راضی تر از دفعه ی قبلَند ...

"میم" مهربان و خوش قلبم مرا به کسی معرفی کرد که پل ارتباطی من و مشتریها بود و بعضی از روزها را آنجا هستم ...

"میم"!!!مهربان بانوی خستگی ناپذیر!همینجا میگویم که چقدر دوستت دارم و چقدر دلم میخواهد شاد و آرام باشی ،خوش قلب مهربان من!!برای همین است که گاهی حقیقتا از دستت حرص میخورم که بی رحمانه به جان خودت و اعصابت می افتی و درد میکشی عزیزکم ...

***آنقدر اتفاقات عجیب و غریب این روزها در زندگی ام دیده ام که کم کم پرواز دلفین ها را هم باور خواهم کرد 

اینکه اینهمه سال عشق و اعتماد کسی به یکباره دستخوش تغییر شود ،آنچنان که من به عنوان کسی که بیرون از ماجرا هستم شب روزم پر شود از حیرت ...اینکه درد کشیدن عزیزی را ببینم که سزاوار این درد نیست ...اینها جزیی از اتفاقات ناخوشایند این روزهایم بوده

اما در میان همه ی اینها "ب" مهربان و خوش قلب ،شده همراه شبها و روزهایم ...گاهی که باهم به جایی میرویم و دخترک کوچک و ماهش همراهمان است می زنیم به بی خیالی و بلند بلند میخندیم و زیباترین نکته اش تقلید فرشته کوچولو از ماست که آن دستهای کوچک و گوشتالوی زیبا را میگیرد جلوی صورتش و ادای خنده ی ما را در می آورد ...

"ب" دوست لطیف و حساس من ...این روزها سخت شده برایش ...اما در میان همه ی این سختیها خودش را خوب شناخت...باور کرد که چقدر خوب است ...چقدر شایسته و خواستنی ست ...چقدر مهربانی اش این روزها کمیاب و نایاب است ...و این برای من جای خوشحالی و شکر دارد ...برق این روزهای چشمانت را دوست دارم "ب" زیبا و جذاب من !

 

***آدمهایی که در زندگیمان پیدا می شوند قطعا حضورشان بی دلیل نیست ...بعضی هاشان خوب به من یاد دادند که چقدر میشود الکی ادعا کرد ...چقدر راحت می شود عوض شد ...چقدر...

و بالعکس آدمهایی پا به زندگی ام گذاشتند که حتی با دیدن همان عکس کوچک وایبرشان هم لبخند گوشه ی لبم بنشیند و زیر لب بگویم چه خوب که هنوز "خوبی" هست

 

***زندگی همچنان با فراز و نشیب هایش می گذرد... مثلا یک روز "د" از خواب بیدار شود و تصمیم بگیرد که من دیگر نباید کار کنم ...جنگ شروع بشود و دست آخر فردای آنروز که با من تماس بگیرد و بپرسد کجایی ؟؟!جوابم این باشد:" خب معلوم است این ساعت سر کار هستم" و در جواب غرغرها و تهدید هایش بگویم که :هر زمان دلیل منطقی برای حرفَت داشتی و حرفَت حرفِ زور نبود با هم حرف میزنیم ....

از این جنجال ها زیاد داشتیم این روزها ...اشک و درد هم کم نبوده اما ...هنوز باور دارم که فردا عالیست ...امروز فرصت من است و برای من آمده ست !زندگی هنوز هم زیبا و دوست داشتنی ست ...هنوز هم یک شمع و یک عود و یک موسیقی ناب مرا به این باور میرساند که باید بابت این زنده بودن و تمام داشته هایم مهربان خدایم را شکر گویم و از همانجا ،از روی همان مبل نارنجی رنگ برایش چشمک بزنم و بگویم :ممنون...ممنون که هستم ...ممنون که زنده ام رفیق!

/ 30 نظر / 112 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آشتی

خب قبلا هم گفته بودم که سه سال معلم بودم. پولش خیلی خیلی کم بود ولی انرژی که داشت، هیچ کاری نداره. هم اندازه بچه ها کوچیک میشی و باهاشون بزرگ میشی. کللللللی چیز ازشون یاد میگیری! و از اینکه چیزی بهشون یاد میدی، هر روز از نو متولد میشی. حالتو میخرم عسل خانم!!!!!!!![قلب] واقعا برات خوشحال شدم خانم معلم. به خاطر رفتن مادربزرگ هم ناراحت شدم. ایشالا سایه پدر و مادر رو سرت باشه و سایه شما دو تا هم رو سر دختر گلت. آره، اینا ما رو درک نمی کنند. ولی اینقدرها هم بد نیستند که نتونند پدر باشند!![چشمک]

مانا. آش شله قلمکار

هیچ چیز و هیچ کس در زندگی اتفاقی سر و کله اش پیدا نمی شود. خوشحالم که روزهایت پر شده از شور و کار و زندگی.

فلیکا

[گل][گل][گل][گل][گل][گل[گل][گل][گل[گل][گل][گل]

آذر

سلام عسل جان عذر میخوام میشه درباره کار جدیدتون یه کم توضیح بدی منم تمایل دارم یه کار جدید که بشه تو خونه کار کنم

الی مامان اندیا

عسل جان سلام به دلایلی مدتها بود فرصت نکرده بودم بیام به وبلاگت سر بزنم. اما الان خیلی خوشحالم که دوباره دوست خوبم رو پیدا کردم. موفق باشین

امیر قربان پور

سلام متن زیبایی بود احساس در این متن موج میزد نا خواسته به آدم الهام یک شعر جدید رو میده خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی [گل]

نون.میم

بانو بی اغراق لذت بردم .. با افتخار تمام لینک شدید

اف

امیدوارم حالت خوب و خوش باشه عسل عزیز [بغل][ماچ]

آتشی برنگ آسمان

عزیزم چند روزیه ک با وبلاگت آشنا شدم و امشب بلاخره همه رو خوندم حس میکردم اینهمه تغییرات "د" اونم در زمان کوتاه شک برانگیز و موقتی باشه... دلم میخواد بجات گریه کنم اشکام داره رو صورتم میریزه ساعت یک شب!!! کجایی؟بیا بگو خوبی... بگو قوی موندی... بگو هنوز زن استوار ایرانی ... بیا عسل جان

آتشی برنگ آسمان

چرا نیستی؟