بی ثبات(ویرایش میشد قطعا حذفش میکردم...)

ما زنها همینجوری اش ماهی یک بار "هورمون درد"مان عود میکند و میشویم هیولا...کاسه را به کوزه میکوبیم و زمین و زمان را به هم میدوزیم حالا فرض کنید 40 روز تمام مشغول دستکاری هورمون ها باشید و هر روزتان ... تر از دیروز!!!

این است حال این روزهای من!

ثبات که ندارم هیچ!آرامبخش ها هم اثر ندارند(گیاهی و غیرگیاهی!!!! )

یک زمانهایی هست که از دیدن صورت خودم در آیینه هم حالم بد میشود و تحمل هیچ چیز راندارم...یک وقتهایی جواب تلفن را نمیدهم مینشینم نام مخاطب را نگاه میکنم که دارد میگوید بردار این لعنتی را ...اما جواب نمیدهم!یک روزهایی کله ی سحر هوس خط چشم سه متری کشیدن میکنم و یک رژلب قرمز هم چاشنی اش می کنم و راه می افتم ...ترافیک که میشود توی آینه خودم را با آرایش مضحکم نمیشناسم و تا مقصد یک دستی مشغول پاک کردن آرایشم میشوم...

یک روزهایی فقط دلم میخواهد جلو بزنم ولو اینکه مثل وحشی ها عرض اتوبان را هم رانندگی کنم و یک روزها از هرچه رسیدن به مقصد است حالم به هم میخورد!درست مثل همسایه ی پیرمان که همیشه همه را کلافه میکند با سرعت 40 وسط اتوبان برای خودم لاک پشت وار حرکت میکنم و حتی موزیک هم گوش نمیدهم خیره میشوم به پیش رویم ...تهی...خالی و پوچ...

اصلا این روزها نمیدانم مغزم کجاست!به هیچ چیز فکر نمیکنم فقط و فقط بنابر حس لحظه ای ام عمل میکنم و این است که روزی صدبار می آیم پست مینویسم بعد همه را پاک میکنم یا پیشنویس شده رهایش میکنم 

اصلا چند وقتیست یکی با چکش نشسته توی سرم و هر چند لحظه یکبار میکوبد و میپرسد چرا مینویسی؟؟؟؟

/ 16 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرنده

عسل جون این قدر به خودت سخت نگیر من همش این روزا به خودم می گم باید به فکر خودم باشم اون هم اول از همه! می دونم سخته که بی خیال بشی اما چاره اش همینه

آشتی

من ... آشتی... الان ساعت ده دقیقه به دو بعدازظهر... از تو اداره... یه لیوان چای جلوی دستمه. نمیدونم چرا دلم میخواد اینقدر برای آرامشت دعا کنم. دارم پست هایی ازت رو جذب میکنم که میشی عسل قوی و از آرامش می نویسی. از مدیریت بحرانها... من اون عسل رو میخوام و جذبش میکنم. نهایت تا هفته دیگه شنبه!!!!!!!!![چشمک][بغل]

شیوا دالان بهشت

انشالا حالت خوب باشه و به رودی زود با انرژی بشی

مریم

حال تو، حال این روزهای من است??

مریم

سلام عسل،انقدر دیر به دیر میای که... لین روزها هم میگذره،بدتر از اینها هم گذشته مواظب خودت و دختر گلت باش.اینقدر هم دیر دیر نیا که آدم هزارتا فکر خوب و بد پیش خودش بکنه.

مجتبی

شاید گامن کنید این یه باره دل گیر بی اعصاب شدن ها تنها مختص خانم هاست اما گمانم اینطور نیست. مرد ها هم یکباره اینطور میشوند. حالا نمی دانم این حالبت واقعا به هرمون و اینها ربط دارد یا نه ولی وجود دارد. باری . باس با این زندگی اجباری ساخت دیگر ....

سپیده

چون ما گوش می دهیم دختر... چون قرار نیست تنها باشی این همه...

فرزانه...

همه این روزها ولحظات را به نوعی تجربه میکنند. راه حلی که من آن را اجرامیکنم وزود جواب میدهد این است که روی تخت دراز میکشم وبه تغییرات مثبت ومنفی فکرمیکنم. اول مثبت شادمیشوم وبعد اعصاب خوردیم بیشتر میشود. بعد به تغیییرات منفی ونبودن این لحظات وروزها ورال زندگی فکرمیکنم. ناراحت میشوم. بعد خداراشکر میکنم که درمسیر درست هستم. ازجایم بلند میشوم وروزی شادرا ادامه میدهم با شکرگزاری

رویا

این مدت که نبودم حس تو را داشتم عسل جان .فکر میکردم اصلآ چرا مینویسم ؟من که همه دلتنگیها و غر غر هایم اینجاست.ولی همینکه ادم می اید و می بیند چند نفر همدردی کردند ،چند نفر راهکارهایی که خودشان تجربه کردند،دادند خودش به هزار من عسل و شیرینی می ارزد.قدر این مکان امن را بدان.

شاعر شنیدنی ست

اصلا زنها برای پیچیده بودن ساخته شده اند انگار فکر کن همش یک حس ناجوری در آدم وول می خورد و روز آدم را بهم می ریزد!