میدانم که کافی نیست بعد از جنجال دیروز دخترک را نهار بیرون ببرم تا یادش برود جیغهای وحشت زده ای که توی ماشین میکشید  التماس پدرش میکرد که بس کند 

میدانم خریدن هات داگ از جایی که همیشه منعش میکردم و غرق ذوق شدنش راه حل برای از یاد بردن اتفاقات دیروز نیست 

میدانم قول رفتن به خانه بازی دوست داشتنی اش هم پاسخگوی آن همه تنش نیست 

که اگر بود همان دیروز که جنجالها تمام شد وقتی به او گفتم بیا با هم برویم بیرون با هم برویم خانه ی مامان ،حتی اجازه داری شب آنجا بخوابی ...توی ماشین بی مقدمه نمیگفت مامان چرا طلاق نمیگیری ؟مگه چی میشه ؟

اما شور و شوقی امروز توی رفتارهایش هست که آرامم میکند ...حالم را خوب میکند 

وقتی تمام صورتش غرق سس شده و مدام میگوید:ممممممم..... عاااالیه مامان!

کیف میکنم 

توی ماشین آهنگهای مکش مرگ من برایش میگذارم و او هم با دهان نیمه پر زیر لب میخواند ...

در طول راه به این فکر میکنم که این طوفان ها به گفته ی نسترن همه اش از ترس است 

ترس از تغییر موقعیت "د" ...ترس از استقلال مالی 

مشاور دخترک حرف اش این بود که با همه ی درگیری ها و شرایطی که دارم عاقلانه تر این است که فضا را تا آنجا که میتوانم آرامتر نگاه دارم تا بتوانم پله پله موقعیت را برای خودم و دخترکم تثبیت کنم 

باید میان حرفهایم به دخترک توضیح دهم که پدرش آدم بدی نیست و فقط مدل برخوردش با باقی آدمها تفاوت دارد !باید سعی کنم از او بدش نیاید و ....

همه ی اینها به کلام راحت می آید 

فکرش را بکن با آن حرکات و آن رانندگی وحشیانه که جلوی چشم دخترک کرده من آرام لبخند بزنم و بگویم عزیزم چیزی نیست ...

یا حتی وقتی که دخترک خانه نبود  آن شکنجه ی روانی که به خاطرش چند روزیست لرزش دستانم قطع نمیشود را از یاد ببرم و وقتی با دخترک از پدرش میگویم توضیح دهم که او مارا دوست دارد و فقط طرز رفتارش فرق دارد...

سخت است اما به قول خانم "ک" این روش کمترین آسیب را به دخترک میزند و باعث میشود کم کم یاد بگیرد باید با پدرش چکونه درست رفتار کند چون به قول او به هر حال "د" پدر اوست و هیچ وقت این زنجیر قطع نخواهد شد!

به خانه که میرسیم مرا میبوسد و میگوید تو مهربونترین مامان دنیایی 

خنده ام میگیرد 

یادم می آید همین چند روز پیش که به خاطر رفتار بدش تنبیه شد مرا ملقب به "بدنرین مادر دنیا" کرد !!

 

دنیایش همینقدر ساده و کوچک است دخترکم همینقدر زود از این رو به آن رو میشود احساساتش ...و من گاهی چقدر ناتوانم در درک همین دنیای کوچک 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+روزها تند تند می آیند و میروند ...کارکردن را دوست دارم ...خستگی بعد از کار به من انرژی میدهد انگار ...اتفاقات جانبی این زندگی گاهی آنچنان دردناک میشوند که ترجیح میدهم 24 ساعت کار کنم و به هیچ چیز فکر نکنم ...

+گاهی از تمام قانون و قواعد این زندگی لعنتی دلم میگیرد ...

+طوفان که تمام میشود درختهای در امان مانده انگار ریشه محکم میکنند و از قبل محکم تر می ایستند ...

/ 46 نظر / 132 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمانه

هیچی نمی تونم بگم فقط خیلی ناراحت شدم! البته خودم تا چند روز پیش خیلی ناراحت بودم یه مشکل مادی پیش اومده ولی الان بهترم! جرج کلونی خاک برسر بی شعور هم با یه عرب ازدواج کرد!حالا ما از یه بازیگر خوشمون میومدها!!!!! موندم دختره ی عرب چطوری تورش زد خاک برسرو!!!!!!!!!!!

ساقی

کلی از وبلاگتان را خواندم! دو تا فرق داریم! یکی اینکه من به اندازه شما مهربان و صبور نیستم که آدم ها دیر از دلم بروند، خیلی زود سر می خورند و خودشان را پرتاب می کنند بیرون، دوم این که هرچقدر هم آدم ها زود از دلم بیرون بروند، یک نفر نمی رود! که هرچه خودش را از چشمم می اندازد، باز از دلم نمی رود... شوهری که نمی خواهم دوستش داشته باشم و تا سرحد مرگ دوستش دارم!

اذردخت

عزیزم من همیشه مطالبتو می خونم برات ارزوی خوشبختی می کنم.

نفیسه

سلام عزیزم عزاداریت قبول باشه با تمام اتفاقاتی که برایت افتاده واقعا بهت آفرین می گویم که می توانی کسی باشی که مثل کوه محکم و پابرجاست و به قول دختر کوچکت بهترین مامان دنیایی موفق باشی عزیز

مریم

از زندگی ات راضی باش....

شرمین

خیلی نمیرسم به وبلاگ ها سر بزنم اما هر وقت به خونه ات سر میزنم آرزو میکنم یه مطلب پر از چیزیهای خوب و پر انروزی بخونم . هنوزم منتظرم دوستم مطمئنم یه رزو یه مطلب میخونم که میگم آفرین عسل مرسی . مواظب خودت دختر باش ...

دختر خوب

سلام ... بیا بنویس از کارت که چه طور پیش میره ... از حالت خوبی؟ از دخترکت ...

مینا

چرا دیگه از حالت خبری نمیدی؟ نگران میشیم ما

افروز

عسل عزیز امیدوارم کارهات روتین پیش بره و به خوشی مشغول دخترک و کار جدیدت باشی. [ماچ]